اخلاق کارگری

و تفاوت آن با اخلاق خرده بورژوايی

 

سارا قاضی

 

تعمق بر تراوشات فکری جلال مجيدی در مقاله ای تحت عنوان «جنبش کارگری مديون انسانهای شريف و مبارز! به بهانه افاضات چپ های مرده پرست!» را به همه آنها ييکه علاقمند به مفاهيم مبارزات طبقاتی هستند و خود کارگران انقلابی و پيشروی ايران پيشنهاد ميکنم.

صرف نظر از طرز بيان لجام گسيخته و فحاشی در گفتار اين شخص که فی نفسه تضمين کننده ضعف در بينش علمی وی در مباحثه و نشانگر تعلقات طبقاتی اوست، تعمق بر سر اين مقاله از اين رو اهميت دارد که مظهر عينی و عملی بينش اين نوع جريانات خرده بورژوا و روشنفکر، در درون طبقه کارگر است. درس عبرت از اين مقاله بسيار است، اما در اين سلسله مقالات، من تنها به پاره ای از آنها اشاره ميکنم وب قيه را بعهده خوانندگان ميگذارم.

بخشهايی که بالاخص مورد نظر من هستند، نمونه هايی ميباشند که بسيار متداول بوده و خاص اخلاق خرده بورژوايی جامعه ما است. اين مسائل از جمله ضرباتی هستند که مانند پتکی بر سر طبقه کارگر ما در طول تاريخ فرود آمده، باعث گيج شدن و  ضربه پذيری جنبش کارگری ايران در گذشته گشته است.

دو نکته آموزشی کلی مورد نظر، يکی توجه به اين واقعيت است که در مسير مبارزه طبقاتی، «دشمن» تنها بورژوازی و عوامل شناخته شده دستگاه حکومتی آن نيست که در اين گذرگاه دشمنان واقعی بسياری با ظاهری «رفقانه» هم هستند که در مسير خيمه زده و منتظر بدام انداختن جنبش کارگری وسپس جايگزين کردن خود در رهبری جنبش، به کمين نشسته اند. دوم اينکه اينها عموماً چه کسانی هستند و به چه طرز تفکری تعلق دارند. در انتقاد به اين مقاله کوشش خواهم کرد تا به اين دو جنبه برخورد کرده و در آخر نتيجه گيری کنم.

مقدمه اين مقاله، تا آنجا که به تاريخچه جنبش طبقه کارگر ايران مربوط ميشود، بگونه ای پراخته شده که گويی نگارنده در ادامه آن، خواننده را با روند مبارزات طبقه کارگر ايران در طول تاريخ و ماهيت و اهميت دستاوردهای آن آشنا خواهد کرد.

چه اشتباهی! نويسنده به ناگاه از موضوع خارج شده و با جمله «همه اين مبارزات مديون انسانهای شريف و مبارزی است که شبانه روز در راه بهبود وضعيت کارگران و آزادی آنها گام برداشته اند.» و لذا کارگران ايران ميبايد دين خود را با پذيرفتن اين افراد در «رهبری» جنبش ادا نمايند، زيرا که هر جنبشی «...نمايندگان و رهبران...» خود را دارد که «...با رشادت ها و مقاومت ها و پرداخت تاوان های سنگين...» اين وجهه و مقام را کسب کرده اند، مثاله را ادامه ميدهد.

يکی از اشکالات اين مقدمه در بينش خرده بوررواژيی آن است که در تضاد با يک بينش علمی و مارکسيستی قرار ميگيرد.

قهرمان سازی و کيش شخصيت ساختن، در چهارچوب ادبيات کارگری نميگنجد و از آنجا که با ماهيت اصول و مبانی مبارزات طبقاتی کارگران تضاد دارد، باعث لطمه زدن به اين مبارزات هم ميشود. عاقبت هم نه تنها به نفع بورژوازی تمام ميشود، بلکه فرصت ماهی گرفتن را در آب گل آلود برای خرده بورژوازی نيز مسير ميسازد. از آنجا که مبارزات طبقاتی پرولتاريا از ماهيتی توده ای برخوردار است و انقلاب آن هم ميبايد خصلتی مداوم داشته باشد، در هيچ مقطعی از تاريخ اين مبارزات، قهرمان پروری و تقديس رهبری کارآيی ندارد.

قهرمان پروری و تقديس پيشوا  از مظاهر فرهنگ خرده بورژوايی در جامعه است. اين فرهنگ که دست پرورده سياست فرهنگی طبقه حاکم در جامعه بوده و به منظور تضعيف روحيه و سلب اتکاء به نفس توده مردم بکار برده ميشود.

در آموزش فرهنگی جامعه سرمايه داری، همانطور که خدا يکی است و بي مانند و پيغمبرانش  دست چين شده با خصايلی مافوق بشريت هستند، همينطور هم قهرمانانش بی مانند و يکه تارند. پس برای ايجاد تغيير (آنهم تغييری زير بنايی و اساسی) انسان بايد حداقل از خصوصيات يک «قهرمان» برخوردار باشد، تا يک تنه و جيمز باندی با دشمن طبقاتی خود که عامل اصلی تمام نابرابری ها و ستمها است، مبارزه کرده و پيروز گردد. در غير اينصورت، شکست در برابر رژيم حاکم، اجتناب ناپذير است!

تبليغات همه جانبه و مداوم بورژوازی در جامعه، فرهنگی را در طول تاريخ در ميان طبقه ستمديده اشاعه داده که خواه نا خواه بر روحيه تمامی اقشار مردم تأثير گذاشته است. در ميان اقشار خرده بورژوا و فرصت طلب که اساساً هدفشان از دخالت در سياست و دفاع از طبقه کارگر تنها مناقع مادی و کيش شخصيت ميباشد، «پيروزی» های خود را در چهارجوب همان معيارهای معمول در جامعه بورژوايی ميسنجند. لذا حتی روشنفکرهای خرده بورژوا که به اصطلاح هوادار طبقه کارگر هم هستند، از اين آلودگی مصون نبوده، يا خود را قهرمانان مبارزات طبقه کارگر ميبينند و يا قهرمان پرست و رهبر پرست ميشوند.

اين فرهنگ و برخوردهای زاييده از آن بطور کلی با مارکسيزم در تناقض قرار ميگيرد. دليل آنهم بسيار ساده است. بورژوازی برای پيشبرد اهداف خود، ميبايد حتی المقدور از پيوند توده های تحت ستم خود، جلوگيری  بعمل آورد. قهرمان پرستی و فردگرايی از جمله محکمترين محورهای اخلاقی در جامعه بورژوايی است که توده ها را ضعيف النفس و خود محور ميپروراند. ضعيف النفس، زيرا که در زندگی حقيقی «رستم» شدن ممکن نيست. خصوصيات شخصيتی رستم در واقع رويا و آرزو و آمال انسانهای ستمديده است که از شدت نااميدی و نا آکاهی طبقاتی، مستأصل مانده و خود را کاملاً بيچاره ميبينند. فردگرايی نيز انسان را از رسيدن به تفکر سوسياليستی باز داشته و راه واقعی رسيدن به آرزو و آمالهای پايمال شده را بر انسان مسدود ميکند. در نتيجه، انسان در عين حال خود خواهی و خود محوريش، موجودی ضعيف النفس و ستم پذير ميشود.

در حاليکه در بينش مارکسيزم، ما ميا موزيم که هيچکس حتی رهبر هم بی عيب و عاری از اشتباه نيست. لذا برای ايستادگی در برابر ستم طبقاتی، کسب آگاهی های طبقاتی و راه موفق آميز آن را آموختن، ضروری است. از در ستايش رهبری در آمدن، نه تنها لازم نيست که اصلاً غلط است. مارکسيزم انقلابی به ما مياموزد که رهبران مبارزات طبقاتی پرولتاريا، کسانی هستند که از درون طبقه کارگر برخاسته و نه تنها خصوصيات قهرمانی ندارند که برعکس، همچون بقيه کارگران و همه انسانهای «معمولی» در بطن مبارزات طبقه کارگر برعليه سرمايه داری:

1ـ نه تنها از نظر تئوری از بقيه بسيار پيشرو ترند، بلکه

2ـ دربطن مبارزات روزمره طبقه کارگر در جامعه حضور فعال دارند و در صحنه مبارزه با رژيم، پيشنهادات عملی و کارايی را ميدهند که باعث ميشود در تمام شرايط سياستهای جنبش هميشه لااقل يک قدم از سياست و برنامه های های رژيم جلوتر باشد. در اين مقطع البته اپوزيسيون راست بطور کلی از دور مبارزات خارج ميشود. ولی اپوزيسيون چپ که موقعيت خود را برای به جاه و مقام رسيدن در خطر ميبيند، همواره در جهت سمپاشی وضربه زدن به اين مبارزات نقشه ميريزد.

3ـ در پرتوی اين اينگونه مبارزات عينی و واقعی، يعنی در عمل است که جلب اعتماد و اطمينان تک تک کارگران فعال و درگير ايجاد ميشود و

4ـ اين اعتماد و اطمينان است که بطور طبيعی، رهبری را از دل اين مبارزات بيرون ميدهد.

5ـ اين رهبری ديگری نيازی به يادآوری کارگران از «رشادت» و «مقاومت» خود ندارد و کارگران را «مديون» خود نميداند. در اين روابط اصلاً  اينگونه ارزشهای خرده بورژوايی جايی نداشته و زمينه ای برای مطرح شدن ندارند.

6ـ در عوض رهبری، اين مسئوليت را بعنوان يک امر طبيعی و به منظور پيشبرد هرچه بهتر برنامه های  مبارزاتی کل پرولتاريا پذيرفته است. نه به منظور کسب منافع شخصی و کيش شخصيت.

7ـ از اينرو است که نه تنها ظرفيت انتقاد پذيری بی انتهايی را دارد که از خود نيز بطور باز و بدون حس هيچگونه «خراب» يا «کوچک» شدن انتقاد ميکند.

8ـ در مسير اين آموزش است که جنبش، فعالانه جلو ميرود و هرگاه افراد اين رهبری به هر دليلی جای خود را به افرادی آماده تر از خود بدهند، احساس «پايمال» شدن «حق و ارج» خود را نميکنند.

من از تاريخ انتشار اين مقاله جلال مجيدی تا کنون، هرچه منتظر شدم، برخوردی انتقادی و مارکسيستی از يدالله خسروشاهی که دال بر بينش علمی او در جواب اين شخص باشد، نيافتم. اين در نفس عمل نشانگر تأييد او از طرز حمايت مجيدی است که خود روشنگر ماهيت طبقاتی خسروشاهی است.

يدالله خسرو شاهی، عليرغم (ادعای جلال مجيدی) کارگر زاده بودنش، سابقه مبارزات و«رهبری» اش، در اين مقطع با سکوت خود در برابر تجليل و تقديس های مجيدی ثابت نمود که

1ـ از فرهنگ و دانش کارگری که همان علم به مارکسيزم انقلابی باشد، کاملاً بی بهره است. علاوه بر اين،

2ـ بقول مجيدی هم اکنون در مرکز و بطن مبارزات کارگری در ايران حضور ندارد. پس نه تنها يک «رهبر»  در مفهوم مارکسيزم انقلابی، نميتواند باشد که ديگر حتی يک کارگر «مبارز» در مفهوم واقعی آنهم نيست. اما حس جاه طلبی بقدری قوی است اين کارگر «بازنشسته» را بزعم گذشته اش يک رهبر «افتخاری» ميگرداند و

3ـ در نتيجه او را فاقد داشتن يک رابطه روزمره و ارگانيک با کارگران ايران ميکند.

4ـ لذا خسروشاهی بطور عينی و عملی قادر نخواهد بود آن اعتمادی را که برای ايجاد يک مرکزيت دموکراتيک در درون رهبری لازم است، در ميان کارگران کسب کند.

5ـ از اينرو است که در برابر تمجيد و تقديس های فردی مثل جلال مجيدی سکوت اختيار ميکند. زيرا که تنها حربه باقی مانده از ديد خرده بورژوايی او تحريک احساسات است، نه بحث کردن.

6ـ همانطور که از نوشته ها و فعاليتهای خسروشاهی در گذشته و هم اکنون وی و «دفاعيه» مجيدی برميايد، خسروشاهی اعتقادی به مارکسيزم انقلابی نداشته و خواهان جلو بردن مبارزه طبقاتی پرولتاريا در جهت مواردی اساسی نظير:

الف. سرنگونی رژيم سرمايه داری حاکم بر ايران و نابودی حاکميت سرمايه بطور کلی،

ب. تشکيل «جمهوری شورايی» در راستای برقراری حاکميت شوراهای کارگری و دهقانان فقير که تنها دولتی است که قادر به پاسخ دادن به مسايل انقلاب است،

ج. احيای حزب پيشتاز انقلابی همراه با پيشروی کارگری در ايران، از طريق ايجاد و گسترش هسته های کارگری سوسياليستی و کميته های عمل مخفی در واحدهای صنايع بزرگ کشور و

د. دقاع از مبارزات انقلابی طبقه کارگر در سطح بين المللی و ايجاد حزب پيشتاز انقلابی بين المللی برای از ميان برداشتن نظام سرمايه داری و امپرياليزم جهانی

ه. تشکيل جامعه سوسياليستی و تداوم انقلاب تا احياء کمونيزم

نبوده و نهايتاً مبارزات طبقه کارگر را در حد کسب حق و حقوق و مزايا از نظام سرمايه داری ميبيند؛ طرز تفکری که در نهايت انقلابی بودنش در حد خواستهای سوسيال دموکراتيک توقف ميکند.

7ـ خسروشاهی ظاهراً از آنجاييکه اعتقادی به مارکسيزم ندارد، تجزيه و تحليل «4 دهه» تجربيات همه جانبه خود را هم بی مورد دانسته و لزومی به انتقاد سياسی از مواضع قبلی خود نميبيند.

او نيز ظاهراً مانند پيروی خويش، مجيدی، معتقد است که يک «قهرمان» ميباشد، نه يک «کارگر پيشرو».

8ـ و در نتيجه خسروشاهی هم مثل رستم فقط يکی است و مانند او نخواهد آمد. لذا بعد از خسروشاهی طبقه کارگر ايران يتيم خواهد شد؛ اين چيزی است که طبقه کارگر ايران درک نميکند و به اين دليل است که بقول مجيدی در حق خسرو شاهی «کم لطف»ی شده است!

بينش رهبری اما در مارکسيزم از لحاظ ماهيت صدو هشتاد درجه متضاد ايدئولوژی های خرده بورژوايی است. در ديدگاه مارکسيزم رهبری انقلابی پرولتاريا، مسلح به ابزار تئوريک وعملی است که طبقه کارگر را در راستای اهداف طبقاتی اش آموزش داده و به اين ترتيب در تک تک کارگران پيشرو فرهنگ پرولتاريای انقلابی جا انداخته و کارگران را به کسب اعتماد به نفس هرچه بيشتر سوق ميدهد.

رهبری پرولتاريای انقلابی، آنگونه عمل ميکند که نه تنها در زمان حيات که حتی در آينده هم جنبشی که در ميان طبقه کارگر براه افتاده همواره به طرف جلو پيش رود. يعنی از درون اين رهبری و جنبش، همواره رهبری انقلابی زاده شده و جنبش، نه تنها زنده بماند که بتواند قدم به قدم در رسيدن به اهداف خود حرکت کند.

حرکتی که با مرگ افراد در رهبری نابود شده و نتواند از درون جبنش بطور ديالکتيکی رهبری تازه ای که با مسايل روز طبقه کارگر آشنا بوده و همواره قادر باشد برنامه های عملی مبارزات پرولتاری را سازماندهی کند، با مفهوم مارکسيستی رهبری طبقه کارگر فاصله بسيار دارد.

رهبری ايکه باعث شود تا «جای خالی حضور مستقيم او...با تمام وجود احساس» شود و بعد از او حرکتی انجام نگيرد و کارگران هنوز هم در حد دريافت «...يک غذای گرم...» آنزمان باقی مانده و توانايی پيشبرد هدفی تازه را در خود نبينند، از اشکال بينشی عديده ای برخوردار است.

11 مهر 1380                                                                                                                                                 

ادامه دارد