انتقادات پيامبرگونه ناصر پايدار عليه م. رازی

 

چند تن از آنان که هنوز به حضرت عيسی اعتقاد نياورده بودند، در محفلی که استادان قانون هم حضور داشتند از او ميپرسند: «استاد، ما ميخواهيم نشانه ای از معجزه در شما ببينيم.» عيسی پاسخ داد: «نسلی بد جنس و زناکار از من معجزه ميخواهد! ....»

متأسفانه فرهنگ خرده بورژوايی فاقد قدرت تجزيه وتحليل و بحث است. در کمال کم حوصلگی زود خسته می شود و از برخورد با نظرات متفاوت گريزان است و برای اينکه سر و ته موضوع را هر چه زود تر و اگر بتواند برای هميشه هم بياورد تا جايی که کوله بار آموخته هايش جا دارد، به مخالفان خود حمله شخصی و توهين آميز می کند. نظريات آنان را تحريف می کند. خفه کردن صدای مخالف در گلو، عموماً با سجده و ستايش صدای موافق تواًم است و اين باز هم از بافت اخلاقی همين قشر از مردم است.

با يک خرده بورژوا بايد هميشه صد در صد موافق باشی. اگر چنين کردی، با کلمات پر طمطراق ترا تبديل به يک فرشته می کند، اما اگر روزی در موردی به توافق نرسی، او چشم های خود را بسته و هر آنچه در چنته داشته باشد، نثارت می کند.

ناصر پايدار هم در برخورد خود با م. رازی دقيقاً چنين خصلت غيرمترقی و غیرسازنده ای را نشان داده است. اين دقيقاً برخوردی خرافی است که ريشه در فرهنگ خرده بورژوايی و غيرعلمی و متافيزيکی او دارد. حضرت عيسی در انجيل می گويد: «هر که با من نيست، ضد من است.»

لذا اگر چه برخوردهای خصمانه و غيراصولی ای از اين قبيل فاقد ارزش وقت و حوصله هر پيشروی کارگری مبارز و مارکسيست انقلابی است، اما دست و پنجه نرم کردن با خرده بورژوازی درون جنبش کارگری از وظايف طبقه کارگر است، زيرا خرده بورژوازی بخصوص در کشورهايی مثل ايران قشر وسيعی است و همانطور که در دوران انقلاب و بعد از آن به خاطر منافع و موقعيت خود، به راحتی به انقلاب پشت پا می زند، در اين مرحله از مبارزات طبقه کارگر هم در بيراهه کشيدن پيشروی کارگری و طبقه کارگر استعداد عجيبی به خرج می دهد.

عناصر خرده بورژوايی مانند پايدار که قادرند در يک لحظه از يکی فرشته نجات و همزمان از ديگری شيطان بسازند، همچنين حاضرند برای منافع خود، به سرعت جبهه عوض کرده و سر همانی که تا کنون فرشته بود را زيرا آب کنند. اين ناشی از ديدگاه متافيزيکی و غيرعلمی خرده بورژوازی است که هميشه همه چيزی را به صورت سياه و سفيد می بيند و ظرفيت تحمل اختلاف را ندارد و انتقاد را شخصی می گيرد. بر پايه همين خصلت، اين قشر ميانی که به علت پايگاه طبقاتی خود، نه برای هميشه در جبهه بورژوازی قرار دارد و نه طبقه کارگر، هر آن که به منافع مادی و قشريش صدمه ای وارد شود، بلافاصله به طبقه کارگری که اکنون اين چنين با آب و تاب برای آن دل می سوزاند، خيانت می ورزد. از اينرو لازم است به ماهيت طبقاتی آنان که اينگونه کاسه گرم تر از آش هستند، پی برده و با آنان هشيارانه مدارا نمود.

آنچه که مسلم است برخورد پايدار به بحثی که از طريق آقای حکيمی مطرح و سپس از طرف رفيق م. رازی به نقد درآمد، ارتباطی نداشته و چيزی به دانش خوانندگان آن اضافه ننمود. اما ميدان اين تبادل نظر می بايد همواره باز بوده و اين دو شخصيت محترم می بايد کماکان بتوانند، در نشست های دوستانه به نظر يکديگر برخورد کرده و علاقمندان اين بحث ها را بهتر از گذشته از اطلاعات و دانش خود سيراب کنند. آنچه که مسلم است، برای ناصر پايدار فراهم آورن، محيط دوستانه برای ادامه اين گونه بحث ها نه تنها مهم نيست که او به دنبال از آب گل آلود ماهی گرفتن خودش است. زيرا اگر او واقعاً قلبش برای طبقه کارگر می تپيد، به جای نوشتن چنين نامه ای، می کوشيد تا محيط و شرايط را برای ادامه بحث های آقای حکيمی با رفيق رازی فراهم آورد، تا از درون اين بحث ها علاقمندان و پيشروان و مبارزان طبقه کارگر کسب آگاهی و دانش کرده و تشويق شوند، تا شايد از ميانشان کسی يا کسانی جذب اين بحث ها شده و به اين دو نفر در بحث پيوسته و از چنين ميز گردی، ما شاهد رشد نظرات موافق و مخالف متعددی گرديم.

آنان که با نظريات رفيق م. رازی از نزديک آشنا هستند و يا آن را دنبال کرده اند و يا آنان که در سايت کارگر سوسياليست به بخش «کارنامه ما» توجه کرده و آن را خوانده اند، می دانند که نقد م. رازی از آقای حکيمی، نه تنها نقدی دوستانه و در جهت رشد آگاهی های نظری و سياسی طبقه کارگر بوده که او هميشه مشتاقانه به بحث و نظرات انتقادی توجه کرده و اين کار را تشويق می کند. دليل اين امر هم بسيار ساده است: برای هيچ پيشروی کارگری يا روشنفکر انقلابی که قلبش در حقيقت برای طبقه کارگر و منافع آن می تپد، چيزی مهم تر از به جلو سوق دادن اهداف طبقه کارگر نيست، حتی اگر فقط يک قدم کوچک باشد. در اين راستا، يک انقلابی واقعی به دنبال اين نيست که در تجزيه و تحليل نظرات ديگران بکوشد تا آنان را بکوبد (و يا اگر نتوانست، به آنها حمله شخصی نمايد)، بلکه هدفش مطرح کردن يک ديد ديگر، يک تحليل ديگر و در نهايت ارائه يک بديل ديگر (يا به زعم خودش بديل بهتر است). برای يک انقلابی هدف، «درست» گفتن و «برنده» شدن يا نشدن در بحث نيست، بلکه هدف به بهترين نتيجه رسيدن و تأثير مساعد گذاشتن در جنبش طبقه کارگر می باشد، حتی اگر به قيمت اين باشد، ثابت شود که او اشتباه می کرده است و در اين راستا اسم و رسم و موقعيت حزبی و سازمانی و مسائلی از اين قبيل اصلاً برايش مطرح نباشد.

لذا صرف نظر از اينکه چه نظری «درست» يا «غلط» است، ما خواهان ادامه اين بحث ها و ايجاد بحث های تنگاتنگ تر بين هر دو نفر هستيم و از اين عزيزان تقاضا می کنيم که اجازه ندهند هيچ گونه نظرات خصمانه ای باعث صدمه به ادامه اين کار گردد. وجود چنين موقعيت هايی در تاريخ مبارزات طبقه کارگر ايران يا هرگز وجود نداشته و يا بسيار ناچيز بوده است. پس باشد تا چنين تجربيات بی مانندی نيز در تاريخ مبارزات انقلابی طبقه کارگر ايران ثبت گردد.

اکنون می پردازيم به «انتقادات» پايدار به مقاله م.رازی. هدف اصلی پايدار از سياه کردن 10 صفحه در نهايت اينست که اثبات کند: محسن حکيمی از «جنبش ضد سرمايه داری» و «جنبش ضد کارمزدی» عزيمت می کند (ص 1)؛ که ظاهراً تفکری است «کمونيستی». در صورتی که م. رازی "منکر اساس موجوديت اين جنبش است" (ص 2) که به زعم وی اعتقادی است متکی بر «کمونيسم بورژوايی».

به سخن ديگر جهان مدافعان کارگری «پايدار» به دو دسته تقسيم می گردند: طرفداران کمونيسم - آنان که طرفدار جنبش «ضدسرمايه داری» و «ضد کار مزدی» اند، (مانند حکيمی)؛ و کمونيسم بورژوائی - آنان که طرفدار "حزب پيشتازان و پيشگامان برای مبارزه کمونيستی"اند(ص 4)، ( مانند م. رازی).

در ابتدا بايد ذکر گردد که پايدار برای تقويت ضديت خود با نظريات م. رازی؛ مجبور می شود اعتقادات حکیمی را به شکل اغراق آميز و نادرستی بيان کند (در واقع نظريات وی را نيز دستخوش تحريف قرار دهد). در مقالات و سخنرانی های حکيمی هيچگاه سخنی از جنبش «ضد کار مزدی» به ميان نيامده است. زيرا حکيمی برخلاف مدافع سردر گم خود آقای پايدار؛ مطالب را با دقت بيان می کند. او مشخصاً می گويد که تشکل مورد نظر وی "به طور عينی ضد سرمايه داری است...اما ضد سرمايه داری بودن آن به مفهوم سوسياليستی بودن آن نيست." (ص 4 مقاله حکيمی). به عبارت ديگر اين تشکل هدفش لغو کارمزدی نيست. آيا درک اين عبارت بدون تناقض و روشن برای آقای پايدار مشکل بوده است که نظريات آقای حکيمی را به گونه ديگری جلوه می دهد؟

اما در مورد اهداف «ضد سرمايه داری» بايد ذکر شود که نظريات «ضد سرمايه داری» آقای حکيمی تا جايی که قدرت دولت سرمايه داری را مورد سوال قرار ندهد و تشکيلات کمونيستی کارگری را تبليغ نکند؛ مقوله نوينی نيست (در واقع همان نظريات رفرميستی با لباس «چپ» است). بسياری از مدافعان نظام سرمايه داری سال هاست که انتقاداتی به «سرمايه داری» کرده اند. اگر نشريه «کار و کارگر» ورق زده شود، مطالبی بسياری از محجوب ها، کمالی ها و حسن صادقی ها در مورد حقوق کارگران عليه سرمايه داری مشاهده می شود. برای نمونه در همين هفته آقای فریبرز رییس دانا: "دولت و سرمایه داران غارتگر را مسئول خودکشی های اخیر کارگران" معرفی کرد! آيا به نظر آقای پايدار تمام اين آقايان «ضد سرمايه دار» و خواهان لغو «کار مزدی» هستند؟
بنابراين راديکاليزم کمونيستی و ضد سرمايه داری متکی بر شعارهای عمومی ضد سرمايه داری و پيشنهاد تشکل های بی درو پيکر «ضد سرمايه داری» بدون روشن کردن مطالبات ضدسرمايه داری کارگران و چگونگی ايجاد تشکيلات در چارچوب نظام سرمايه داری ای که همين چند روز پيش 4 کارگر را ترور کرد, نهفته نيست! مسئله بر سر به قدرت رساندن کارگران و ايجاد تشکلی ضد دولت سرمايه داری است (که نظريات آقای حکيمی فاقد آنست).

آقای پايدار می گويد که م. رازی مخالف «جنبش کارمزدی» و طرفدار "حزب پيشتازان و پيشگامان برای مبارزه کمونيستی" است. در اينجا بد نيست اشاره ای به نظريات برخی ديگر که به جبهه «کمونيسم بورژوايی»! تعلق دارند، اشاره شود.

در سال 1846 مارکس و انگلس دست به تشکيل نخستين سازمان بين المللی خود به نام «کميته های مکاتبات کمونيستی» زدند. مرکز اين کميته ها در بروکسل بود که روابط خود را با کميته های مشابه در بريتانيا، فرانسه، آلمان حفظ کرد. پس از مدتی، اين کميته ها با «اتحاديه عدالت» – يک انجمن مخفی بين المللی در آلمان– تماس برقرار کردند. وحدت بين کميته های مذکور و «اتحاديه عدالت»، در سال 1847، «اتحاديه کمونيست» را پايه گذاشت. در فوريه 1848، بنا بر تقاضای اتحاديه، «بيانيه کمونيست» توسط مارکس و انگلس نگاشته شد. در اين بيانيه برای نخستين بار ايده های اوليه مارکس در باره حزب کارگری به رشته تحرير درآمد. در بخش "پرولتاريا و کمونيست ها" چنين آمده است:"رابطه کمونيست ها با پرولتاريا بطور کلی از چه شکلی است؟ کمونيست ها در مقابل ساير احزاب طبقه کارگر حزب جداگانه ای تشکيل نمی دهند. آنان منافعی جدا و جداگانه از پرولتاريا، بطور کلی، ندارند. آنان هيچگونه اصول افتراقی از خود بوجود نمی آورند تا بوسيله آن نهضت پرولتاريا را شکل داده، قالب گيری کنند.
تنها دو نکته زير کمونيست ها را از ساير احزاب طبقه کارگر مشخص می کند.
1-کمونيست ها در مبارزات ملی پرولتاريای کشورهای مختلف، منافع مشترک کل پرولتاريا را، صرف نظر از تمام مليت ها، خاطرنشان کرده، آن را جلوه گر می سازند.
2- در مراحل مختلف که مبارزه طبقه کارگر با بورژوازی، در طول رشد خود، بايد از آن بگذرد، کمونيست ها هميشه و در همه جا از منافع نهضت، بطور کلی، جانبداری می کنند.
به همين دليل کمونيست ها از يکسو، يعنی در عمل، پيشرفته ترين و عزم جزم کرده ترين بخش حزب های طبقه کارگر هر مملکت را تشکيل می دهند، و در واقع بخشی هستند که ديگران را به حرکت در می آورند؛ و از سوی ديگر، يعنی از ديدگاه نظری، آنان نسبت به توده عظيم پرولتاريا اين امتياز را دارند که به روشنی، مسير حرکت، شرايط، و نتايج نهايی و کلی نهضت پرولتاريا را درک می کنند.

هدف فوری و فوتی کمونيست ها همان است که همه حزب های پرولتاريا در قالب يک طبقه، سرنگون کردن سيادت بورژوازی، و تسخير قدرت سياسی بوسيله پرولتاريا."

تا اينجا نکاتی است که مورد توافق حکيمی نيز هست و از قسمتی از آن در مقاله خود نقل کرده است. اما در اينجا مارکس و انگلس، در مقابل افرادی که ايده تشکيل گروه های کوچک "توطئه گرايانه" و جايگزين کردن خود به جای کل طبقه کارگر را تبليغ می کردند، مردود اعلام کرده و رابطه کمونيست ها را با طبقه کارگر توضيح دادند. همچنين، آنان در مورد بين المللی بودن جنبش کارگری تأکيد اخص کردند. اما دراين نوشته ها، هنوز بطور دقيق، مفهوم حزب کارگری بيان نشده بود، زيرا که مسئله ساختن حزب مشخص کارگری هنوز در جنبش مطرح نبود. تجربه انقلاب های 1848، بخصوص در آلمان، و ضعف "اتحاديه کمونيست" در دخالت متشکل و مؤثر در قيام های توده ای آن دوره، مفهوم سازماندهی را در نوشته های مارکس تکامل داد. در پائيز 1849 مارکس که در لندن در تبعيد بسر می برد، «کميته مرکزی اتحاديه کمونيست» را برای بازسازی سازمان خود تشکيل داد.

مارکس و انگلس، پس از تجربه انقلاب های 1848 در اروپا صريحاً به ايجاد سازمان مخفی و محکم پيشروی کارگری (نمايندگان عالی ترين درجه آگاهی طبقاتی) و متمايز از نمايندگان نظريات و طرز تفکر خرده بورژوايی راديکال در درون جنبش کارگری، اشاره کردند. مارکس در آغاز انقلاب 1848 چنين نوشت:

"...اتحاديه کمونيست که در گذشته سازمانی محکم بود به شدت ضعيف شده است. بخش عمده ای از اعضاء که مستقيماً در جنبش شرکت داشتند، تصور کردند که زمان کار تجمع های مخفی سپری شده و بايستی به فعاليت های علنی اکتفا کرد. برخی از واحدهای محلی رابطه خود را با کميته مرکزی (رهبری) سست کردند و به تدريج به خواب رفتند. در حالی که حزب دمکراتيک، حزب خرده بورژوايی، بيشتر و بيشتر در آلمان سازمان يافته است، حزب کارگری در حال از دست دادن پايه محکم خود است. و در بهترين حالت به جز در چند منطقه برای انجام کارهای محلی، فعال و سازمان يافته نيست. در نتيجه، جنبش عمومی کاملاً زير نفوذ رهبری دمکرات های خرده بورژوا قرار گرفته است. به اين وضعيت نمی توان ادامه داد، بايد استقلال کارگران را مجدداً برقرار کرد."

همانطور که مشاهده می شود، نزد مارکس" سست شدن" تشکيلاتی سازمان کارگری، مترادف بود با قرار گرفتن آن زير سلطه انديشه های رهبری خرده بورژوايی. انگلس نيز چنين استدلالی ارائه می داد:
"مدت هاست که هيچ توهمی در باره اين واقعيت ندارم که بالاخره يک روز در حزب جدل با افرادی که اعتقادات بورژوايی دارند، در خواهد گرفت و انشعابی ميان جناح راستگرا و چپگرا پيش خواهد آمد."
اين تجارب غنی جنبش کارگری تنها از جانب کسانی که زير لوای شعارهای پر طمطراق «لغو کار مزدی» قصد صرفاً اعمال فشار بر سرمايه داری و نه جايگزينی آن با يک حکومت شورايی دارند؛ نفی می گردد. برای کارگران جوان پيشرو کمونيست در ايران به ويژه پس از سرکوب ها و کشتار اخير جايی ترديدی نيست که با تشکل های بی درو پيکر «ضد سرمايه داری» و علنی نمی توان به هدف نهايی رسيد. کارگران کمونيست همانطور که در مقاله م. رازی آمده است نياز به حزب پيشتاز انقلابی دارند. حزبی که از درون خود آنها و متکی بر تجارب خود آنها به وجود می آيد و نه توسط روشنفکران و يا بيرون از طبقه.

آقای پايدار در مقاله خود به تحريف آشکار ديگری در مورد مواضع م. رازی در مورد شرکت يا عدم شرکت کارگران در سنديکای احتمالی ساخته شده توسط «سازمان بين المللی کار» در ايران، دست می زند. او می نويسد: "رازی در گفته های ديگرش ملحق شدن کارگران به سنديکای احتمالی دست پخت «سازمان جهانی کار» يا طرح تشکيلات کارگری صندوق بين المللی پول را تجويز و تاکيد کرده است." (ص 3). اين نکته خلاف واقعيت است. در مقاله م. رازی تحت عنوان «آيا بايد در سنديکا های صنفی شرکت کرد؟» اولا هيچ اشاره ای به «طرح تشکيلات کارگری صندوق بين المللی» نشده است. اين سخنان را آقای پايدار برای چرب تر کردن بحث خودشان اضافه کرده اند! اما آنچه مربوط به شرکت در سنديکاهای احتمالی وجود دارد موضع م. رازی هرگز تاييد و"تجويز" آن نبوده است. مسئله بر سر اين است که چنانچه توده های وسيع کارگران (به علل وضعيت وخيم سياسی و توهم نسبت به سازمان بين المللی کار) درآن سنديکا شرکت کنند؛ کمونيست ها پيشرو بايد چه موضعی بگيرند. تحريم، شرکت، يا شرکت مشروط با هدف تحريم. موضع م. رازی سومی بود. برای روشن شدن آن بخشی از آن مقاله را می آورم و قضاوت صحت موضع گيری م. رازی و تحريفات با غرض آقای پايدار را برعهده خوانندگان می گذارم (تاکيد درنقل قول از من است):

".......در وضعيت کنونی(روش سوم) می تواند قابل تأمل باشد. به عبارت ديگر شرکت مشروط در «انجمن های صنفی» يا اتحاديه های کارگری با حفظ استقلال تشکيلاتی خود. اين شروط کدامند:

1- استقلال واقعی اين «انجمن های صنفی» يا نهادهای کارگری از دولت و تمام احزاب سياسی وابسته به آن.
اگر قرار باشد انجمن های صنفی نوين نيز مانند ساير نهادهای سابق دولتی مانند: «خانه کارگر»، «کانون عالی شوراهای اسلامی کار» و «حزب اسلامی کار» و «انجمن های صنفی» وابسته به دولت باشند، شرکت در اين نهادها نيز بی فايده و غيرضروری است و آنها تحريم بايد گردند. زيرا نهادهای وابسته به دولت و سياست ها و جناح های آن، اجازه طرح مسايل کارگری را نخواهند داد. از آن مهمتر با انواع ترفندها از اجرا و اعمال تصميمات کارگران که در اکثر موارد متوجه سياست های دولت است، جلوگيری خواهد شد. يکی از شروط محوری شر کت کارگران پيشرو، در چنين نهادی، «استقلال» واقعی آن نه تنها از احزاب سياسی که از دولت (و تمام نهادهای کارگری وابسته به آن) نيز است. در گزارش «آی ال او»، استقلال انجمن های صنفی از دولت با صراحت بيان نشده است.

2- وجود دمکراسی، آزادی تشکيلاتی.
بحث و تبادل نظر تنها زمانی می تواند مثمر ثمر واقع شود که نتايح تبادل نظر بتواند مورد اجرا قرار گيرد. و تا زمانی که آزادی تشکيلاتی و تصميم گيری متکی به آرای شرکت کنندگان وجود نداشته باشد، فعاليت کارگران پيشرو در آن جايز نيست. آزادی بيان، تجمع و انتشار مطبوعات و تصميمات نهادهای کارگری در سطح جامعه؛ و استفاده از رسانه های عمومی برای تبليغ اين مواضع می بايد يکی از پيش شرط ها اصلی شرکت باشد. «انتخابات آزاد» بايستی توسط کميسيونی متشکل از کارگران مستقل از دولت و احزاب سياسی، همراه با هيئتی از اتحاديه های کارگری اروپايی و آمريکای شمالی؛ مورد نظارت قرار گيرد. انتخاباتی که تحت کنترل «خانه کارگر» و يا نهاد ديگر دولتی باشد نمی تواند مورد قبول باشد.

3- شرکت فعال توده های کارگر.
چنين نهادی بايستی مورد پذيرش و اعتماد کارگران قرار گيرد. اگر توده های کارگری به هر علتی (عدم آمادگی ذهنی و يا عدم اعتماد) در اين «انجمن های صنفی» شرکت نکنند، حضورکارگران پيشرو نيز در اين نهادها غيرضروری است. زيرا هدف اصلی کارگران پيشرو و آگاه، دخالت در ميان کارگران برای تقويت اعتماد به نفس در آنها در جهت به دست گرفتن سرنوشت شان به دست خودشان است. نهادهايی که توده کارگران را در برنگيرد، تنها به يک «اداره» غيرفعال مبدل می گردد.

با توجه به پيش شرط های بالا، شرکت فعال در درون چنين نهادهايی ضروری است. اما قابل ذکر است که حتی برای اعمال پيش شرط بالا بايستی مبارزه و فعاليت مستمری از سوی کارگران پيشرو صورت گيرد. تحقق و حفظ اين پيش شرط ها به سادگی صورت نمی گيرد."
(م. رازی، «آيا بايد در سنديکا های صنفی شرکت کرد؟»، 22 مرداد 1382).

سارا قاضی
12 بهمن 1382
sara@kargar.org
http://www.kargar.org

http://www.kargar.org

مبدا