نامه رسيده:

 

درنگ کوتاهی در باره پديده تابعيت

 

چندی است در محدوده جغرافيايی که «جمهوری فدرال آلمان» ناميده می شود، پس از دست به دست شدن قدرت دولتی ائتلافی از «سوسيال دموکراتها» و «سبزها» بطور رسمی اداره دولت سرمايه را بدست گرفته و متعاقب آن شايعات و بمبارانهای تبليغاتی از طريق رسانه های مدرن انسان ستيز بنفع اين دسته از پادوهای مدرن سرمايه دست بکار شده اند و گويا بنا بگفته "صدراعظم" شان: "نه برای سياستی ديگر، بلکه برای يک سياست بهتر از دولت قبلی خود را به اين مقام رسانده اند!؟" از جمله "سياست بهتر" قانونی، يکی برداشتن موانع از جلوی پای کسانی که خواهان " تغيير تابعيت" يا "دو تابعيتی" ..... هستند، می باشد؟ در اين ميان آنهايی که خود را ايرانی می نامند، سر از پا نشناخته و برای آگاهی بيشتر دست به دامان اين و آن شده و ذوق زده و با شيفتگی خاصی خواهان دست يابی هر چه سريعتر "تابعيت آلمانی" گرديده اند! غافل از اينکه چه عوامل تبليغاتی و انسان ستيزی در ورای اين مسئله به ظاهر مترقی و مثبت پنهان گرديده است.

از آنجائيکه آماج اين نوشته فقط باز کردن يک "بحث ممنوعه" و شکستن سکوت معنی دار جرياناتی که خويش را چپ و کمونيست و کارگری و انقلابی می نامند، می باشند، لذا گذرا به مسايل پرداخته می شود تا شايد گشايشی دست دهد و يکايک دوستان از خود پرسشی انقلابی نموده و برای يافتن پاسخی انسانی- انقلابی با اين پديده کريه و انسان ستيز (تابعيت). از نظر نظری حداقل درگير شده و اگر صادق در همه امور مربوط به انقلاب هستند، می توانند در نشرياتشان، اشاره ای يا موضع گيری يی هر جند گذرا به اين پديده هم بنمايند!

روی سخن با آنهايی نيست که برای تجارت و يا ادامه حيات بهر قيمت به اين محدوده جغرافيايی پا نهاده اند، بل با آنهايی است که با ادعای "تحت تعقيب و شنکنجه سياسی" در اينجا روزگار می گذرانند و آنها را "فراريان سياسی" هم می نامند که بعد از حدودا هشت سال سکونت در اين سرزمين می توانند "پاسپورت سياسی" که معروف به "پاس آبی" است را پس داده و با سوگند به قانون و اجرای شروط ديگر به "تابعيت آلمان" در آيند و حتی پس از آن می توانند به محدوده جغرافيايی که "جمهوری اسلامی ايران" ناميده می شود نيز برگردند و اگر خواستند، خواهند توانست در آنجا تقاضای "تابعيت" مجدد "جمهوری اسلامی" را هم بنمايند!؟

برای پيشگيری از سوء تفاهم و کج فهمی و بد فهمی لازم است گفته شود همه آنهايی که دارای آرمانهای انسانی- انقلابی نيستند و باری بهرجهت و بهر قيمت ادامه حيات را در چنين سيستمايی پيشه خود کرده اند، اين نوشته مخاطب قرار نمی دهد، بلکه آنهايی مورد پرسش واقع می شوند که ادعای کمونيست و انقلابی و جهانی وطنی...... بودن را دارند و حداقل در گفتارشان اينگونه اند و برای جهانی انسانی که هويت انسانها را بگونه ای ديگر ارزيابی و ارزشگذاری می کنند، می باشند! اما بسياری از دوستان که در اين دسته می گنجند در کردار و گفتار در برخورد با پديده "تابعيت" با خويشتن خويش يکدل و صميمی بنظر نمی آيند. چون تعداد زيادی از آنها بهنگام سفر در سر مرزها با غرور خاصی پاسپورت آلمانی را به کنترل کنندگان نشان می دهند!؟ (و اين در حالی است که خود چپ ناميده های آلمانی از معرفی شدن و آلمانی بودن خود شرم می کنند!) متاسفانه اين دوستان گويا در عمل و "زندگی" روزمره اشان نتوانسته اند تناقضی را که ريشه در انديشه شان دارد برای خود حل نمايند و طبيعی است که حامل آن نيز به درون تشکيلات هايشان می باشند. اميد است اين دوستان به خود آيند و سرسری از اين مسئله عبور نکرده و نادانسته آب به آسياب دشمن نريزند و با موضع گيزيهای غير مسئولانه و کناری و خصوصی به تبليغ و گسترش بيماری واگيردار "تابعيت حکومتی" نپردازند! البته اين در خواست دوستانه از آنهايی است که نادانسته و ناآگاهانه به اين دام افتاده اند.

شايان ذکر است که عده ای از دوستان که بنظر می آيد آنچنان هم نا آگاه نيستند خود فريبانه به تشويق و تاييد و تبليغ غير مستقيم "تغيير تابعيت" پرداخته و به توجيهاتی برای نمونه از اين دست متوسل می شوند که:

"چه ايرادی دارد؟ سالهاست پدر ومادر و بستگان و بچه محلها........ را نديده ام و ..........؟!" يا برای باز شدن راه جهت خارج شدن چپ از بن بست بی ارتباطی با توده ها............؟!، يا "برای سفر به آمريکا و استراليا.......... بدون ويزا برای ديدن دوستان....... ؟!"  يا "برای مهاجرت به ديگر کشورهای امپرياليستی و داشتن امنيت بيشتر برای زندگی بهتر؟!"  يا خانواده ها: "برای آينده بچه ها و به خاطر آنهاست که اين کار را انجام ميدهيم؟!"

خلاصه هر يک از آنها بهانه خاص خود را ارايه می دهند و آنرا بگونه ای توجيه و تئوريزه می نمايند! يکی از مسايل جالبی که در رفتار اين دسته پيش و پس از "تغيير تابعيت" رخ می دهد، اين است که بعنوان مثال: چند ماهی پيش از تقاضا دادن به "اداره امور خارجيان" از انظار دوستان فعال سياسی ناپديد می شوند؟!

يا اگر به آنها گفته شود که از طرف اداره پيش گفته يکبار سرزده برای ديدن آنها به خانه شان خواهند آمد، طبيعی است که اگر عکسی از مارکس و لنين و غيره بر روی ديوار اتاقشان آويزان است، گم خواهد شد؟!....

يا بنابه پيشنهاد وکيل شان در تظاهراتی و تجمع اعتراضی يی که "خطر" دستگيری و پرونده سازی داشته باشد، شرکت نمی کنند! به ويژه آنهايی که برنامه ريزی شده و فرصت طلبانه به اينجا آمده و به تازه گی پناهندگی شان قبول شده است و برای گرفتن اقامت پناهندگی شان در هر تظاهراتی شرکت می کردند (که اين داستان خود سر دراز دارد!) اما اکنون شيوه "زندگی مخفی" در مقابل آنان که دوستان سياسی فعال سابق اش بوده اند را برگزيده اند؟! يااينکه پس از "تغيير تابعيت" به "سرزمين مقدس پدری" سابق شان رفته و برگشته و خواهان فعاليت سياسی دوباره در تشکلهايی می شوند که قبلا نيز در آلمان با ايرانيها در آنها فعال بوده اند و براحتی همان رفتار دوستانه و عاطفی انسانی سابق را از هم تشکلی های پيشين شان انتظار دارند. البته روشن نيست که اين دوستان سابق اين وقاحت و پررويی را از کدامين "سرزمين مقدس پدری" آموخته اند؟ چون "هنر بد آموزی نزد ايرانيان است و بس!" ای کاش می توانستند پديده های خوب و انسانی را از سزرمينهای گوناگون که برای ادامه حيات بر می گزينند، بياموزند. آنها فراموش کرده اند که برای چه به اينجا آمده اند. حالا چپ بودن پيشکش شان حتی اگر به آن شاعر فارسی گويشان نيز توجه می کردند، بد نبود که گفته بود:

ما بدين جا نه پی حشمت و جاه آمده ايم                  از بد حادثه اينجا به پناه (گرفتار) آمده ايم

زهر و منزل عشقيم ز سر حد عدم                        تا به اقليم وجود اينهمه راه آمده ايم

در انتها پرسش اينست: در شرايطی که جهان امروز نيازمند هر چه بيشتر برون رفت از اين همه انسان ستيزی جهان گسترتر شده می باشد، آيا افراد و نيروهای مدعی انقلاب و کمونيسم پاسخ شايسته و بايسته ای را  برای هويت انسانی- انقلابی در تقابل "تابعيت حکومتی" پيشنهاد می کنند؟ آيا به آسيب شناسی پديده پيش گفته و برای پيشگيری اپيدمی بی هويت تر شدن و از خود بيگانه تر گرديدن انسان در اين راستا توجه و دقت و حساسيت لازم و کافی را مبذول داشته اند؟ اگر نه، چرا؟؟ چه منافع طبقاتی و عواملی باعث اين سکوت در سازمانها و احزاب خود کمونيست، انقلابی و کارگری....... ناميده شده است که نوشته ای هر چند کوتاه در نشرياتشان که همواره پر از مطالب تکراری است، رويت نگرديده؟ آرزومنديم که کوششی هر چند گذرا و کوتاه برای گشودن راه "بحث ممنوعه" در جهت خود آموزی و خود رهايی مان صورت گرفته و دوستان بتوانند که تجربيات و تعاريف خود را در مورد پديده "تابعيت" در ديگر کشورها و قاره ها مستند نموده و در دسترس همگان گذاشته و به قضاوت تاريخ و نسلهای کنونی و آينده بسپرند.

 

  دوستدار دوستان- انسان

  آذر 1379- دسامبر 2000