يادداشت هايی در باره ی
حزب پيشتاز انقلابی بين المللی
تجربه بين الملل سوم

(بخش 4)*

م. رازی
Razi@kargar.org

تزهای کمينترن

امروز، احيای يک سازمان انقلابی براساس تزها و تئوری های چهار کنگره نخست کمينترن مجدداً در دستور روز قرار گرفته است. گرچه تشکيل چنين سازمانی سهل و آسان نيست، اما سوسياليست های انقلابی موظف اند که تدارک اين امر را همراه با ساختن حزب پيشتاز انقلابی در کشور خود، از هم اکنون آغاز کنند.

سؤال اينست که چگونه و بر چه اساسی بايستی يک حزب پيشتاز بين المللی ساخته شود؟ برای پاسخ به اين معضل، تجربه کنگره های بين الملل ها و به ويژه بين الملل سوم (کمينترن) حائز اهميت است. چهار کنگره نخست «کمينترن» مهم ترين دستاورد مارکسيزم در دوران احتضار سرمايه داری جهانی و انتقال به سوسياليزم، تلقی بايد شود. چکيده استراتژی و برنامه ی سوسياليزم انقلابی پس از اضمحلال بين الملل دوم و آغاز انقلاب اکتبر 1917 در روسيه، در قطعنامه های اين چهار کنگره نهفته است. احيای يک بين الملل، بدون بررسی و درس گيری از اين تجارب نظری و عملی کمينترن، مشکل است.

کنگره اول و دوم کمينترن در دوران اوج تحولات انقلابی و کنگره سوم، و بخصوص، چهارم در دوره افول مبارزات طبقاتی در سطح جهانی رُخ داد. از اينرو بررسی قطعنامه های دو کنگره آخر با وضعيت کنونی ما منطبق تر است. اين قطعنامه ها مترادف با بُرش کمونيست ها از «سانتريزم» و «اپورتونيزم» در دوره رکورد مبارزات طبقاتی صورت گرفت. بررسی شرايط عضويت (21 شرط) کمينترن، می تواند به روش ساختن يک سازمان بين المللی کمک به سزايی برساند. تفسير و درس گيری از اين تجربه، پايه اوليه بحث پيرامون ساختن بين الملل انقلابی را می تواند پی ريزی کند.

خلاصه خطوط کلی قسمت هايی از اين 21 شرط از قرار زير است:

* کليه تبليغات و تهييج بخش های بين الملل بايستی خصلتی واقعاً کمونيستی داشته باشد و کليه ارگان ها و نهادهای تشکيلاتی بايد توسط کمونيست های قابل اعتمادی اداره شوند که تعهد خود را به آرمان های پرولتاريا اثبات کرده اند.

بخش اول شروط به وضوح ماهيت يک سازمان انقلابی منضبط را ترسيم می کند. ارگان ها و نهادهای يک سازمان بين المللی انقلابی نمی تواند توسط عده ای بيگانه و يا تازه وارد به جنبش کارگری سازمان يابد. تنها اعضای با تجربه و منضبط و شناخته شده و مورد قبول پيشروی کارگری بايد در جايگاه رهبری و سازماندهی يک سازمان انقلابی قرار گيرند.

* تجربه بارها نشان داده است که اعطای «مقام» به افراد غيرصالح در سطح رهبری يک سازمان انقلابی، بدون در نظر گرفتن قابليت و اعتبار آن افراد در درون جنبش کارگری، و تنها به منظور امتياز دهی به آنها، سازمان را نهايتاً به بحران می کشاند. رهبری يک سازمان انقلابی بايد متشکل از انقلابيون باشد که در گفتار و کردار "تعهد خود را به آرمان های پرولتاريا اثبات کرده اند."

بيرون راندن کليه افراد رفرميست و سانتريست از هرگونه مقام مسئوليت در جنبش کارگری و جايگزينی آنها با کمونيست های آزمايش شده و آزمايش پس داده.

کمينترن بر اين اعتقاد بود که مبارزه کمونيست ها در تشکل های کارگری و نهادهای مختلف برای اشاعه برنامه انقلابی بايد همراه با مبارزه برای انزوای «رفرميست»ها و «سانتريست»ها در جنبش کارگری باشد.

اين سياست در تقابل کامل با نظريات کسانی است که معتقدند که «کارگران» با هر عقيده و گرايشی «انقلابی»اند. برخلاف اين نظريه، اعتقادات رفرميستی و سانتريستی در درون جنبش کارگری سنتاً جای داشته و عمده ترين خطر در به کجراه کشاندن جنبش کارگری است. کسانی که خود اعتقاد به بُرش کامل از رفرميزم و سانتريزم ندارند و مرز بين مشی انقلابی را با ساير انحراف های رفرميستی و فرصت طلبانه مخدوش می کنند، خود در درون يک سازمان انقلابی جايی نبايد داشته باشند.

* بايد در کنار فعاليت «قانونی» (در کشورهايی که امکان آن موجود است.) به فعاليت دائمی «غير قانونی» نيز توجه کرد و دستگاه های حزبی لازم برای سازماندهی آن تشکيل داد.

اين بخش از قطعنامه به وضوح در مقابل بحث هايی است که مبارزه کمونيست ها در جامعه را يک دخالت صرفاً تبليغاتی قلمداد می کنند. در واقع مبارزه کمونيست جدا از مبارزات خود جنبش کارگری نيست. سوسياليست های انقلابی همران و در کنار پيشروی کارگری بايد قرار گيرند. چنانچه در جامعه ای نظير ايران مبارزات «غيرقانونی» تا حتی سرحد مبارزه مسلحانه پيش روند، مداخله کمونيست ها در اين مبارزات نيز ضروری است.

تشکيل بخش نظامی حزب پيشتاز انقلابی برای دفاع از خود و گسترش مبارزات، شبکه های زيرزمينی تبليغاتی و هسته های عمل مخفی و غيره همه بخش های مهمی از ايجاد يک حزب انقلابی اند. نيروهايی که ساختن حزب را تنها به امور تبليغاتی، تهييجی و آموزشی کاهش می دهند، تأثيری در جنبش کارگری نخواهند گذاشت. دخالتگری در جنبش کارگری امری يک بُعدی نيست. جنبش کارگری هر حرکت را براساس «تئوری» های از قبل داده شده، انجام نمی دهد. درست برعکس، تئوری چکيده تجارب عملی طبقه کارگر و پيشروی آن است. پيشروی کارگری بنابر ارزيابی وضعيت موجود، شيوه و نحوه ی مشخص و مرتبط مبارزه عليه نظام سرمايه داری را يافته و آن را با وسايل موجود اعمال می کند. نقش يک حزب انقلابی ديکته کردن به پيشروی کارگری نيست که همراهی و مداخله سياسی در کنار آن است. نيروهايی که به هر علت خود را از مبارزه زنده طبقه کارگر و پيشروی آن کنار می گذارند، قادر به ساختن يک حزب انقلابی نخواهند بود.

* هرگونه کناره گيری از فعاليت مستمر در درون ارتش و خودداری از تبليغ منظم عقايد کمونيستی در ميان سربازان بمثابه خيانت به وظايف انقلابی تلقی خواهد شد.

گرچه اين بخش بطور مشخص در درون جنبش کارگری ايران طرح نيست، اما کماکان نکته ای است که بايد به آن توجه اخص شود. بدون پيوستن سربازان و پايه های ارتش (يا به قول لنين دهقانان در يونيفُرم) به جنبش کارگری، امر تسخير قدرت با سهولت پيش نخواهد رفت.

* فعاليت دائمی و سيستماتيک در روستاها برای جلب کارگران روستايی و دهقانان فقير بمثابه متحدان اصلی پرولتاريا.

در اينجا به «متحدان» اصلی پرولتاريا اشاره شده، که بسياری از جريانات استالينيستی و سانتريستی به اهميت آن پی نبرده و نمی برند. اين گرايش ها هنوز به «انقلاب دموکراتيک» و يا تشکيل «جمهوری دموکراتيک» همراه با بخشی از بورژوازی و يا خرده بورژوازی اصرار می ورزند. در صورتی که نظريه کمينترن در رَد اين تزها بوده و تأکيد بر انقلاب کارگری و «متحدين اصلی» آن «کارگران روستايی» و «دهقانان فقير» گذاشته شده است.

بنابر اين توجه اخص به جلب قشرهای مشخص روستايی (دهقانان کارگر و دهقانان فقير) در دستور کار کمونيست ها برای تدارک انقلاب آتی قرار گرفته است. بخشی از برنامه حزب پيشتاز انقلابی بايد به مسائل دهقانان معطوف باشد. حرکت های دهقانی در اتحاد با قيام های کارگری در شهرها صورت می گيرد. نقش يک سازمان انقلابی هماهنگی و همگونی مطالبات کارگران و دهقانان فقير است.

* افشای دائمی سوسياليست های وطن پرست (سوسيال- پاتريوتيزم) و سوسياليست های صلح دوست (سوسيال- پاسيفيزم) از وظايف اجباری همه ی بخش هاست.

اين بخش به وضوح اهميت مبارزه سياسی با گرايش های خرده بورژوا که با نام «سوسياليزم» در جنبش کارگری سر برون می آورند را توضيح می دهد. در صورتی که جريانات استالينيستی و سانتريستی بطور مداوم به دنبال اين گرايش های انحرافی روانه می شوند. تجربه قرن گذشته به کرّات نشان داده است که «ائتلاف» با گرايش های خرده بورژوا و راست (که همه نيز ظاهراً مدافع "سوسياليزم" اند)، جايز نيست. نمايندگان نظری کنونی اين گرايش ها درايران؛ در نظريات «اصلاح طلبی» و گرايش هايی که قصد آشتی با آنها را دارند (سوسيا ل دمکرات ها؛ جمهوری خواهان و غيره) ديده می شوند.

* ضرورت بُرش کامل از رفرميزم و سانتريزم بايد به رسميت شناخته شود و در کوتاه ترين مدت عملی شود.

اغلب سازمان های سنتی ايرانی، تصور می کنند که می توان در درون يک سازمان انقلابی همراه با رفرميست ها و سانتريست ها «همزيستی مسالمت آميز» داشت. . يا می توان با آنها به چنين سازمانی دست يافت. ترتيب ميز گردها و جلسات با گرايش های بورژوا و رفرميزم توسط آنها؛ چنين اهدافی را دنبال می کند. در صورتی که تجربه کمينترن نشان داد که تنها با بُرش قاطع از اين گرايش ها می توان به ساختن يک حزب انقلابی بين المللی مبادرت کرد.

* اتخاذ مواضع صريح در باره ی مستعمرات و ملل تحت ستم به ويژه از جانب احزاب کمونيست در کشورهای امپرياليستی، افشای خستگی ناپذير جنايات بورژوازی «خودی» در مستعمرات و پشتيبانی از تمام جنبش های رهايی بخش نه فقط در حرف که در عمل.

اين موضع روشن و صريح هنوز به قوت خود باقی است. جريان هايی که مسئله ملی را پايان يافته قلمداد می کنند، طبيعتاً جايی در درون يک سازمان انقلابی بين المللی نخواهند داشت.

* فعاليت پيگير کمونيستی درون اتحاديه های کارگری، شوراها، تعاونی ها و ساير سازمان های توده ای کارگری و سازماندهی هسته های کمونيستی درون آنها برای جلب شان به آرمان های کمونيستی.

اين بخش مشخصاً مربوط به کشورهايی است که امکان فعاليت در درون تشکل های مستقل کارگری در آنان وجود دارد. در ايران با مبارزه در راه ايجاد راديکا ل ترين شکل تشکل های مستقل کارگری و شرکت در آنها بر محور مطالبات کارگری؛ منطبق با اين تز است.

* مبارزه پيگير عليه بين الملل آمستردام و اتحاديه های اعتصاب شکن وابسته به آن و تلاش مداوم برای جلب کارگران به ضرورت بُرش از آنها.

در اين بند مجدداً مبارزه عليه رفرميست ها، به ويژه در درون اتحاديه های کارگری، تأکيد می گردد. در اينجا تأکيد اصلی بر يکی از مسايل محوری در درون جنبش کارگری، يعنی بُرش از رهبران اتحاديه کارگری ای که از در سازش با بورژوازی بر می آيند، است.

* کليه بخش ها بايد اصول سازمانی متکی بر سانتراليزم دمکراتيک را بپذيرند و اين، به ويژه در دوران جنگ های شديد داخلی که وجه مشخصه اوضاع فعلی است، اهميت می يابد.

* تمام تصميمات کنگره های جهانی و هيئت اجرائيه بين الملل کمينترن لازم الاجرا است و سانتراليزم دمکراتيک در سطح بين المللی بايد پذيرفته شود.

تجربه تاريخی نشان داد که مسئله «سانتراليزم دمکراتيک» در درون يک سازمان بين المللی يکی از مسايل «مهم» اما در عين حال، «حساس» جنبش کارگری بوده است. «کمينترن»، به درستی در اينجا تأکيد می کند که، همانطور که يک حزب پيشتاز انقلابی در سطح «ملی» بايد متکی بر اصل سانتراليزم دمکراتيک باشد، يک سازمان پيشتاز انقلابی در سطح «بين المللی» نيز بايد از چنين اصولی پيروی کند- "به ويژه در دوران جنگ های شديد داخلی".

تأکيد اخص بر "جنگ شديد داخلی" در اين است که تحت بروز چنين وضعيتی، امکان و فرصت برای تصميم گيری ها متکی بر بحث های اقناعی و درازمدت وجود نداشته و وقايع به سرعت به وقوع می پيوندند. بديهی است که يک رهبری مرکزی قوی و با تجربه بين الملل، در موقعيت بهتری در جهت اخذ تصميمات صحيح و معقول قرار می گيرد، تا حزبی که درگير "جنگ شديد داخلی" است.

اما، تجربه دخالت «کمينترن»، به ويژه پس از «عقب نشينی» مارس 1921 (چه در عرصه اقتصادی، چه سياسی و چه ديپلماتيک)، نشان داد که اِعمال «مرکزيت دمکراتيک» در گستره ی جهانی بدون ايراد نيست. شکست «قيام» مارس 1921 در آلمان که به ابتکار رهبری بين المللی (و در تقابل با مواضع برخی از رهبران حزب کمونيست آلمان، به ويژه «لِوی»)، صورت گرفته بود تأثيرات بسيار مخربی در کارکرد اين سازمان بين المللی، گذارد. همچنين، دخالت مستقيم در امور حزب کمونيست بريتانيا در شرکت يا عدم شرکت در درون حزب کارگر، و يا پيمان بازرگانی آنگلو –سويت (انگلستان- شوروی) که منجر به محدود کردن تبليغات ضدامپرياليستی بريتانيا توسط حزب کمونيست بريتانيا شد؛ و يا معاهدات با ايران و ترکيه که حزب های کمونيست اين کشورها را در مبارزاتشان عليه دولت های خود تحديد کرد و غيره، همه نمايانگر نبود يک ساختار تشکيلاتی بين المللی صحيح در آن مقطع زمانی بود.

عدم درگيری فعال ساير بخش های بين الملل در هيئت اجرائيه کمينترن، وجود يک مرکز قوی در مسکو، می تواند يکی از علل اصلی فراهم آمدن زمينه برای ايرادهای ياد شده، باشند.

* فراکسيون های پارلمانی احزاب کمونيست (در هر جا که وجود دارند) بايد تحت رهبری کامل حزب عمل کنند و نمی توانند از آن مستقل باشند.

گرچه اين شرط مربوط به کشورهايی است که از «دمکراسی بورژوايی» برخوردارند، اما کماکان شرط پراهميتی است. زيرا که در اينجا تأکيد بر يکپارچگی سياسی حزب های کمونيست در دخالت بيرونی شان شده است. برخلاف سازمان های بورژوا و خرده بورژوا، که هر جناح و فراکسيون در درون و بيرون برای خود«سازی» می زنند، کمونيست ها که به نمايندگی کارگران و زحمتکشان و قشرهای تحت ستم جامعه، بايستی سازمان يافته و متعهد به برنامه حزبشان باشند. دوگانگی و چند دستگی در بيرون می تواند از اعتبار يک حزب کمونيست بکاهد. اما اين بدان معنی نيست که کمونيست ها در همه موارد بايد «هم عقيده» باشند. بديهی است که يک حزب کمونيست با داشتن دمکراسی درونی و رعايت اصل حق گرايش، می تواند جناح های مختلف نظری در درون خود داشته باشد. اما در خارج، نظريات اکثريت حزب بايد منعکس شود.

نکته ديگر حائز اهميت اين است که، برخلاف نظريات فرقه گرايانه برخی از نيروهای چپ، شرکت کمونيست ها در انتخابات پارلمانی و استفاده از مؤسسات، رسانه ها و مطبوعات بورژوائی جايز است به شرط آنکه تبليغات تمام نظريات بدون محدوديت در سطح جامعه، داشته باشند.

* ضرورت فعاليت دائمی برای تصفيه حزب از عناصر خرده بورژوا، به ويژه در کشورهايی که حزب از امکان فعاليت قانونی برخوردار است. زيرا که در اين کشورها خطر نفوذ خرده بورژوازی به مراتب بيشتر است.

در اينجا کمينترن به يکی از خطرات عمده در راه ساختن حزب انقلابی اشاره می کند: "نفوذ خرده بورژوازی". در جامعه سرمايه
داری، طبقه کارگر برای مقابله با نفوذ عقايد بورژوازی، و تدارک کسب قدرت سياسی، نياز به حزب «خود» دارد. زيرا که در جامعه بورژوايی، عقايد و نظرات بورژوازی بر «کل»جامعه حاکم می گردد (توسط ابزار تبليغاتی، راديو، تلويزيون، مطبوعات مدارس، مؤسسات مذهبی و غيره). در اين ميان لايه های ميانی، خرده بورژوازی، تحت فشارهای اقتصادی، «راديکاليزه» شده و به علت عدم وجود حزب خود، روی به تنها تشکيلات ضدسرمايه داری، حزب پيشتاز انقلابی، می آورد. اما خرده بورژاوزی برای دفاع از منافع تاريخی طبقه کارگر به درون حزب نمی آيد که برای حفظ منافع کوتاه مدت خود وارد يک تشکيلات انقلابی می شود. تمايل به کسب جاه و مقام يکی از خصوصيت بارز خرده بورژوازی در درون حزب انقلابی است. اين افراد به محض مشاهده ناهنجارها و يا عدم کسب «مقام»های مورد علاقه، به کل حزب پشت کرده ونه تنها فعاليت سياسی را رها کرده که به تخريب آگاهانه آن مبادرت می کنند.

خطر اين عناصر به خصوص در جامعه ای که از دمکراسی بورژوايی برخوردار است، جدی تر و عمده تر می شود. از اينرو کمينترن، به درستی، حزب های خود را برای مقابله و مبارزه در "تصفيه" اين عناصر فرا می خواند.

* حزب های کمونيست بايد در مقابل حملات ضدانقلاب داخلی يا جهانی به جمهوری های شوروی کمک برسانند.

از آنجايی که کمينترن اعتقاد داشت که موجوديت شوروی به يک منشاء دائمی ضعف برای بورژوازی و يک عامل قدرت برای انقلاب جهانی تبديل شده است، ساير حزب های کمونيست می بايستی در مقابل ضدانقلاب داخلی يا جهانی از شوروی دفاع کرده و به آن کمک رسانند.

* کليه احزاب بايد يک برنامه ی جديد کمونيستی تدوين کنند و اين برنامه را به تصويب کمينترن برسانند.

* تمام احزاب عضو بين الملل سوم بايد نام خود را حزب کمونيست بگذارند.

* کليه بخش ها بايد برای تصويب اين 21 شرط کنگره فوق العاده را تشکيل دهند.

* حداقل دو سوم از رهبری هر بخش بايد از رفقايی تشکيل شده باشد که حتی قبل از تصويب اين شروط به ضرورت پيوستن به کمينترن اعتقاد داشته اند.

* هر عضو که اين 21 شرط را رَد کند، بايد اخراج شود.

نکات فوق نيز برای تحکيم ساختار تشکيلاتی کمينترن و تأکيد به تقويت آن طرح ريزی شد. ادامه دارد

*************************************************
* از بخش 1: تجربه بين الملل اول

...در سال 1847 مارکس و انگلس با پيوستن به «اتحاديه کمونيستها» شعار محوری آن، «همه مردان برادرند»، را به «کارگران جهان متحد شويد» تغيير دادند. اين تغيير ناشی از يک سياست مهم در مبارزه کمونيست ها عليه سرمايه داری در سطح جهانی بود. سياستی که راه را برای تشکيل يک سازمان بين الملل انقلابی (بين الملل اول) فراهم آورد. در «مانيفست کمونيست» آنها تأکيد کردند که کمونيست ها "در مبارزه ملی پرولتاريا در کشورهای مختلف، بر منافع مشترک کل پرولتاريا، صرفنظر از مليت آن، تأکيد کرده و اين مسئله را برجسته می کنند." البته در عين حال آنان اين امر را قبول داشته که "مبارزه پرولتاريا با بورژوازی، در شکل و نه در محتوا، در وهله نخست يک مبارزه ملی است. پرولتاريای هر کشور البته بايد در ابتدا تکليف خود با بورژوازی خود را تعيين کند."....

از بخش 2: تجربه بين الملل دوم

.....بين الملل دوم نيز همانند بين الملل اول از درون دچار انحراف های خرده بورژوايی گشت. در ابتدا يکی از اين انحراف ها به شکل نظريات «تجديدنظرطلبانه» (رفرميستی) توسط «برنشتاين» ظاهر کرد. در سال 1904، کنگره آمستردام اين عقايد را محکوم کرد، گرچه طرفداران اين عقايد در بين الملل به ويژه حزب سوسيال دمکرات آلمان باقی ماندند. ظهور مجدد اينگونه عقايد از زمان برگزاری کنگره اشتوتکارت در سال 1907 در مورد مسئله احتمال وقوع جنگ اول جهانی نمايان شد. ...

از بخش 3: تجربه بين الملل سوم

در مارس 1919، به دنبال فروپاشی بين الملل دوم و انقلاب روسيه، رهبران انقلاب، لنين، تروتسکی، بوخارين، زنيويف و سايرين، وظيفه ارتقاء آگاهی کارگران جهان را در راستای ساختن بين الملل انقلابی نوين، در دست گرفتند. بُرش از اعتقادات رفرميستی و شوونيستی رهبران کارگران و جلب آنها به يک سازمان انقلابی در دستور روز قرار گرفت.

http://www.kargar.org

مبدا