چشم اندازهای جهانی در سال 2004

اين سند از طرف «کميته برای بين الملل مارکسيستی» The Committee for a Marxist International برای تصويب در کنگره سراسری آن در تابستان سال 2004 ارائه داده شده است.
بحث تدارکاتی اين سند در جلسه هيئت اجرايی اين سازمان بين المللی اواخر ژانويه 2004 با شرکت نمايندگانی بيش از 20 کشور جهان (کشورهای آمريکايی لاتين؛ اروپايی و خاور ميانه)؛ صورت گرفت. هيئت نمايندگی اتحاديه سوسياليست های انقلابی ايران نيز به عنوان ناظر در اين کنفرانس شرکت داشت.
به علت اهميت سند؛ متن انگليسی آن در چند بخش توسط سارا قاضی ترجمه شده و در اختيار خوانندگان سايت کارگر سوسياليست قرار می گيرد.

1- چشم اندازهای جهانی در سال 2004 (پيش نويس(

2ـ کل تاريخ روندی است که در آن تضادها آرام آرام انباشت ميشود، تا اينکه آنها به مرحله بحرانی ميرسد؛ مرحله ای که در آن کميت به کيفيت تغيير کند. وظيفه روش ديالکتيکی اين است که زمان فرارسيدن اين مراحل بحرانی را مشخص کند. در طول يک يا دو دهه اخير تمام تضادها در مقياس جهانی انباشت شده است. اکنون ما نتيجه آن را ميبينيم. هرگز در تاريخ ما شاهد اين گونه تشنجات عظيم در کليه سطوح نبوده ايم: اقتصادی، اجتماعی، ديپلماتيکی و سياسی. هرگز تضادهای نظام سرمايه داری در هيچ بخش جهان به اين روشنی بارز نشده است .

3ـ کل وضعيت در مقياس جهانی شباهت دارد به مرحله بحرانی در علم فيزيک، جايی که ذرات تحت نوسانات عجيب و غريب قرار ميگيرند. اين امر مشکلات خاصی را برای چشم اندازها ايجاد ميکند؛ چشم اندازهايی که در دوره قبل بيشتر قابل پيش بينی بود. همان اندازه که جريان حرکت مايع نسبتاً به راحتی قابل پيش بينی است، پيش بينی پيامد يک طوفان مشکل است. به همين ترتيب، وضعيت جهان که در واقع بر لبه هرج و مرج قرار دارد، ميتواند همه گونه اتفاق غير منتظره ای را هم برای طبقه حاکم دارد و هم برای مارکسيست ها توليد کند.

4ـ در فيزيک مرحله بحران را ميتوان با يک آزمايش ساده بيان کرد. در اين مرحله که افزايش يک شن کوچک به تپه ای از ماسه، باعث ريزش آن ميشود. در مرحله بحرانی هر گونه عامل اتفاقی ای ميتواند باعث بحران جدی گردد. در فيزيک مدرن به اين، «سيستم بی توازون»ی ميگويند. اين عبارت، وضعيت موجود را در مقياس جهانی خيلی خوب تعريف ميکند. اين در حقيقت خصلت نهادين دوره تاريخی است که ما داريم ميگذرانيم. اين در تجزيه و تحليل ما امری تعيين کننده است ـ و نه بر پايه اين يا آن موضوع. فرا تر رفتن از تک تک مسائل بلاواسطه و مقطعی و پرداختن به روندهای تاريخی عميق تر امری ضروری است.

5ـ در برخی از دوره های تاريخی بخصوص به نظر ميرسد که هيچ اتفاقی چندانی نميافتد. مدت زيادی پس از جنگ جهانی دوم، نظام سرمايه داری موفق شد تا تعادلی نسبی و موقت ايجاد نمايد. تقسيم جهان بين روسيه استالينيستی مقتدر و امپرياليزم آمريکا باعث منجمد شدن روابط بين المللی برای يک دوره کامل تاريخی گشت. همزمان، يک دوره طولانی رونق سرمايه داری، حداقل در کشورهای پيشرفته، سبب کاهش تنش بين طبقاتی شد. برای چند دهه، موضوع انقلاب از برنامه کار خارج گشت. اگر چه در اين زمان ما شاهد انقلاب ماه مه سال 1968 در فرانسه بوديم، اما حالا، کل اين روند برعکس شده است.

6ـ البته منظور در اينجا در رابطه با کشورهای سرمايه داری پيشرفته مانند کشورهای اروپايی، ژاپن و ايالات متحده آمريکا است. برای دو سوم از جمعيت جهان که در کشورهای توسعه نيافته زندگی ميکردند، هيچ فضای نفس کشيدنی وجود نداشت. اين دوره، دوره شورش ها، جنگ ها، انقلابات و ضد انقلابات پی در پی بود . اما در کشورهای پيشرفته سرمايه داری وضع اينگونه بود. در اين کشورها برای مدت های طولانی تضادها و تنش ها مانند آتش زير خاکستر بود. طبقه کارگر بوسيله نيرويی منفعل کننده کنترل ميشد. اما در حال حاضر تمام آن تعادل های قديم از بين رفته. نيروهای پنهانی در راه جا انداختن خود ميباشد.

7ـ ماهيت عمده وضعيت جهان چيست؟ دقيقاً همان از هم پاشيده شدن ثبات قديم است؛ قطع قاهرانه تعادل قديم در همه جای جهان است. در عوض، ما به هر جا که مينگريم بی ثباتی و قابليت انفجار عظيم و غير مترقبه ای را در همه سطوح ملاحظه ميکنيم. از 1945 تا کنون، دوران فعلی از بی ثبات ترين دوره ها بشمار ميايد. به جای شکوفايی، وجود کار برای همه و ثروت و فراوانی، ما شاهد بحران، رشد بيکاری و کاهش استاندارد زندگی هستيم، حتی در ثروتمندترين کشورهای جهان. شکاف بين ثروتمندان و فقرا دائماً در حال افزايش است. قدرت اقتصادی در کف تعداد کمتر و کمتری متراکم ميشود.

8ـ قاطعيت های گذشته، «رويای آمريکايی»، احساس مسئوليت در ساختن فردايی بهتر از امروز، همان طور که امروز بهتر از ديروز بود، جملگی از بين رفته و فراموش شده اند. در کشورهای پيشرفته سرمايه داری، نسل حاضر از سال 1945 تا کنون، اولين نسلی است که استاندارد و شرايط زندگيش بدتر از نسل پدر ومادرش ميباشد. تنش و بی ثباتی در روابط بين طبقات در حال افزايش است، تا آن جايی که وضعيت واقعی، مهر خود را بر آگاهی توده ها زده است و صحنه برای انفجار در يک مبارزه طبقاتی در هر جايی از جهان مهيا ميگردد. اينکه آگاهی توده ها هميشه يک قدم از رويدادها عقب است، يک حقيقت است، اما در يک لحظه انفجاری اين آگاهی به رويدادها ميرسد. اين جوهر انقلاب است.

9ـ تعادل قديم نه تنها بين طبقات از بين رفته که حتی بين ملت ها هم ديگر وجود ندارد. از 1945 تا کنون، وضعيت جهان تا اين حد مضطرب و توآم با هرج و مرج نبوده است. تنش در روابط ميان قدرت ها دائماً در حال افزايش است و آرزو و آمال های ايالات متحده آمريکا برای استيلا بر همه جهان باعث ايجاد جنگ پس از جنگ ميشود. در نتيجه جنگ عراق تنها يک اتفاق نيست، بلکه نشانه يک تمايل عمومی است. در خاور ميانه و در مقياس جهانی، برای وضعيت عمومی دارای کاربردهای گوناگون خود ميباشد.

10ـ ما مدت ها پيش اين را توضيح داديم. زمانی که ساير گرايشات بطور کلی بر اثر بی تفاوتی توده ها در سرگردانی غوطه ور بودند، ما گفتيم که در زير اين آرامش سطحی، تلخی، تنفر، بی طاقتی و سرگردانی بی سر و صدايی در حال انباشت است. منظور تروتسکی هم همين بود، وقتی از روند مولوکولی انقلاب سوسياليستی حرف ميزد. زمانی که وضعيت به مرحله بحرانی ميرسد، تمايلی به طرف بی ثباتی و آشوب وجود دارد که با کوچکترين تغييری به حرکت در ميايد.

11ـ بی ثباتی ريشه در خود وضعيت دارد. بنابراين، تغييراتی که در وضعيت ديگری هيچ تأثيری نداشته و يا بی اهميت است، در اين وضعيت خاص باعث تحولات عميق ميگردد. ماهيت اين تغييرات ميتواند اقتصادی، سياسی يا نظامی باشد، اما تأثيرات هميشه نامتناسب با علت ها است. افکار غير ديالکتيکی هميشه به طور سطحی سوار بر رويدادها شده و بدون هيچ شکی بر وجود قانون گرايی عميق تر بدنبال توضيحی در وجود اين يا آن رويداد اتفاقی ميگردد. مانند اعمال جورج بوش، ديوانگی بن لادن و نظير اينها. اين عوامل منفرد، بی شک نقش خود را بازی ميکند، اما حقيقت اين است که عامل اساسی تر در ماهيت نظام سرمايه داری نهفته است که در ابعاد جهانی در تقابل با محدوديت های خود قرار گرفته و تضاد ذاتی مالکيت خصوصی اش با دولت باعث از همپاشيدنش ميشود.

12ـ تضادهای بنيادی خود را به بهترين نحو ترسيمی در شرايط جنگی، مثل جنگ عراق و تسخير افغانستان بيان ميکند. در اين مورد ما ملاحظه ميکنيم که چگونه يک رويداد نظامی فوراً يک سلسله عکس العمل های زنجيره ای را پديد مياورد که بوسيله نگارندگان اين رويداد پيش بينی نشده است. حتی پيش از اينکه در عراق اولين تيرها شليک گردد، تظاهرات عظيمی در لندن، واشنگتن، رم و مادريد انجام گرفت. در شهر لندن به تنهايی 2 ميليون نفر برای تظاهرات آمدند و در اسپانيا 6 ميليون بودند. اين را چگونه ميتوانيم توضيح دهيم؟ قطعاً ناشی از ورزيدگی سازماندهندگان اين تظاهرات نبود، بخصوص که آنان خود، بيش از هر کس ديگری از ابعاد آن در تعجب بودند. تنها توضيح ممکن را ميتوان در وجود يک نارضايتی عميق و گسترده در ميان توده ها يافت که منتظر فرصتی برای ابراز خود ميگشتند.

13ـ ماهيت تشنج زايی دوره کنونی اتفاقی نيست، بلکه صرفاً بيان اين حقيقت است که نظام سرمايه داری در مقياس جهانی پتانسيل تاريخی خود را به عنوان نيروی مترقی بودن از دست داده است. رشد نيروهای مولده که در بين سال های 1954 تا 1974 به نتايج چشمگيری دست يافت، اکنون به خاطر محدوديت های مالکيت خصوصی و دولت عقب نگهداشته شده است. اينها اکنون موانعی هستند که بر سر راه پيشرفت بشريت قرار دارد. پيشرفت انسان در آينده، بستگی به توانايی او در برچيدن اين سدهای غول آسا و پياده کردن نظام اقتصادی عقلايی و هماهنگی بر پايه سوسياليزم دارد.

14ـ چرخش های ناگهانی و تند در ريشه اين وضعيت نهفته است. اگر زمانی وجود داشته باشد که در آن مقطع روزمرگی غير عملی و بی مورد باشد، اين همان زمان است. در چنين دوره هايی انتظار غيرمنتظره ها را ميرود. رويداد 11 سپتامبر، نمونه ای از تغييرات ناگهانی و تند اجتناب ناپذير بود. نتايج اين عمل خاص، همان طوريکه پيش بينی ميکرديم، واپسگرايانه بود. اما از طرف ديگر، باعث ايجاد نطفه های پيشرفت های انقلابی در آينده هم گرديد. مانند پاندل ساعت بسرعت به راست و چپ رفته و امکانات بزرگی را برای گرايشات انقلابی در مقياس جهانی بوجود آورده است، بشرط اينکه ما آمادگی استفاده از اين فرصت ها را داشته باشيم. اکنون فرصتی برای شک و ترديد و صبر و انتظار نيست. ما بايد آماده بوده و ديگران را هم آماده رويدادهايی که در پيش ميتواند باشد، کنيم.

15ـ اقتصاد جهانی

16ـ لنين ميگفت که سياست يعنی اقتصاد متمرکز. بوالهوسی های اقتصاد جهانی، خود را در روانشناسی طبقات در جامعه بروز ميدهد و آن در طبقه حاکم اول ديده ميشود. خلق و خوی سخنگويان سرمايه از صد درصد خوشبينی به صد درصد افسردگی دائماً مانند پاندال ساعت در حال نوسان است. اين تغييرات خلقی خود نشانه بی ثباتی عمومی است. در حال حاضر، بورژوازی و سخنگويان اقتصاديش با خوشبينی کامل در باره ترميم قريب الوقوع در اقتصاد جهانی حرف ميزنند. البته بی شک کمی ترميم در اقتصاد جهانی در مقاطع خاصی صورت ميگيرد، اما هرگز چيزی به عنوان آخرين بحران سرمايه داری وجود ندارد. تاريخ نشان ميدهد که سرمايه داری هميشه ميتواند خود را از توی عميق ترين بحران هم بيرون بکشد و در نتيجه بر اثر آن، نظام از هم نميپاشد، بلکه ميبايد آن را با جنبش آگاهانه طبقه کارگر سرنگون کرد.

17ـ اما بهر حال، در خوشبينی ای که بورژوازی اعلام ميکند، خيالپردازی هم وجود دارد. آنها نميتوانند اين حقيقت را پنهان کنند که در دهه 1990 تمام خواب های خوشی که در مورد از بين بردن منحنی افت و خيز اقتصادی ميديدند، آب شد و در زمين فرو رفت و مانند يک بد مستی، کلافگی بعدش باقی ماند. در مقياس جهانی نيروهای توليد در حال رشد نيستند، بلکه در حال ضربه ديدن و سقوط هستند. کليد هر نوع ترميم، سود سرمايه است، ولی سود سرمايه در ايالات متحده آمريکا در سه ماه اول سال 2003 بنا بر گزارش «آمار ملی» فقط 4% افزايش داشت.

18ـ اگر رشدی هم که وجود دارد، تنها در يک کشور متمرکز است و آن ايالات متحده آمريکا است و حتی آن هم تنها در زمينه مصرف به چشم ميخورد. حتی در آمريکا نيز که در سه ماهه سوم 2003 ترميمی به چشم ميخورد، باز هم عوامل فراوانی در مقابل آن وجود داشت. نشانه يک ترميم قابل ملاحظه در زمينه سرمايه گذاری مولده که به عنوان موتور نيرو دهنده واقعی بتواند عمل کند، هنوز وجود ندارد. اين، در ارتباط مستقيم با مسئله منافع و سود آوری است. سرمايه داران هراسان در پی حفظ درصد سود سرمايه خود هستند، اما به خرج طبقه کارگر. «ترميم» کنونی در آمريکا همراه با افزايش درصد بيکاری، کاهش مزايا، بسته شدن کارخانه ها، بيکارسازی های گروهی، کاهش رشته های شغلی و از بين بردن برخی مشاغل بوده است. برای اکثريت بزرگی از آمريکايی ها هيچ يک از اينها نشانه رشد و شکوفايی اقتصادی بشمار نميايد.

19ـ برای اينکه بتوان موقعيت حقيقی امور را واقعاً لمس و درک کنيم، لازم است به يک تجزيه و تحليل تاريخی متوسل شويم. امروزه بورژوازی حتی اگر سه درصد رشد (اقتصادی) داشته باشد، جشن ميگيرد. در حاليکه از نظر تاريخی اين نرخ رشد بسيار ناچيز است. برای اين منظور بياييد ارقامی که نرخ رشد ناخالص ملی را در کشورهای پيشرفته سرمايه داری قبل از 1973 يعنی از اولين سال آغاز رکود اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم، نشان ميدهد، بررسی کنيم.

20ـ ژاپن: 146%، کانادا: 69%، فرانسه: 69%، ايتاليا: 58%، آلمان غربی: 54%، آمريکا: 48%، سازمان همکاری های اقتصادی و پيشرفت : 63%

21ـ اين ارقام نشان ميدهد که در دوران شکوفايی اقتصادی، رشد ساليانه سازمان همکاری های اقتصادی و پيشرفت (يعنی ميزان 63 درصد) در واقع دو برابر رشدی است که بورژوازی امروزه مدعی آن است و ژاپن از 146% به 14% تنزل کرده است.

22ـ کافی است که اين ارقام را با ارقام کنونی مقايسه کنيم. در سال 2002 آمريکا (که قرار بود به اصطلاح در راه ترميم وضعيت اقتصاديش باشد) فقط 5/2 % افزايش داشت و کشورهای اتحاد اروپا (که پول رايجشان «اورو» است) به سختی 2/0 % رشد نشان داده است. ژاپن قرار بود در آمار رسمی 3 % رشد کرده باشد، ولی (اگر ما پايين آوردن قيمت ها را درنظر بگيريم) رقم واقعی نرخ رشد در ژاپن منفی نشان ميدهد. ارزش پول ژاپن هنوز در حال کاهش است و اين مسئله بر روی نرخ سود تأثير دارد. به هر حال، حتی همان 3% هم برای ژاپن در مقايسه با گذشته بسيار بد است.

23ـ تمام مقياساتی که بورژوازی ژاپن تحت فشار از طرف واشنگتن اتخاذ کرده، در ايجاد تأثير لازم شکست خورده است. اين جواب خوبی است به کينزگراها در «جنبش کارگری» که اعتقاد دارند، برای بيرون آمدن از درون بحران اقتصادی ميبايد بازار مصرف را تشويق کرد. ژاپن در حقيقت در طول تقريباً يک دوره گذشته همين سياست را دنبال کرد و در مقام مقايسه از سال 1945 به بعد، بزرگترين تبليغات را برای اين سياست بکار برد. نتيجه چه شد؟ اين شد که اقتصاد ژاپن نابود شد و اگر پيش از آن در سال 2000، سورپلاس بودجه ای برابر 4/1% داشت، بعد از اتخاذ اين سياست کسر بودجه ای حدود 6/4 % در سال 2003 پيدا کرد. اوراق قرضه درازمدت نتيجه نداده و اقتصاد کشور به رکود کشيده شد.

24ـ ژاپن ديگر نميتواند حکم موتور نيرو زای اقتصاد جهانی باشد. رشد ناخالص ملی اين کشور در سه ماهه اول سال 2003 تنها 6/2 % بوده است و اگر ما کاهش ارزش ارز آن کشور را در نظر بگيريم، وضعيت ناجوری در جلوی ما قرار ميگيرد. زيرا در اين دوران ملاحضه ميکنيم که قيمت ها 3/3 % افت ميکند تا اقتصاد ژاپن به ارقام واقعی تنزل يابد. تقليل ارزش ين باز هم به اقتصاد ژاپن صدمه ميزند، چون صادرات آن کشور کمتر از گذشته ميتواند در بازار جهانی رقابت کند و در عين حال بازپرداخت بدهی های آن کشور را مشکل تر ميسازد.

25ـ بيمارگونه بودن اقتصاد جهانی را در گرايش جهانی در پايين آوردن قيمت ها ميتوان ديد. در شش ماه اول سال 2003، رقم واقعی رشد ناخالص ملی کشورهای G7 فقط 2% بود (2% در سال). حتی اين ميزان از رشد هم به وسيله بازار مصرف آمريکا متوقف شد، چون اين بازار سالانه 3% افزايش رشد داشته است. اين 3% از 8/1% ژاپن و 8/0 % آلمان بيشتر است. اين رشد طی سه سال اخير در کشورهای اتحاد اروپا حتی از ژاپن هم کمتر بوده است. قدرت خريد مردم ايتاليا و بلژيک يک بار ديگر باز هم پايين تر از قبل آمده است برای ايتاليا اين نهمين سال و برای بلژيک دهمين سال است که به اين ترتيب قدرت خريد مردم پايين ميايد. در هلند قدرت خريد از سال 1958 تا کنون، اکنون در پايين ترين حد آن قرار دارد. پيش بينی وضع اين رشد برای اتحاد اروپا 75/0 است. حقيقت اين است که اتحاد اروپا بر لبه پرتگاه رکود اقتصادی قرار دارد.

ادامه دارد