يادداشت هايی در باره ی
حزب پيشتاز انقلابی بين المللی
تجربه بين الملل سوم
(بخش 5)*

م. رازی
Razi@kargar.org


علل عقب گردهای انترناسيونال سوم

واپسين حرکت های انقلاب آلمان در مارس و آوريل1919، به شکست انجاميد. رهبران تاريخی کمونيزم آلمان در برلين به قتل رسيدند و در اوايل ماه مه جمهوری شورايی «باوريا» از هم پاشيد.

جمهوری شورايی مجارستان نيز به علت افتراق های درونی در اوت 1919 توسط ارتش رومانی تار و مار شد.

علل از هم پاشی حزب کمونيست آلمان اين بود که رهبری حزب در مقابل تهاجم ضد انقلاب بورژوايی (کودتای «کَپ» و «لوتوزيتز»)، به موضع امتناع روی آورد. فراخوان کارگران آلمان برای شرکت در يک اعتصاب عمومی می توانست تناسب قوای را به نفع کمونيست ها تغيير دهد- روشی که بلشويک ها در اوت 1917 در مقابل کودتای «کُرنيلوف» اتخاذ کردند.

جناح چپ حزب کمونيست آلمان (کا.د.پ.) انشعاب کرده و در سال 1920 حزب کا.آ.پ.د. را بنيان گذاشتند. کليه اين بحران ها منجر به اين شد که کارگران آلمان (اعضای حزب کمونيست و حتی طرفداران بين الملل دوم) از رهبری خود دل کنده و توجه خود را به رهبری انقلاب اکتبر در شوروی معطوف دارند. اين روند در ساير کشورها نيز انجام پذيرفت. در بهار 1919 «حزب سوسياليست ايتاليا» به کمينترن پيوست. به دنبال آن، «حزب مستقل کارگر بريتانيا»، «حزب سوسياليست فرانسه» و غيره بين الملل دوم را طرد کرده و خواهان پيوستن به بين الملل سوم شدند.

بنابراين رهبری کمينترن (که همان رهبری حزب بلشويک بود) در سه سطح رهبری خود را تثبيت کرد: سياسی، سازماندهی و نظامی.

در سطح سياسی، انقلاب پيروزمند 1917 روسيه الگوی ساير انقلابيون گشت و اتوريته حزب بلشويک تقويت شد.

در سطح سازماندهی، حزب بلشويک يگانه حزبی بود که قدرت سازماندهی يک بين الملل انقلابی را داشت.

در سطح نظامی، با توجه به شکست دادن ارتش «سفيد» در زمستان 1919 و پاکسازی کليه ضدانقلابيون از روسيه، قدرت حزب بلشويک تقويت گشت.

در اوت 1920، تحت چنين وضعيتی، کنگره دوم کمينترن تشکيل گشت. بر خلاف نخستين کنگره که مسايل عمومی و شوراها مورد بررسی قرار گرفتند، در اين کنگره مسئله ی ساختن يک حزب قوی بين المللی مورد توجه قرار گرفت.

نقش حزب کمونيست شوروی

عقب گردهای حزب های کمونيست در اروپا، بار ديگر نقش محوری حزب بين المللی را در دستور روز قرار داد. بلشويک متکی بر تجارب کارگران پيشرو در سطح جهانی و به ويژه انقلاب اکتبر 1917، تأکيد اوليه را بر سازماندهی شورايی نهاده بودند. برای نمونه در جزوه «دولت و انقلاب» لنين، تأکيد بر سازماندهی شوراها بود و نه «حزب». اما شکست های حزب های اروپايی اثبات کرد که وجود يک حزب بين الملل انقلابی متشکل از پيشروی کارگری (و نه کل طبقه ی کارگر) ضروری است.

لنين در دفاع از ضرورت وجود اتحاديه های کارگری در شوروی در مقابل نظريات تروتسکی اشاره کرد که:
"در انتقال به سوسياليزم، «ديکتاتوری پرولتاريا» اجتناب ناپذير است. اما، آن ديکتاتوری توسط سازمانی که کل کارگران صنعتی را در بر داشته باشد قابل اجرا نمی تواند باشد. چرا؟ ... آنچه اتفاق می افتد اينست که حزب پيشروی کارگری را به خود جلب کرده و آن پيشرو ديکتاتوری پرولتاريا را اجرا می کند. اما، ديکتاتوری پرولتاريا نمی تواند توسط سازمانی که کل طبقه را در بر دارد، عملی گردد، زيرا که در تمام کشورهای سرمايه داری (نه تنها در کشورهای عقب افتاده مانند روسيه)، پرولتاريا در کل هنوز به شدت متفرق، مرعوب و بخشاً فاسد شده است (توسط امپرياليزم در برخی از کشورها)، در نتيجه سازمانی که کل پرولتاريا را در بر گيرد قادر به اعمال مستقيم ديکتاتوری پرولتاريا نخواهد بود. تنها با ديکتاتوری پرولتاريا که توسط پيشروئی که انرژی انقلابی طبقه را به خود جذب کرده است، اين امر عملی است (لنين، اتحاديه های کارگری، وضعيت کنونی و اشتباهات تروتسکی، جلد 32، ص20، مجموعه آثار به زبان انگليسی).

بر اساس همين استدلال و تزهای کنگره دوم کمينترن، کمينترن به «حزب جهانی» کمونيست ها و کارگران پيشرو به رهبری حزب بلشويک و در مسکو، مبدل گشت. به سخن ديگر يک حزب بين المللی متکی بر اصول «سانتراليزم دمکراتيک» بلشويکی در مرکز انقلاب جهانی (شوروی) تشکيل يافت. چنين تشکيلاتی که در تئوری اصولی و صحيح بود در عمل قادر به انجام وظايف تاريخی خود نشد. زيرا که تدارک لازم و کافی برای تربيت کادرهای ورزيده از بخش های مختلف در «مرکز» انجام نگرفت. بين الملل سوم عمدتاً تبديل به يک حزب بلشويک «بزرگ» گشت. در صورتی که ايده ساختن يک بين المللی انقلابی گسترش يک حزب و در مرکز قرار دادن آن حزب (هر چند مقتدر) نمی توانست باشد. تجربه بين الملل دوم اثبات کرده بود که چگونه يک حزب مقتدر (حزب سوسيال دمکرات آلمان) بين الملل دوم را به کجراه می برد.

نتيجه «مرکزيت» اين بود که برای نمونه، تصميم هيئت نمايندگی کمونيست های بريتانيا مبنی بر پيوستن آنها به «حزب کارگر» توسط «مرکزيت» کميترن مردود اعلام شد و بر خلاف ميل بخش بريتانيا، آنها مجبور به اجرای تصميمات رهبری کمينترن شدند. در ساير کشورها و به ويژه آلمان نيز چنين سناريوهايی به وقوع پيوست.

در بحث پيرامون رابطه «حزب» و اتحاديه های کارگری نيز نظر بلشويک های ( به ويژه لنين) نهايتاً به عنوان موضع کمينترن پذيرفته شد. دو موضع اصلی در اين مورد وجود داشت. بلشويک ها متکی به تجربه روسيه بر اين اعتقاد استوار بودند که اتحاديه کارگری را نبايد ناديده گرفته و از آنها به عنوان نهادی که کارگران را متشکل می کند، بايستی استفاده شود و کمونيست ها بايستی در آنها شرکت فعال داشته باشند (چنين استدلالی نيز در مورد شرکت در انتخابات پارلمانی ارائه داده شد). در مقابل اين موضع، حزب کمونيست آلمان (جناح چپ) معتقد بود که بنابر تجربه شان در آلمان، اتحاديه های کارگری را بايد دور زد، زيرا که آنها عميقاً رفرميست اند. موضع سومی نيز توسط جناح «بورديگا» (نمايندگان جناح امتناع حزب سوسياليست ايتاليا که در کنگره دوم کمينترن شرکت داشت)، وجود داشته که در انطباق با موضع حزب کمونيست آلمان بود.

در واقع کنگره دوم کمينترن در مورد آنچه مربوط به موضع گيری در باره ی دخالت در پارلمان و روش برخورد به اتحاديه کارگری بود، کنگره ئی بود منطبق با مواضع حزب بلشويک (جزوه معروف لنين: بيماری کودکی، «چپ روی» کمونيزم، در مورد اين بحث ها نگاشته شد).

اما از سوی ديگر، به علت جذابيت و محبوبيت، کمينترن سازمان ها و حزب های متعددی در سراسر جهان خواهان پيوستن شدند. در ميان آن سازمان ها، جريان های سانتريستی و غير کمونيستی نيز مشاهده می شدند. کنگره دوم کمينترن با طرح شعار «مرگ بر سانتريست ها»!، 21 شرط عضويت را طرح کرده و درهای کمينترن را عملاً بر روی اين قبيل گرايش ها بست. اين روش از کار منجر به تقويت تشکيلاتی و سياسی بين الملل گشت.

دوره عقب نشينی جنبش کارگری

از اواسط 1920، بورژوازی در کشورهای اروپايی ضد حمله عليه اوج گيری جنبش کارگری را آغاز کرد. سپتامبر 1920 جنبش کارگری در ايتاليا به شکست انجاميد. حمله ارتش سرخ شوروی در لهستان کاملاً شکست خورد. گرچه در روسيه «ارتش سفيد» و ضد انقلابيون سرکوب شده بودند، اما مترادف با آن، پيشروی کارگری و بهترين عناصر کمونيست نيز از بين رفتند. بورکراسی در حزب کمونيست پايه های عينی گرفت و تکنوکرات ها و بورکرات های دوره تزار به درون حزب کمونيست راه يافتند. در نتيجه، اعتراض های کارگری و دهقانی عليه دولت نيز به درجات مختلف شکل گرفتند.

در مقابل اين وضعيت، بلشويک ها سياست عقب نشينی را پيش گرفتند (سياست نوين اقتصادی- نپ). برای حراست از دستاوردهای انقلاب اکتبر اين عقب نشينی و سازش با دهقانان ضروری ارزيابی شد. در واقع کنگره دهم حزب کمونيست روسيه، مارس 1921، يک کنگره عقب نشينی محسوب شد.

انعکاس اين سياست، در صحنه بين المللی نيز مشاهده شد. برقراری رابطه اقتصادی و مراوده بازرگانی با دولت های سرمايه داری (تحت کنترل دولت کارگری شوروی) جايز شمرده شد. امضاء قراردادها با دولت ايران و افغانستان، فوريه 1921، و با دولت ترکيه، ماه مارس همان سال، همراه با اعطا امتيازاتی به اين دولت ها بود. برای نمونه در همان دوره دولت ترکيه 16 تن از رهبران کمونيست ها را اعدام کرده بود! مهمترين قراردادها با دولت بريتانيا بود که در آن ذکر شده بود که حکومت روسيه بايستی از تبليغاتی که منافع امپراطوری بريتانيا را به مخاطره اندازد، دست بردارد.

در اين دوره حفظ موقعيت شوروی برای گسترش انقلاب جهانی در الويت قرار گرفت. کمينترن برای خنثی سازی اين تغيير در تناسب قوا به نظريات ماوراء چپی کشيده شد. برای نمونه در فوريه 1921 «زينويوف» يکی از رهبران کمينترن (و حزب بلشويک) چشم انداز تهاجم بين المللی عليه سرمايه داری را ترسيم کرد. بر اين اساس، پيشنهاد «قيام مسلحانه» در آلمان در مارس همان سال طرح گشت. برخی از رهبران حزب کمونيست آلمان بر کنار گشتند و قيام زودرسی عليه دولت آلمان را سازمان دادند که با شکست و کشته شدن هزارها تن از مبارزان کمونيست منجر گشت. گرچه مسبب اصلی چنين اقدامی متوجه حزب کمونيست آلمان بود، اما نقش رهبری کمينترن نيز در اين ميان تعيين کننده بود.

البته کنگره سوم کمينترن، ژوئن 1921، اقدام حزب کمونيست زودرس و نادرست ارزيابی شد. يکی از رهبران حزب کمونيست آلمان (لُوری) که در آن زمان به علت مخالفتش با طرح تهاجمی حزب اخراج شده بود، اعاده حيثيت شد، و کمينترن اعلام کرد که موضع وی صحيح بوده است.

کنگره سوم، کنگره «عقب نشينی» بود. در اين کنگره دو هدف کمينترن می بايستی همراه با يکديگر دنبال می گشت: از يک سو، حفظ دستاوردهای جنبش کارگری (به ويژه انقلاب اکتبر)؛ و از سوی ديگر، ايجاد اتحاد با پايه های وسيع از کارگران که هنوز تحت نفوذ رهبران رفرميست قرار داشتند. از اينرو محترم شمردن روابط ديپلماتيک با امپرياليزم (مانند قرارداد شوروی با بريتانيا) و ايجاد «جبهه واحد کارگری» برای جلب توده های ناراضی جنبش کارگری. البته مخالفت هايی در مورد سياست خارجی شوروی و کمينترن توسط برخی از رهبران بين الملل (مانند رُوی نماينده هندوستان) ارائه داده شد، اما تأثير چندانی نگذاشت. در واقع همانطور که ترس آن می رفت، سياست های کمينترن مترادف با سياست خارجی شوروی طرح ريزی می شدند.

کنگره چهارم کمينترن، دسامبر 1922 نيز در ادامه کنگره سوم، تثبيت و حفظ موقعيت موجود در مقابل تهاجم سرمايه داری، مورد بحث قرار گرفت. اين کنگره سه ماه پس از کودتای فاشيستی موسولونی در ايتاليا بوقوع پيوست. در اين کنگره بيش از کنگره سوم، مسئله دفاع از شوروی مورد تأکيد قرار گرفت. تداوم حيات شوروی برای حفظ بقای کمينترن و جنبش کارگری در سطح جهانی ضروری تشخيص داده شد.

پس از شکست آرزوی موفقيت برای انقلاب آلمان در اکتبر 1923، کمينترن استقرار طولانی سرمايه داری در سطح جهانی را مورد پذيرش قرار داد. پس از مرگ لنين، اختلاف های درونی حزب کمونيست شوروی در مورد بسياری مسايل به کمينترن کشانده شد. اپوزيسيون چپ حزب کمونيست شوروی (تروتسکيست ها) بحث هايی پيرامون تز «سوسياليزم در يک کشور»، کميته وحدت اتحاديه کارگری روس- بريتانيايی، استراتژی و تاکتيک در انقلاب 27- 1925 چين دامن زدند. تروتسکی در سال 1927 از کميته اجرايی کمينترن به علت مخالفتش با سياست های رهبری کمينترن، توسط استالين و طرفدارانش، اخراج شد.

کنگره ششم کمينترن در سال 1928 سياست «چپ روی» معروف به «دوره ی سوم» را اعمال کرد. طبق اين سياست سوسيال دمکراسی در اروپا به عنوان «سوسياليزم فاشيزم» شناخته شده و هر نوع همکاری و اتحاد عمل با آن محکوم گشت. اين سياست منجر به تقويت فاشيزم در آلمان گشت.

رهبران کمينترن پس از اين سياست فاجعه آميز، يک چرخش به راست کرده و در سال 1933 وحدت با حزب های سوسياليست را به کمونيست ها توصيه کرد.

کنگره هفتم، و آخرين کنگره کمينترن در سال 1935 تشکيل شد. در اين کنگره «ديمتريوف» سياست «جبهه خلق» را معرفی کرد. طبق اين سياست «راست روانه»، ائتلاف طبقاتی بين بورژوازی و کارگران در مقابل فاشيزم جايز شمرده شد. اين سياست منجر به شکست انقلاب در اسپانيا و فرانسه شد و طبقه کارگر را در مقابل بورژوازی خلع سلاح کرد.

قرارداد شوروی- آلمان، 1939، مبنی بر عدم تهاجم عليه يکديگر، منجر به سياست امتناع از موضع گيری عليه فاشيزم شد. سران شوروی از سال 1939 تا 1941 جنگ بين امپرياليستها و فاشيستها را يک جنگ «غيرعادلانه» ارزيابی کرد! تنها پس از حمله نظامی فاشيزم به شوروی، ژوئن 1941، شوروی مخالف فاشيزم شد و وارد ائتلاف با نيروهای متفقين عليه تهاجم نازيسم گشت.

کمينترن در سال 1943، به عنوان هديه ئی به سران کشورهای امپرياليستی، رسماً منحل گشت.

ادامه دارد
*************************************************
* از بخش 1: تجربه بين الملل اول

...در سال 1847 مارکس و انگلس با پيوستن به «اتحاديه کمونيستها» شعار محوری آن، «همه مردان برادرند»، را به «کارگران جهان متحد شويد» تغيير دادند. اين تغيير ناشی از يک سياست مهم در مبارزه کمونيست ها عليه سرمايه داری در سطح جهانی بود. سياستی که راه را برای تشکيل يک سازمان بين الملل انقلابی (بين الملل اول) فراهم آورد. در «مانيفست کمونيست» آنها تأکيد کردند که کمونيست ها "در مبارزه ملی پرولتاريا در کشورهای مختلف، بر منافع مشترک کل پرولتاريا، صرفنظر از مليت آن، تأکيد کرده و اين مسئله را برجسته می کنند." البته در عين حال آنان اين امر را قبول داشته که "مبارزه پرولتاريا با بورژوازی، در شکل و نه در محتوا، در وهله نخست يک مبارزه ملی است. پرولتاريای هر کشور البته بايد در ابتدا تکليف خود با بورژوازی خود را تعيين کند."....

از بخش 2: تجربه بين الملل دوم

.....بين الملل دوم نيز همانند بين الملل اول از درون دچار انحراف های خرده بورژوايی گشت. در ابتدا يکی از اين انحراف ها به شکل نظريات «تجديدنظرطلبانه» (رفرميستی) توسط «برنشتاين» ظاهر کرد. در سال 1904، کنگره آمستردام اين عقايد را محکوم کرد، گرچه طرفداران اين عقايد در بين الملل به ويژه حزب سوسيال دمکرات آلمان باقی ماندند. ظهور مجدد اينگونه عقايد از زمان برگزاری کنگره اشتوتکارت در سال 1907 در مورد مسئله احتمال وقوع جنگ اول جهانی نمايان شد. ...

از بخش 3: تجربه بين الملل سوم

در مارس 1919، به دنبال فروپاشی بين الملل دوم و انقلاب روسيه، رهبران انقلاب، لنين، تروتسکی، بوخارين، زنيويف و سايرين، وظيفه ارتقاء آگاهی کارگران جهان را در راستای ساختن بين الملل انقلابی نوين، در دست گرفتند. بُرش از اعتقادات رفرميستی و شوونيستی رهبران کارگران و جلب آنها به يک سازمان انقلابی در دستور روز قرار گرفت.

بخش 4: تزهای کمينترن- خلاصه خطوط کلی قسمت هايی از 21 شرط.

http://www.kargar.org

مبدا