«محور اهريمنی»

 

م. رازی

 

جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا، در سخنرانی اخير خود در جلسه متحد نمايندگان مجلس آمريکا، روز سه شنبه نهم بهمن، ايران، عراق و کره شمالی را «محور اهريمنی» خوانده و اعلام کرد که دولتهای اين کشورها با حمايت از تروريزم، صلح جهانی را تهديد می کنند. بنا بر اطلاعات غير رسمی در رسانه های جمعی آمريکا، علتی که دولت ايران مجدداً به عنوان يکی از حاميان تروريزم معرفی گشته، حمايت آن دولت از طالبان و ارسال سلاح به غرب افغانستان برای اعمال نفوذ سياسی بوده است. در مقابل سخنرانی جورج بوش، مقامات ايرانی نيز واکنش هايی از خود نشان دادند. برای نمونه، دبير شورا ی نگهبان، احمد جنتی، در روز جمعه دوازده بهمن، سخنان بوش را «تعجب آميز» خواند و او را به «ديوانه ای» تشبيه کرد که «حتی مصلحت کشور خود را نمی داند»؛ خامنه ای، بوش را چنين توصيف کرد که «به خون انسانها تشنه است» و نهايتاً خاتمی سخنان بوش را «اهانت آميز» خواند.

ارزيابی اين «دعوا» بين دولت جورج بوش و سردمداران رژيم ايران از چند زاويه دارای اهميت است.

اول، جورج بوش در سخنان خود فراموش کرد به اين واقعيت اشاره کند که در رأس اين «محور اهريمنی» خود دولت آمريکا و سازمان جاسوسی «سيا» قرار گرفته است. مگر «صدام» و «بن لادن» از دست پرورده های همان سازمان جاسوسی «سيا» نبوده اند؟ مگر  «تروريست» های امروزی همان کسانی نيستند که توسط دولت آمريکا مسلح به سلاح های سنگين شده تا اهداف و سياستهای دولت آمريکا را در سرکوب مردم کردستان و جنگ عليه روسيه دنبال کنند؟ مگر دولت آقای خاتمی تا همين چند ماه پيش به عنوان يک دولت «معتدل» و اصلاح طلب مورد حمايت دولت آمريکا قرار نگرفته بود؟ مگر همين چند ماه پيش «جک استراو»، وزير خارجه بريتانيا، به ايران سفر نکرد و زدوبندهای پشت پرده با سران رژيم انجام نداد؟ چطور صدام حسين تا آنجايی که دست به سرکشی عليه دولت آمريکا نزده بود، از متحدان آمريکا شناخته شده بود؟ مگر جنايتهای رژيم صدام عليه مردم کُرد به مراتب فاجعه انگيز تر از حمله نظامی وی به کويت نبود؟ چطور دولت آمريکا کوچکترين اعتراضی به استفاده از مواد شميايی و قتل و عام مردم کردستان نکرد؟ چطور آقای بوش در مقابل قتل های زنجيره ای و کشتار دانشجويان و کارگران شريف ايران در مقابل مجلس، حکومت خاتمی را «تروريست» نخواند؟ آيا «تروريزم» بنا به دلخواه آقای بوش تعريف می شود؟ همين آقای بوش  چرا نمی گويد که در مقام فرمانداری ايالت تکزاس حکم اعدام چند نفر را امضا کرده است؟ چرا آقای بوش در مورد نقش سيا در کودتای 28 مرداد 1332 ايران عليه حکومت دکتر مصدق، کودتای در شيلی عليه حکومت «آلنده» و فجايع مکرر سازمان اطلاعاتی «سيا» در به قتل رساندن شريف ترين انسانها جهان سخنی به ميان نمی آورد؟

بديهی است که اين تناقض گويی ها ريشه در ماهيت تروريستی خود دولت آمريکا دارد. اگر قرار است تروريزم از جهان ريشه کن شود بايستی خود «اهريمن» در وهله نخست نابود گردد. تا زمانی که دمکراسی واقعی در سراسر جهان وجود نداشته باشد و اهريمن اصلی حضور داشته باشد، چنين «محور» هايی اهريمنی ای بازتوليد می گردند- حتی اگر برخی از آنها مهار شوند.

دوم،  سخنرانی جورج بوش همچنان نمايانگر پايان «ماه عسل» دولت آمريکا با دولت «اصلاح طلب» خاتمی است. دولت آمريکا همراه با متحدان ايرانی آن («سلطنت طلبان» و  «سوسيال دمکرات» ها) که چشم اميد به تحولات چند سال پيش ايران به ويژه پس از انتخاب خاتمی، دوخته بودند، امروز ديگر از چنين «پروژه ای» قطع اميد کرده اند. جريانهای «سلطنت طلب»، «سوسيال دمکرات» های اکثريتی و غير اکثريتی، «پژوهشگران» و «محققان» دست راستی که هرساله جلسات در دفاع از اصلاح طلبی در لندن سازمان می دهند، که همه با بوق و کرنا از ضرورت اصلاحات تحت رهبری خاتمی سخن به ميان می آوردند، و مخالفان دولت خاتمی را به «فرقه گرايی» و بی ارتباط بودن به مردم ايران، متهم می کردند، امروز همگی در سکوت مرگ بار فرو رفته اند. جورج بوش به عنوان سخنگوی اين عده آب پاکی را به دست همه آنها ريخت. بی کفايتی و بی اراده گی باند خاتمی (و همه نمايندگان مجلس) نشان داد که «تحليل» های اين عده تماماً اشتباه بوده است.  نشان داده شد که خود اين حضرات  بودند که مسايل مردم ايران را به درستی درک نکرده و عملاً به فريب کاری دست زدند.  با مرگ «اصلاح طلبی» حکومتی، رسالت اين گرايش های فرصت طلب نيز به پايان رسيده است. اين عده اگر تا کنون از اعتبار سياسی در ميان مردم ساقط نشده باشند، در آينده چنين خواهند شد.

سوم،  وقايع اخير همچنان نشان می دهد که روال عادی شدن  و برقراری يک نظام معقول سرمايه داری در ارتباط تنگاتگ با دولتهای سرمايه داری غربی (که خود آن، استثمار مضاعف را بر طبقه کارگر اعمال خواهد کرد)، تحقق نيافته است. باند «تماميت خواه» کماکان در مصدر قدر ت قرار دارد. حضور اين باند در صحنه سياسی به مفهوم تداوم سرکوب ها و ارعاب و کشتار ها است. مبارزات کارگران و دانشجويان، معلمان و ساير مردم تحت ستم کماکان به اشکال انفجاری و لحظه ای ادامه خواهد يافت. برای مقابله و خنثی سازی فشارهای مضاعف بر مردم تحت ستم، سازماندهی و کسب «اعتماد به نفس» به دور از دخالتهای دولت و احزاب وابسته به آن و تمام گرايش های اصلاح طلب و مماشات جو با رژيم؛ ضروری است. از اينرو مبارزه در راستای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری، دانشجويی, معلمان و زنان، و اتحاد آنها، برای دفاع از حقوق دمکراتيک و اوليه در دستور روز قرار می گيرد. حرکتهای اخير معلمان بر محور ايجاد اتحاديه مستقل صنفی، بازتاب  مطالبات واقعی کل جامعه است. چنين مطالباتی نيز امروز در درون جنبش کارگری و دانشجويی طرح گشته است. کارگران، دانشجويان و معلمان، بر خلاف کسانی که راه مماشات با رژيم را پيش گرفته اند،  خود راه مبارزات مستقل آتی را تعيين کرده اند.

دوازده بهمن هزار و سيصد و هشتاد