طبقه
کارگر و حزب پيشتاز
م. رازی
Razi@kargar.org
پس از شکست انقلاب
اخير ايران، فعالين جنبش کمونيستی- درارزيابی
اين شکست- بطور عمومی به دو دسته تقسيم
شدند. ارزيابی نخست- که عمدتا توسط گروه
های سنتی طرح شد- علل شکست را"عدم
آمادگی" طبقه کارگر برای گسترش انقلاب
دا نسته و خود را از هرگونه اشتباه مبرا
پندا شتند. در اينکه چنين ارزيابی ای انحرافی
است نبايستی ترديدی داشت. در واقع نه تنها
گروه های سنتی از اشتباه مبرا نبودند که
خود عامل اصلی شکست انقلاب اخير بودند وتا
اخذ درسهای لازم از اشتباهات گذشته وارزيابی
بنيادين سياسی وتشکيلاتی از وضعيت خود،
هيچ يک در آينده قادر به ارائه يک بديل
انقلابی نخواهند بود. انحراف های سياسی
وبرنامه ای وندانم کاری های تشکيلاتی اين
سازمانها، ريشه اساسی شکست انقلاب اخير
بوده است.
ارزيابی دوم، اما در واکنش به عملکرد و
کارنامه گروه های سنتی، توسط فعالين کارگری
جنبش کمونيستی ايران ارائه شده و کماکان
می شود. اين گرايش ها علل انحراف را نه
تنها بر عهده گروه های سنتی گذاشته، که
از آن فراتر رفته و نظر خود را تئوريزه
کرده اند. آنان با تقسيم بندی طيف چپ کمونيست
به دو دسته" کارگر" و "روشنفکر"،
مسببين شکست هر انقلابی (و از جمله انقلاب
اخير ايران) را انحراف های" روشنفکران"
قلمداد می کنند. اين قبيل ارزيابی ها، در
واقع آن روی سکه جمع بندی گروه های سنتی
از انقلاب اخير است- و با وجود انتقادهای
صحيح در مورد گروه های سنتی از انقلاب اخير
است- و با وجود طرح برخی انتقادات صحيح
در مورد گروه های سنتی و حزب های"
کمونيستی" در سطح بين المللی- خود
دچار انحراف های عميق سياسی می شوند.
برای بررسی مفهوم حزب پيشتاز انقلابی بايد
از ريشه های تاريخی آن آغاز کرد.
ريشه
های تاريخی حزب پيشتاز انقلابی
جنبش سياسی کارگری
از يک سو، از درون راديکاليزم خرده بورژوايی
و از سوی ديگر از سازمان های خود انگيخته
اتحاديه ای سر برون آورده است. چنانچه مادر
اين نوزاد را اتحاديه های کارگری بناميم،
پدر آن راديکاليزم خرده بورژوايی بوده است.
اما، اين نوزاد در روز نخست تولد خود هم
از مادر و هم از پدرش بطور قاطع جدا شد.
زيرا از يکسو، گرچه جنبش های خود بخودی
طبقه کارگر در قرن های 18-19 نقش تعيين
کننده ای در پيشبرد مبارزات ايفا کردند،
اما آن مبارزات را درعين حال در محدوده
مقاومت های صرفا اکونوميستی نگه داشتند.
مبارزات صنفی و اقتصادی طبقه کارگر هيچگاه
منجر به رهايی نهايی آن طبقه نشده، که برعکس
آن جنبش ها را نهايتاً تحت نفوذ عقايد بورژوايی
و خرده بورژوايی قرار داده اند (و می دهند).
در نتيجه جنبش سياسی طبقه کارگر مجبور شد
که از اين مادر بطور قاطع و نهايی برش کند.
از طرف ديگر، جنبش سياسی طبقه کارگر محصول
تاريخی دموکراسی خرده بورژوايی بوده است.
از ميان جناح چپ راديکاليزم ژاکوبن ها ،
گروه ای برخاست و در مقابل مدافعان انقلاب
بورژوايی وعوام فريبی های بورژوايی مبنی
بر"برابری" و "برادری"؛
را افشا کرد. اولين نظريات سياسی طبقه کارگر
توسط بابوف و همراهانش در انقلاب فرانسه
طنين افکند. مارکس و انگلس نيز خود در ابتدا
به عنوان همکاران مطبوعات و جنبش چپ افراطی
دمکراتيک خرده بورژوايی ظاهر شدند. لاسال
و ويلهم ليبکنشت با ا نشعاب از نيروهای
دمکرات راديکال "مردم گرايان"،
نخستين سازمانهای سوسيال دمکرات را در آلمان
بنياد نهادند. پالخانف ، پدر "مارکسيزم
روسيه"، و پايه گذارجنبش سياسی کارگری
روسيه در ابتدا عضو سازمان مردم گرای "زمين
وآزادی" بود. در انگلستان بنياد گذاران
جنبش سياسی کارگری اکثراً از درون راديکاليزم
خرده بورژوايی برون آمدند.
همانطور که سنديکاليزم، جنبش کارگری را
محدود می کرد، راديکاليزم خرده بورژوايی
نيز خود را نهايتاً در خدمت منافع توليد
کنندگان کوچک مستقل قرار داد. عقايد خرده
بورژوا راديکال قرن 19، طبقه کارگر را برای
مبارزه پيگير از منافع ويژه خود نهايتا
باز داشت. مارکس وانگلس از نخستين کمونيست
هايی بودند که در سطح نظری وسياسی از راديکاليزم
خرده بورژوايی سازمان خود را جدا ساختند.
آنان در سال 1850 در مورد سازمان های خرده
بورژوا راديکال چنين نوشتند:
"...هنگامی که خرده بورژواهای دمکرات
همه جا زير فشار هستند، عموما برای پرولتاريا
موعظه وحدت وآشتی سر می دهند، بسوی آن دست
دوستی دراز می کنند و می کوشند تا يک حزب
بزرگ مخالف بر پا کنند که کليه گرايش های
مختلف يک حزب دمکراتيک را در بر گيرد. آنان
می کوشند تا کارگران را به يک سازمان حزبی
بکشانند که در آن شعارهای کلی سوسيال دمکراتيک
مسلط باشد، شعارهايی که پشت آنان منافع
ويژه پرولتاريا نمی تواند به پيش رود....
و بسود خرده بورژوايی راديکال و بضرر کامل
پرولتاريا تمام می شود."
بدين ترتيب جنبش سياسی کارگری می بايستی
هم از سازمان های خودانگيخته، و هم از حزب
های خرده بورژوا بطور قاطع جدا شود. نخستين
سازمانهای سياسی طبقه کارگر نيز بر اين
اساس ساخته شدند. اما، به مجرد اينکه جنبش
کارگری مستقل نخستين گامهای حيات خود را
بر داشت، قطب جاذبی برای همان خرده بورژوازی
راديکال شد. خرده بورژوازی راديکال که قادر
نيست در مقابل پرولتاريا از يک طرف و بورژوازی
از سوی ديگر تشکل های خود را بوجود بياورد،
به تنها مرکز موجود معتبر، يعنی سازمانهای
سیاسی کارگران، روی می آورد. البته خرده
بورژوازی راديکال با عقايد، نظريات وايدولوژی
خود وارد سازمانهای کارگری می شود. طبعاً
در اين مقطع از تاريخ نيز، مجدداً مسئله
برش از اين گرايش ها، برای مارکسيست های
انقلابی ، طرح شد- با اين تفاوت که اين
بار در درون خود سازمانهای کارگری اين انشقاق
بايستی صورت می گرفت.
حال می پردازيم به قواعد واصولی که کارگران
پيشرو وانقلابيون، برای تبديل حزب خود از
يک کلوب بحث و جدل های بی پايان وفرسايشی
بين پرولتاريا و خرده بورژوازی، به يک حزب
سياسی که تجلی منافع تاريخی کارگران در
آن نهفته است، بايد در دست داشته باشند.
اهميت
برنامه پرولتاريا
برخی از فعالان
کارگری، وجه تمايز بين "کارگر"
و "روشنفکر" را برجسته می کنند.
در صورتی که برنامه و عقايد ی که کارگران
و روشنفکران با خود حمل می کنند حائز اهميت
و کليدی است. در ميان طبقه ی کارگر نه تنها
عقايد خرده بورژوازی که حتی ايدئولوژی بورژوايی
می تواند به سادگی رخنه کند. زيرا که ايدئولوژی
حاکم در جامعه طبقاتی، ايدئولوژی هيئت حاکم
است. بورژوازی از طرق مختلف تأثيرات نظری
خود را بر کل جامعه می گذارد. بهمين ترتيب،
در درون يک حزب کارگری، تفکيک ميان راديکاليزم
خرده بورژوايی و جنبش سياسی طبقه کارگر
را نمی توان صرفاً در شکل ظاهری آنان نشان
داد. راديکاليزم خرده بورژوايی بسياری از
اصلاحات پيشنهادی نمايندگان طبقه کارگر
را برای بهبود وضعيت وخيم اجتماعی می پذيرد
و در بسياری از مواقع، پيگيرتر از کارگران
کمونيست به مبارزات ضد سرمايه داری دست
می زند. آنچه راديکاليزم خرده بورژوايی
را از جنبش سياسی طبقه کارگر متمايز می
کند هدف های تاريخی اين دو نيرو اجتماعی
است. فقط کارگران کمونيست خواهان سلب مالکيت
سرمايه داری و وسايل توليد هستند. صرفاً
در برنامه طبقه کارگر محو طبقات، دولت و
کليه وجوه استثمار انسان ها به دست انسان
ها، جای دارد. کارگران کمونيست برای تسخير
قدرت سياسی و استقرار جامعه سوسياليستی
و تشکيل ديکتاتوری پرولتاريا و يا دمکراسی
کارگری مبارزه پيگير می کنند. اما، خرده
بورژوازی راديکال چنين برنامه ای را نمی
پذيرد- اختلاف نيز بر سر همين مسئله است.
مبارزه قاطع کارگران کمونيست بر محور برنامه
انقلابی، آنان را از عقايد راديکاليزم خرده
بورژوايی ساير کارگران جدا می کند. کارل
مارکس در مورد موقعيت خرده بورژوازی و وظايف
پرولتاريا چنين می گويد:
"در حالی که از يکسو، سوسياليزم تخيلی
و مکتبی که کل جنبش را تابع يکی از لحظه
های آن می کند، و فعاليت مغزی فضل فروشان
را به جای توليد اجتماعی می نشاند، مبارزه
انقلابی طبقات را با همه ضرورت های آن حذف
می کند و در حالی که اين سوسياليزم مکتبی
که در باطن کاری جز ايده آليزه کردن جامعه
ی موجود انجام نمی دهد...اين سوسياليزم
را پرولتاريا طرد و به خرده بورژوازی واگذار
می کند...پرولتاريا بيش و پيش تر به گرد
سوسياليزم انقلابی به گرد کمونيزم که برای
آن بورژوازی نام بلانکی را اختراع کرده
است جمع می شود. اين سوسياليزم همانا اعلام
تداوم انقلاب است. همانا اعلام ديکتاتوری
طبقاتی پرولتاريا همچون نقطه لازم گذار
به الغاء کليه روابط اجتماعی که متناظر
اين روابط توليدند، به انقلاب در همه ايده
هايی که نتيجه اين روابط اجتماعی اند."
به سخن ديگر، تنها نيرو ای می تواند در
مقابل انحراف های خرده بورژوايِی راديکال
در درون جنبش کارگری ايستادگی کند، که جهت
گيری مشخص انقلاب سوسياليستی و برنامه انقلابی
داشته باشد. به قول مارکس انقلابيونی که
به گرد سوسياليزم انقلابی جمع شده باشند.
در واقع نخستين رهنمود سازماندهی حزب پيشتازانقلابی
نيز در همين نکته مهم نهفته است.
مسئله
آگاهی طبقاتی
آنچه انقلاب کارگری
(سوسياليستی) را با ساير انقلاب ها متمايز
می کند اينست که انقلاب کارگری برخلاف ساير
انقلاب ها در تاريخ، يک عمل آگاهانه است.
انقلاب کارگری يک شورش خود انگيخته توده
ها و يا يک قيام خود بخودی مردم نيست، که
يک انقلاب برنامه ريزی شده است. انقلاب
پرولتری برای نخستين بار در تاريخ، خواهان
جايگزين کردن يک شکل از استثمار به جای
شکل ديگر آن نيست، بلکه خواهان لغو کليه
اشکال استثمار انسان هاست. انقلاب کارگری
صرفاً خواستار از ميان برداشتن بی عدالتی
و فلاکت نيست که خواهان تسخير قدرت سياسی
برای اجتماعی کردن کليه وسايل توليد و رهايی
کليه انسان ها از ستم کشی تحت جامعه طبقاتی
است. سرمايه داری پيش شرط های عينی انقلاب
را فراهم می آورد، اما برای انقلاب سوسياليستی
پيش شرط های ذهنی- يعنی آگاهی سوسياليستی
نيز ضروری است.
آگاهی سوسياليستی نوين برخلاف ساير انگيزه
های جوامع ما قبل از سرمايه داری، محصول
دانش انقلابی است. تشديد تضادهای طبقاتی
و نهايتاً رودرويی طبقه کارگر با سرمايه
دار و شورش ها و طغيان های کارگری پديده
هايی هستند که در درون جامعه سرمايه داری
بوقوع می پيوندند. اما صرفاً با عصيان و
خشم توده ای نمی توان نظام سرمايه داری
را از ميان برداشت. طبقه کارگر نياز به
ابزار برنده تری دارد و آنهم تئوری انقلابی
است. دانش سوسياليستی که محصول تجارب تاريخی
جنبش کارگری و تحليل اقتصادی و اجتماعی
است، پيش شرط های ضروری برای ريشه کن کردن
نظام سرمايه داری است. بدون تئوری انقلابی
و درک جامعه سرمايه داری جايگزين کردن آن
غيرممکن است.
کسب آگاهی سوسياليستی اوليه، براساس جنبش
های خودانگيخته کارگری که تحت تأثير ايدئولوژی
بورژوايی و خرده بورژوايی قرار داشته، بوقوع
پيوست. در وضعيت کنونی نيز آگاهی ترديونيونيستی
(اتحاديه های کارگری) و يا حزب های توده
ای کارگری تحت تأثير همين ايدئولوژی ها
قرار دارند. مارکس، متکی بر اين استدلال،
می گويد که اين قبيل سوسياليزم بايد توسط
پرولتاريا طرد و به خرده بورژوازی واگذار
شود. به سخن ديگر، طبقه کارگر بايد خود
را از شر ايدئولوژی بورژوايی و خرده بورژوايی
که ايدئولوژی هـيئت حاکم است رها کرده و
به آگاهی سوسياليستی انقلابی روی آورد.
اما اين آگاهی سوسياليستی انقلابی، و يا
مجموعه برنامه کمونيستی، بطور خود بخودی
و يا صرفاً از طريق فعاليت های اتحاديه
های کارگری به پرولتاريا منتقل نمی شود.
بايد يک پيشروی کارگری که مظهر عالی ترين
درجه آگاهی تجربه طبقاتی است، قادر به دستيابی
به اين برنامه و انتقال آن به کل طبقه کارگر
باشد. برای مجهز کردن کل طبقه کارگر به
اين برنامه، سازماندهی پيشرو کارگری ضروری
است؛ و برای سازماندهی پيشروی کارگری نياز
به تشکيلات انقلابی، حزب پيشتاز انقلابی
است. حزبی که با در دست داشتن ابزار تئوريک
و آگاهی سوسياليستی، خشم و عصيان کل طبقه
کارگر را در راستای سرنگونی کل نظام سرمايه
داری و جايگزينی آن با نظام سوسياليستی
سازمان دهد.
حزب
پيشتاز انقلابی و نظريات مارکس و انگلس
در ابتدا بايستی
تأکيد شود که روش ساختن يک حزب کارگری کمونيستی،
يک فرمول عام برای تمام موارد و وضعيت تاريخی
نيست. تجربه طبقه کارگر، شکل سازماندهی
خود و ساير قشرهای تحت ستم را تعيين کرده
است. در دوره حيات مارکس و انگلس شکل سازماندهی
در مراحل مختلف تغيير کرد؛ اما در مجموع،
مبارزه در راستای ساختن يک حزب کارگری (بين
المللی) برعليه نفوذ نظريات خرده بورژوايی
(گرايش های شبه ژاکوبينی، سوسياليست های
تخيلی و سپس آنارشيستی) در جنبش کارگری
بوده است. مارکس و انگلس در دوره حيات خود
بطور عمومی "سر ترکه" مبارزه
را به طرف ساختن يک حزب توده ای کمونيستی
به دور از انحراف های خرده بورژوازی خم
کرده بودند. در زمان مارکس و انگلس رفرميزم
در جنبش کارگری هنوز نفوذ نکرده بود (به
غير از دوره آخر حيات آنان).
در برخورد به نظريات مارکس و انگلس، در
راستای ساختن حزب کارگری کمونيستی، بايد
به چهار دوره متمايز از يکديگر اشاره شود.
دوره نخست سال های 1850- 1847 دوره فعاليت
در "اتحاديه کمونيست"؛
دوره دوم 1864- 1850 سال های فروکش و وقفه
در مبارزات کارگری؛
دوره سوم 1872- 1864 سال های دخالت در انجمن
بين المللی کارگران؛
دوره چهارم، از 1872 به بعد، مرحله آغاز
ظهور جنبش توده ای سوسيال دمکراسی.
برای آشنايی با نظريات مارکس و انگلس و
تشابه آن با نظريه سازماندهی حزب پيشتاز
انقلابی، نگاهی اجمالی به اين دوره ها ضروری
است:
الف) دوره اتحاديه کمونيست- در سال 1846
مارکس و انگلس دست به تشکيل نخستين سازمان
بين المللی خود به نام «کميته های مکاتبات
کمونيستی» زدند. مرکز اين کميته ها در بروکسل
بود که روابط خود را با کميته های مشابه
در بريتانيا، فرانسه، آلمان حفظ کرد. پس
از مدتی، اين کميته ها با «اتحاديه عدالت»
– يک انجمن مخفی بين المللی در آلمان– تماس
برقرار کردند. وحدت بين کميته های مذکور
و «اتحاديه عدالت»، در سال 1847، «اتحاديه
کمونيست» را پايه گذاشت. در فوريه 1848،
بنا بر تقاضای اتحاديه، «بيانيه کمونيست»
توسط مارکس و انگلس نگاشته شد. در اين بيانيه
برای نخستين بار ايده های اوليه مارکس در
باره حزب کارگری به رشته تحرير درآمد. در
بخش "پرولتاريا و کمونيست ها"
چنين آمده است:
"رابطه کمونيست ها با پرولتاريا بطور
کلی از چه شکلی است؟ کمونيست ها در مقابل
ساير احزاب طبقه کارگر حزب جداگانه ای تشکيل
نمی دهند. آنان منافعی جدا و جداگانه از
پرولتاريا، بطور کلی، ندارند. آنان هيچگونه
اصول افتراقی از خود بوجود نمی آورند تا
بوسيله آن نهضت پرولتاريا را شکل داده،
قالب گيری کنند.
تنها دو نکته زير کمونيست ها را از ساير
احزاب طبقه کارگر مشخص می کند.
1-کمونيست ها در مبارزات ملی پرولتاريای
کشورهای مختلف، منافع مشترک کل پرولتاريا
را، صرف نظر از تمام مليت ها، خاطرنشان
کرده، آن را جلوه گر می سازند.
2- در مراحل مختلف که مبارزه طبقه کارگر
با بورژوازی، در طول رشد خود، بايد از آن
بگذرد، کمونيست ها هميشه و در همه جا از
منافع نهضت، بطور کلی، جانبداری می کنند.
بهمين دليل کمونيست ها از يکسو، يعنی در
عمل، پيشرفته ترين و عزم جزم کرده ترين
بخش حزب های طبقه کارگر هر مملکت را تشکيل
می دهند، و در واقع بخشی هستند که ديگران
را به حرکت در می آورند؛ و از سوی ديگر،
يعنی از ديدگاه نظری، آنان نسبت به توده
عظيم پرولتاريا اين امتياز را دارند که
به روشنی، مسير حرکت، شرايط، و نتايج نهايی
و کلی نهضت پرولتاريا را درک می کنند.
هدف فوری و فوتی کمونيست ها همان است که
همه حزب های پرولتاريا در قالب يک طبقه،
سرنگون کردن سيادت بورژوازی، و تسخير قدرت
سياسی بوسيله پرولتاريا."
در اينجا مارکس و انگلس، در مقابل افرادی
که ايده تشکيل گروه های کوچک "توطئه
گرايانه" و جايگزين کردن خود به جای
کل طبقه کارگر را تبليغ می کردند، مردود
اعلام کرده و رابطه کمونيست ها را با طبقه
کارگر توضيح دادند. همچنين، آنان در مورد
بين المللی بودن جنبش کارگری تأکيد اخص
کردند. اما دراين نوشته ها، هنوز بطور دقيق،
مفهوم حزب کارگری بيان نشده بود، زيرا که
مسئله ساختن حزب مشخص کارگری هنوز در جنبش
مطرح نبود. تجربه انقلاب های 1848، بخصوص
در آلمان، و ضعف "اتحاديه کمونيست"
در دخالت متشکل و مؤثر در قيام های توده
ای آن دوره، مفهوم سازماندهی را در نوشته
های مارکس تکامل داد. در پائيز 1849 مارکس
که در لندن در تبعيد بسر می برد، «کميته
مرکزی اتحاديه کمونيست» را برای بازسازی
سازمان خود تشکيل داد.
مارکس و انگلس، پس از تجربه انقلاب های
1848 در اروپا صريحاً به ايجاد سازمان مخفی
و محکم پيشروی کارگری (نمايندگان عالی ترين
درجه آگاهی طبقاتی) و متمايز از نمايندگان
نظريات و طرز تفکر خرده بورژوايی راديکال
در درون جنبش کارگری، اشاره کردند. مارکس
در آغاز انقلاب 1848 چنين نوشت:
"...اتحاديه کمونيست که در گذشته سازمانی
محکم بود به شدت ضعيف شده است. بخش عمده
ای از اعضاء که مستقيماً در جنبش شرکت داشتند،
تصور کردند که زمان کار تجمع های مخفی سپری
شده و بايستی به فعاليت های علنی اکتفا
کرد. برخی از واحدهای محلی رابطه خود را
با کميته مرکزی (رهبری) سست کردند و به
تدريج به خواب رفتند. در حالی که حزب دمکراتيک،
حزب خرده بورژوايی، بيشتر و بيشتر در آلمان
سازمان يافته است، حزب کارگری در حال از
دست دادن پايه محکم خود است. و در بهترين
حالت به جز در چند منطقه برای انجام کارهای
محلی، فعال و سازمان يافته نيست. در نتيجه،
جنبش عمومی کاملاً زير نفوذ رهبری دمکرات
های خرده بورژوا قرار گرفته است. به اين
وضعيت نمی توان ادامه داد، بايد استقلال
کارگران را مجدداً برقرار کرد."
همانطور که مشاهده می شود، نزد مارکس"
سست شدن" تشکيلاتی سازمان کارگری،
مترادف بود با قرار گرفتن آن زير سلطه انديشه
های رهبری خرده بورژوايی. انگلس نيز چنين
استدلالی ارائه می داد:
"مدت هاست که هيچ توهمی در باره اين
واقعيت ندارم که بالاخره يک روز در حزب
جدل با افرادی که اعتقادات بورژوايی دارند،
در خواهد گرفت و انشعابی ميان جناح راستگرا
و چپگرا پيش خواهد آمد."
ب) دوره فروکش
انقلاب ها- طی 14 سال بين 1864- 1850، مارکس
و انگلس دخالت زيادی در امور ساختن حزب
کارگری نداشتند. در اين دوره، مارکس مشغول
نگارش کتاب «سرمايه» بود. در عين حال برای
روزنامه های «چارتيست ها» در بريتانيا مقاله
نوشت. طی اين زمان، انجمن ها و کلوب های
متعددی تحت نفوذ سوسياليست های تخيلی و
طرفداران ژاکوبين ها شکل گرفتند، که مارکس
و انگلس در آنان شرکت فعال نداشتند. در
اين دوره به علت فروکش مبارزات کارگری اروپايی
در اثر شکست انقلاب های1848، سازمان های
کارگری قابل ملاحظه ای ايجاد نشدند؛ و وضعيت
عينی نيز برای چنين تشکل هايی وجود نداشت.
ج) دوره تأسيس
بين الملل اول- در سپتامبر 1864، مارکس
به جلسه «انجمن بين الملل کارگران» در لندن
دعوت شد و با شرکت در آن جلسه، فعاليت تشکيلاتی
خود را در درون جنبش کارگری از سر آغاز
کرد. اين انجمن طی دوره ای به علت آغاز
بحران های اقتصادی در سطح اروپايی و مبارزات
بين المللی کارگران، توسط چند اتحاديه کارگری
– بخصوص در بريتانيا و فرانسه- تأسيس شده
بود. اما، گرايش های شرکت کننده در اين
انجمن عمدتاً از طرفداران «مازينی» ناسيوناليست
های ايتاليايی، «پرودن» اصلاح طلبان فرانسوی
و «اوون» سوسياليست های تخيلی انگليسی،
تشکيل شده بودند. مارکس که مسئوليت نگارش
«اصول» اين انجمن را به عهده گرفته بود،
در دفاع از مواضع طبقه کارگر، به انحراف
های موجود برخورد کرد. اظهارات معروفی مانند
"رهايی طبقه کارگر فقط توسط خود طبقه
کارگرعملی است"، در پاسخ به انحراف
های ماجراجويان شبه ژاکوبينی که متمايل
بودند که خود را جايگزين طبقه کارگر کنند،
بود؛ و يا "رهايی طبقه کارگر نه امر
محلی و نه ملی است"، بلکه يک مسئله
اجتماعی است که در سطح بين المللی قابل
تحقق است"، در پاسخ به انحراف های
ناسيوناليستی موجود، در «اصول» انجمن، توسط
مارکس تأکيد شده بود.
با آغاز موج اعتصاب های کارگری و تعميق
بحران اقتصادی سرمايه داری 67-1866، مارکس
موقعيت خود را در درون بين الملل اول، در
مقابل گرايش های انحرافی، مستحکم تر کرد.
مارکس در درون رهبری بين الملل، «شورای
عمومی» ، و در کنگره ها، قطعنامه های مبنی
بر سياست های سوسياليستی را گذراند. برای
نمونه، در کنگره، لوزان (1867)، طرح شد
که: "رهايی اجتماعی کارگران از رهايی
سياسی آنان جدا ناپذير است." همچنين
در کنگره بروکسل (1868)، سياست های طرفداران
«پرودن» شکست خورد. در کنفرانس لندن (1871)،
ترميم پراهميتی به «اصول» انجمن داده شد:
" در تقابل با قدرت اشترکی طبقات دارا،
پرولتاريا تنها زمانی قادر است که به مثابه
يک طبقه عمل کند که خود را در يک حزب سياسی
–عليه کليه حزب های طبقات دارا- متشکل کند.
اين عمل، پيروزی طبقه کارگر را در راستای
انقلاب سوسياليستی و هدف نهايی آن، يعنی
الغاء همه طبقات، تضمين می کند."
اما با وجود مبارزات سياسی مارکس عليه گرايش
های انحرافی موجود، و تصويب برنامه انقلابی،
بين الملل اول هرگز نتوانست به يک حزب بين
المللی کمونيستی تبديل شود. بخش های مختلف
در کشورهای مختلف هر يک تحت تأثير گرايش
های انحرافی موجود قرار گرفته بودند. مارکس
خود اعتقاد داشت که بايد "گذاشت تا
هر بخش آزادانه برنامه خود را تکامل دهد."
نتيجه عملکرد چنين روشی اين بود که افرادی
نظير «ميخائيل باکونين» و طرافدارانش در
حزب آنارشيستی «اخوان بين الملل»، به بين
الملل اول پيوستند. اين عده که خواهان از
ميان برداشتن فوری دولت، ارث و امتناع از
سياست برای جنبش کارگری بودند، بين الملل
را با ماجراجويی و توطئه گری به بن بست
کشاندند. مبارزه «باکونين» عليه «شورای
عمومی» بين الملل، بحران بين الملل را عميق
تر کرد. با شکست «کمون پاريس»، کليه سازمان
های کارگری در سطح بين المللی مورد حمله
ارتجاع قرار گرفتند. و بين الملل اول نيز
به تدريج به پايان زندگی خود رسيد.
اما در اين دوره، مارکس و انگلس "سر
ترکه" را در مقابل مخالفان خود بيش
از حد بسوی تأکيد بر مبارزات اقتصادی طبقه
کارگر خم کردند. انگلس کارنامه مداخلات
خود و مارکس را در اين دوره، طی نامه ای
به «بلوک» در 21 سپتامبر 1890 چنين ارائه
می دهد:
"مارکس و من تا حدودی در باره تأکيد
بيش ار اندازه جوانان بر مبارزات اقتصادی،
مقصريم. ما مجبور بوديم اصول اساسی را در
مقابل مخالفان خود ذکر کنيم –کسانی که آن
مبارزات را انکار می کردند. و ما هيچوقت،
زمان، مکان و فرصت آن را نيافتيم که بر
ديگر عناصر مبارزاتی نيز تأکيد کنيم."
د) دوره ظهور
سازمان های توده ای سوسيال دمکرات – از
سال 1872 به بعد مارکس و انگلس درگيری تعيين
کننده ای در شکل گيری حزب های کارگری نداشتند.
بخصوص مارکس به علت بيماری اش بيشتر به
فعاليت های تئوريک پرداخت. در اين دوره،
سازمان های توده ای کارگری سوسيال دمکرات،
بخصوص در آلمان، شکل گرفتند. با ظهور اين
حزب ها، عقايد رفرميستی نيز به درون آنان
نفوذ کردند. در اين مقطع تأکيد نوشته های
مارکس و انگلس بر استقلال برنامه ای اين
حزب ها و پاکيزه نگهداری آنان از نفوذ رفرميزم
بود. انگلس در 21 ژوئن 1873 به «ببل» چنين
نوشت:
"نبايستی تحت تأثير فريادهای "وحدت
طلبانه" قرار گرفت... يک حزب می تواند
با انشعاب و دوام آوردن در مقابل آن به
پيروزی برسد."
در اينجا منظور انشعاب از رفرميست ها بود.
همچنين، در سال 1875 به محض اتحاد طرفداران
«لاسال» با حزب سوسيال دمکرات و تشکيل «حزب
کارگری سوسيال دمکراتيک» در آلمان، مارکس
در «نقد برنامه گتا»، برنامه رفرميستی اين
حزب متحد را به باد انتقاد گرفت. در اين
نوشته استقلال برنامه کمونيستی از نظريات
رفرميستی تأکيد شده بود. اما، متأسفانه
مبارزات مارکس و انگلس از رشد سازمان های
توده ای رفرميستی جلوگيری نکرد، و پس از
مرگ مارکس و انگلس اين حزب های توده ای
به آلت دست بورژوازی تبديل شدند.
همانطور که در اين چهار دوره مشاهده می
شود، مسئله مارکس و انگلس عمدتاً در راستای
ايجاد حزبی مستقل از انحراف های خرده بورژوايی
و رفرميستی بوده است. مارکس و انگلس در
مبارزات خود با انحراف های موجود، مجبور
بودند که از حزب های توده ای و مبارزات
اقتصادی آنان دفاع کنند. اما، اين هرگز
به اين مفهوم نبود که آنان مدافع حزب های
بی درو پيکر رفرميستی بودند. همانطور که
اشاره شد، در مقاطع مشخص بر استحکام و اتکاء
بر اعضاء قابل اعتماد در درون حزب کارگری
تأکيد کردند. ريشه های نظريات سازماندهی
حزب پيشتاز انقلابی در تداوم نظريات مارکس
و انگلس بود.
آگاهی طبقاتی از «بيرون» يا «درون» ؟
برخی بر اين اعتقاد
استوار هستند که طبقه کارگر خود قادر نيست
که به جهان بينی مارکسيستی دست يابد و اين
آگاهی بايد "از خارج" توسط «روشنفکران
کمونيست» به داخل طبقه کارگر وارد شود.
پيش از بررسی صحت و سقم اين نظريه بايستی
به ريشه های تاريخی آن اشاره شود.
اين نظريه، در ابتدا، توسط «ويکتور آدلر»
در برنامه «هاينفلد» سوسيال دمکراسی اتريش
و سپس توسط «کارل کائوتسکی» مطرح شد. اين
نظريه، مفهوم اساسی نظريه سازماندهی در
بين الملل دوم بوده است. برای آشنايی با
اين نظريه دو نقل قول از مقالات کائوتسکی
در زير آورده می شود:
"چنانچه سوسياليزم نخواهد ساده نگر
و از لحاظ سياسی بی تأثير باشد، بايستی
مناسبات اجتماعی با کليه مسائل پيچيده آن
درک شود.... بنابر اين پرولتاريا نمی تواند
نزد خود سوسياليزم زنده ای بسازد. اين سوسياليزم
بايد توسط انديشمندانی که مجهز به کليه
ابزار علمی بورژوائی، نقطه نظری پرولتاريا
اتخاذ می کنند و از اين نقطه نظر بينش اجتماعی
پرولتری نوين را گسترش می دهند، برای اين
طبقه آورده شود. چنان که اکثر اين افراد
برخاسته از بورژوازی بوده، که جنبش ناآگاه
پرولتاريا را به يک جنبش آگاه و مستقل تبديل
کرده اند، و بالاخره به اين ترتيب سوسيال
دمکراسی را مهيا و پی ريزی کردند."(17
آوريل 1901)
مضافاً بر اين، وی در مقاله ای ديگر چنين
نوشت:
" بنابر اين آگاهی سوسياليستی آن است
که از خارج وارد مبارزه طبقاتی پرولتاريا
گردد، و نه چيزی که بصورت نطفه ای از خود
اين مبارزه طبقاتی رشد کرده باشد."
سپس لنين جزوه «چه بايد کرد»، با استدلالاتی
به استناد به نوشته کائوتسکی را نگاشت.
در اينکه بحث کائوتسکی و لنين مبنی بر اينکه
آگاهی سوسياليستی محصول خود بخودی مبارزه
طبقاتی و جامعه سرمايه داری نيست، نبايد
ترديدی کرد – صرفاً کافی است که نظری به
وضعيت جنبش کارگری در انگلستان در قرن 19
و ايالات متحده امريکا در قرن اخير افکنده
شود که جنبش کارگری بخودی خود آگاهی سوسياليستی
را در چهارچوب نظام سرمايه داری کسب نمی
کند. اين نکته هم صحت دارد که لنين در "چه
بايد کرد؟" بطور مشخص در مورد ورود
آگاهی سوسياليستی "از خارج" به
درون جنبش کارگری اشاره می کند، او می گويد
که:
"ما گفتيم که آگاهی سوسيال دمکراتيک
در کارگران اصولاً نمی توانست وجود داشته
باشد. اين آگاهی را فقط از خارج ممکن بود
وارد کرد. تاريخ تمام کشورها گواهی می دهد
که طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می تواند
آگاهی ترديونيونيستی حاصل نمايد، يعنی اعتقاد
حاصل کند که بايد تشکيل اتحاديه بدهد، برضد
کارفرمايان مبارزه کند و دولت را مجبور
به صدور قوانين بنمايد که برای کارگران
لازم است و غيره. اما آموزش سوسياليزم از
آن تئوری های فلسفی، تاريخی و اقتصادی نشو
و نما يافته است که نمايندگان دانشور طبقات
دارا و روشنفکران تتبع نموده اند. خود مارکس
و انگلس موجدين سوسياليزم علمی معاصر نيز
از لحاظ موقعيت اجتماعی در زمره روشنفکران
بورژوازی بودند."
اما، بايد در نظر داشت که مقاله لنين خطاب
به کسانی بود که تحت عنوان «اکونوميست ها»
اصرار داشتند که طبقه کارگر در کل براساس
مبارزه روزمره اقتصادی و در رودرويی با
سرمايه داری "بخودی خود" و به
تدريج به آگاهی سوسياليستی خواهد رسيد.
اين عده خواهان «نهضت صد در صد کارگری»
بوده و نقش سازمان انقلابی سياسی را بيهوده
می پنداشتند. در مقابل اين قبيل برخوردها،
لنين در سال های1901- 1903 به قول خودش
«سر ترکه» را در جهت مقابل خم کرد و برای
خنثی کردن بحث اين عده، نظريه خود را به
صورت اغراق آميز طرح کرد. اما حتی در همان
نوشته نکته پراهميت ديگری را نيز مطرح کرد
که توجه کافی به آن نشده است. لنين وجه
تمايزی بين طبقه کارگر بطور اعم و اخص قائل
بود. گرچه بحث وی (و کائوتسکی) در مورد
طبقه کارگر بطور اعم صحت داشت، اما، همان
بحث در مورد پيشروی طبقه کارگر صدق نمی
کرد. لنين در همان دوره در «چه بايد کرد؟»
چنين توضيح می دهد:
"اغلب می گويند: طبقه کارگر بطور خود
بخودی بسوی سوسياليزم می رود. اين نکته
از اين لحاظ که تئوری سوسياليستی علل سيه
روزی طبقه کارگر را از همه عميق تر و صحيح
تر تعيين مينما يد کا ملاً حقيقت دارد و
بهمين جهت هم هست که اگر خود تئوری در مقا
بل جريان خود بخودی سر تسليم فرود نياورد،
اگر اين تئوری جريان خود بخودی را تابع
خويش گرداند، کارگران بسهولت آن را فرا
می گيرند..."
بنا بر اين از ديدگاه لنين کسب آگاهی سوسياليستی،
درون طبقه کارگر (و يا بخشی از آن) امکان
پذير است؛ بشرط اينکه اين کارگران تحت تأثير
جريان خود بخودی (و يا رفرميستی) قرار نگيرند.
در واقع اختلاف اساسی لنين با مخالفان خود
در حزب سوسيال دمکراسی روسيه بر همين نکته
استوار بود .
اما انقلاب 1905، موضع لنين را در مورد
اين وجه تمايز اساسی و مفهوم نظريه سازماندهی
بيشتر صيقل داد. لنين در پيشگفتار مقاله
ای تحت عنوان «دوازده سال» در سال 1908
چنين می نويسد:
"پيش شرط اساسی برای موفقيت در استحکام
حزب اين واقعيت است که طبقه کارگر که برگزيدگاه
آن سوسيال دمکراسی را بوجود آورده اند به
علت شرايط عينی اقتصادی دارای ظرفيت سازمان
يابی ويژه ای است که او را از ساير طبقات
جامعه سرمايه داری متمايز می کند. بدون
اين پيش شرط، سازمان انقلابيون حرفه ای
چيزی جز يک بازی، يک ماجراجويی و يک پرچم
ساده نخواهد بود و جزوه "چه بايد کرد؟"
تأييد می کند که سازمان انقلابيون حرفه
ای فقط در پيوند با طبقه واقعاً انقلابی
که به صورت خود انگيخته به مبارزه برخاسته
است معنی دارد"
و ادامه می دهد که: نقايص سازمان هسته های
کوچک که بازتاب "مرحله نوپايی و عدم
بلوغ جنبش کارگری در يک کشور" محسوب
می شود، صرفاً در صورت "گسترش حزب
در جهت عناصر کارگری که برای عمل توده گير
علنی متحد شده اند" برطرف می شود.
به سخن ديگر، تحليل "يک جانبه"
لنين در جزوه "چه بايد کرد؟"
در مورد چگونگی انتقال آکاهی سوسياليستی
به طبقه کارگر، پس از تجربه شکست انقلاب
1905 تکامل يافت، و آن نظريه بر پيوند روشنفکران
انقلابی و "طبقه واقعاً انقلابی که
به صورت خود انگيخته به مبارزه برخاسته
است" و يا "عناصر کارگری که برای
عمل توده گير علنی متحد شده اند" تکامل
می يابد. اين "عناصر کارگری"
در درون جنبش کارگری نيز رهبران طبيعی و
عملی طبقه کارگر هستند. تئوری لنينيستی
سازماندهی که بنياد حزب بلشويک را گذاشت
و پيروزی انقلاب اکتبر 1917 روسيه را تضمين
کرد، در واقع براساس چنين نظريه ای استوار
بود و نه نظريات کائوتسکی و يا حتی دقيقاً
نظريات مندرج در "چه بايد کرد؟".
«هسته
های مخفی» و بورکراسی
برخی بر اين نظر
اعتقاد دارند که ايجاد «هسته های مخفی»
منجر به «بورکراسی حزبی» و جدايی از کار
توده ای می گردد.
اول؛ ساختن هسته های مخفی، از لحاظ تاريخی
يکی از ابزار محوری جنبش کارگری بوده است.
انتخاب اعضای فعال و مورد اعتماد در يک
تجمع کوچک پايه اصلی يک حزب کارگری را بنا
می نهد و بنياد گذاران جنبش کمونيستی، کارل
مارکس و فردريک انگلس نيز بر اين نظريه
اعتقاد داشتند. مارکس در ژوئن 1850 چنين
می نويسد:
"فرستاده (اتحاديه کمونيست) به آلمان،
که برای فعاليتش تأييديه کميته مرکزی را
دريافت کرده است، در همه جا صرفاً مورد
اعتمادترين افراد را به عضويت "اتحاديه
کمونيست" پذيرفته است... اينکه انقلابيون
می توانند عضو اتحاديه شوند و خير، بستگی
به وضعـيت محلی دارد. چنانچه چنين عضوگيری
امکان نداشته باشد، بايستی افراد مورد اعتماد
و انقلابيون صالحی را که هنوز مفاهيم و
نتايج نهايِی کمونيستی جنبش کنونی را درنيافته
اند، در يک رده دوم از اعضای اتحاديه به
معنی وسيعتر، گرد آورد. اين اعضای رده دوم
که برای آنان نبايستی چيزی جز ارتباطات
محلی و ايالتی را فاش کرد، بايد بطور مداوم
زير نظر رهبری اتحاديه و کميته ها باشند...
جزئيات سازماندهی بايد به هسته های رهبری
کننده واگذار شود..."
دوم؛ بورکراسی زمانی بر جنبش کارگری مسلط
شد که حزب ها ی انقلابی کارگری نفوذ بسيار
ناچيزی بر جنبش بين المللی کارگری داشتند.
در واقع حزب های سوسيال دمکراتيک و سنديکاهای
کارگری، بورکراسی عميقی را تکامل دادند.
علت آن نيز ساده است. دمکراسی مستلزم شرکت
فعال کليه اعضاء در کليه سطوح –به خصوص
در سطح تصميم گيری- يک سازمان سياسی است.
گشودن درهای حزب به روی «توده ای» از اعضاء
غير فعال که هرگز در رهبری آن شرکت نخواهند
کرد، از پيش، انحصار رهبری حزب را در دست
اقليت کوچکی از اعضاء متمرکز می کند. اين
اکثريت غير فعال، دقيقاً به همان دليل که
«غير فعال» هستند، زير نفوذ ايدئولوژی حاکم
در جامعه، يعنی ايدئولوژی بورژوايی (و خرده
بورژوايی) قرار می گيرند. حزب های «کارگری»
و «دموکراتيک» جوامع سرمايه داری که ميليون
ها عضو کارگر دارند توسط عده ای انگشت شمار
رهبری می شوند. از آنجايی که انتخابات دمکراتيکی
در کار نيست؛ اين «رهبران» برای مدت های
طولانی در مناصب خود باقی می مانند و عمدتاً
به عناصر منحط و رفرميست با اعتقادات خرده
بورژوايی تبديل می شوند.
در مقابل اين انحطاط بورکراتيک، نظريه سازماندهی
«حزب پيشتاز انقلابی» تا کيد می کند که
در حزب صرفاً بايستی اعضاء فعال را پذيرفت
و آنان را در کوتاه ترين مدت براساس اصول
مارکسيستی آموزش داد. فقط تحت چنين وضعيتی
می توان به حداقلی از برابری و کارمشترک
در درون حزب انقلابی رسيد؛ و صرفاً چنين
حزبی قادر به تضمين دمکراسی درونی است.
حزبی که متشکل از کارگرانی که "بطور
خود انگيخته به مبارزه برخواسته اند"،
قادر است در نهايت کل طبقه کارگر را در
وضعيت اعتلای انقلابی برای تسخير قدرت سازمان
دهد. محافلی کوچک کارگری که زير لوای «کار
توده ای» اين روابط دمکراتيک دورنی را رعايت
نمی کنند خود آغشته به انحرافات بورکراتيک
می گردند.
وجه
تمايزحزب پيشتاز انقلابی با احزاب توده
ای
انگيزه اصلی ايجاد
«حزب پيشتاز انقلابی»، ريشه در تکامل سياسی
ناهمگونی در طبقه کارگر دارد. در درون طبقه
کارگر به مفهوم «عام کلمه»، حتی در وضعيت
عادی سرمايه داری، توده های کارگر تحت نفوذ
عقايد و ايدئولوژی بورژوايی قرار می گيرند.
در درون طبقه کارگر به راحتی و سرعت گرايش
های رفرميستی، مماشت جو، فرصت طلب و خرده
بورژوايی ظاهر می گردند، که در تقابل با
منافع درازمدت خود کارگران قرار گرفته و
ناخواسته به تقويت سياست های بورژوازی کمک
می رسانند. بورژوازی با تمام قوا و با در
دست داشتن دولت و تمام نهادهای وابسته به
آن(حکومت، قوای قضايی، مجريه و مقننه؛ رسانه
های عمومی؛ مساجد؛ نهادهای کارگری وابسته
به رژيم مانند خانه کارگر و غيره) و تمام
امکانات مالی و انتظامی؛ به اين ناهمگونی
دامن می زند. هر چه طبقه کارگر متفرق تر،
ناهمگون تر و بحران زده تر باشد؛ استيلای
سرمايه داری درازمدت تر خواهد بود. بايد
يادآور شد که دولت سرمايه داری تنها با
روش سرکوب و کشتار حاکميت خود را اعمال
نمی کند؛ که از روش های ديگری، مانند نفود
سياسی در درون تشکل های توده ای و علنی
کارگری، نيز استفاده می کند.
بنابراين تا زمانی که نظام سرمايه داری
در جامعه مستقر باشد؛ احزاب علنی و توده
ای کارگری هرگز نمی توانند به يک حزب کارگری
رزمنده ، کارا و پرنفوذ مبدل گردند. به
سخن ديگر، حزبی که هدفش تدارک و سازماندهی
سياسی و تشکيلاتی کارگران در راستای تشکيل
يک حکومت کارگری است، بايد خود را به صورت
غير علنی سازمان دهد(البته تا دوره اعتلای
انقلابی). لازم به توضيح نيست که سازمان
های علنی توده ای مانند سنديکاها، اهداف
و مقاصد خود را در راستای امور صنفی و سياسی
حول مطالبات صنفی و دمکراتيک دنبال می کنند
ودر تناقض با حزب پيشتاز انقلابی نيستند.
در نتيجه؛ هدف اساسی حزب پيشتاز انقلابی
در ابتدا، اين نيست که کل طبقه کارگر را
به خود جلب کند. هدف اساسی، جلب آگاه ترين
عناصر و يا پيشروی کارگری است. اما در عين
حال، حزبی که قصد جلب آگاه ترين انقلابيون
طبقه کارگر را بخود دارد، نمی تواند يک
حزب «روشنفکران» که خارج از طبقه قرار گرفته
و صرفاً «دستور عمل» صادر می کند، باشد.
حزب پيشتاز کارگری بايد محور فعاليت های
خود را در درون تشکل های و محافل کارگری
متمرکز کند. چنين حزبی بايد متشکل از ترکيب
«کارگر روشنفکران» (کارگران پيشرو) و «روشنفکر
کارگران» (روشنفکرانی که در گفتار و کردار
در جبهه کارگری قرار گرفته و مورد تاييد
کارگران پيشرو قرار دارند)، متشکل شده باشد.
صرفاً از طريق اين پيوند و مداخله مشترک
اين دو بخش از مبارزان کارگری در مبارزات
واقعی توده هاست که حزب پيشتاز عملاً حقانيت
رهبری توده ها را به دست می آورد. حقی که
به هيچ وجه نمی تواند از پيش اعطاء شده
قلمداد شود. هر سازمانی که مدعی اين حق
بوده و مورد تأييد کارگران نباشد، محکوم
به شکست است. برای سوسياليست های انقلابی
مسئله ساختن يک حزب کارگری مبارزه برای
به دست آوردن اين حق از کارگران است. چنين
اعتمادی صرفاً با مداخله روزمره فعالان
حزب در جنبش کارگری به دست می آيد. زيرا
که توده های کارگر نه از طريق مطالعه، نه
از طريق تبليغات شفاهی راديو تلويزيونی
و اينترنتی؛ بلکه فقط از راه تجربه خود،
از فعالان انقلابی شناخت به دست می آورند.
در نتيجه، بدون شرکت فعال در مبارزه واقعی
کارگران، هيچ راه ديگری برای تأثيرگذاری
و جمع بندی تجارب آنان وجود ندارد. «تئوری»
های تدوين شده در اطاق های در بسته و يا
تشکيل سازمان های «کارگری»، «کمونيستی»
و «انقلابی» بدون شرکت در مبارزات واقعی
کارگران و جلب اعتماد آنان، همه فاقد ارزش
هستند.
در عين حال، اين حزب نمی تواند دنباله رو
کل طبقه کارگر باشد، زيرا که کل طبقه کارگر
الزاماً به سياست های درست همزمان با هم
دست نمی يابد. حزب پيشتاز انقلابی، برنامه
خود را از درون جنبش عملی کارگری و تجارب
نظری و عملی جنبش کارگری در سطح بين المللی
استننتاج می کند. اين برنامه در درون جنبش
کارگری به آزمايش گذاشته شده، صيقل يافته
ونهايتاً برای مداخلات بعدی تدقيق می يابد.
برنامه طبقه کارگر برای امر دخالتگری در
مسايل صنفی، سياسی و در نهايت تدارک برای
کسب قدرت سياسی توسط طبقه کارگر از درون
يک سازمان علنی نمی تواند ظاهر گردد؛ زيرا
کل طبقه کارگر به علت ناهمگونی سياسی در
آن، قادر به ساختن يک حزب کارگری و تدوين
يک برنامه انقلابی جامع نيست. عقايد بورژوازی
و خرده بورژوازی با سرعت در درون حزب های
توده ای کارگری رخنه کرده و آنان را آغشته
به انحراف های رفرميستی می کنند. تجارب
جنبش کارگری حداقل در يک قرن گذشته در سطح
بين المللی نشان داده که برای جلوگيری از
نفوذ عقايد رفرميستی در درون جنبش کارگری،
حزب پيشتاز انقلابی ضروری است. اتکا به
سازمان های بی درو پیکر کارگری (به ويژه
در کشورهای نظير ايران) پيچيدن نسخه برای
شکست انقلاب آتی است. حتی اگر اين احزاب
متشکل از ترکيبی ازسازمان های «کمونيستی»،
«دمکرات» و «انقلابی» باشند؛ تغييری در
ماهيت آن داده نمی شود. سازماندهی کارگری
بايستی جدا از نظارت دولت بورژوايی و گرايش
های خرده بورژوا صورت بگيرد.
البته بايد وجه تمايزی مابين طبقه کارگر
بطور اعم و کارگران پيشرو بطور اخص قائل
شد. پيشروی کارگری –رهبران طبيعی و عملی
طبقه کارگر- از آگاهی بالاتری از کل طبقه
کارگر برخوردار ند، زيرا که برخلاف توده
طبقه کارگر، اين قشر بطور پيگير در جزر
و مد، افول و اعتلای مبارزات کارگری بطور
فعالانه درگير است. بديهی است که اين قشر
به علت موقعيت خود در جنبش کارگری قادر
به کسب آگاهی سوسياليستی و تدوين برنامه
انقلابی، بدون دخالت حزب پيشتاز انقلابی،
است. اما، اولاً کسب آگاهی سوسياليستی به
سرعت و دقتی که توسط يک حزب پيشتاز انقلابی
به آن منتقل می شود نخواهد بود، زيرا رهبران
عملی طبقه کارگر به علل درگيری مرتب در
جنبش کارگری قادر به جذب کليه نظريات و
تجارب جنبش کارگری در سطح ملی و بين المللی
در اسرع وقت نخواهند بود. ثانياً به علت
ارتباط تنگاتنگ پيشروی کارگری به کل طبقه
کارگر، همواره خطر عقب نگه داشتن سياسی
و تشکيلاتی قشر پيشرو توسط توده کارگر وجود
خواهد داشت. البته پيشرو کارگری چنانچه
در انزوا و بدون امر دخالتگری در جنبش کارگری
به فعاليت خود ادامه دهد، قادر به جذب آگاهی
سوسياليستی خواهد بود. اما، در آنصورت خطر
آن وجود خواهد داشت که همان قشر پيشروی
کارگری مبدل به «روشنفکران» بی ارتباط با
جنبش گردد. بهر ور، قشر پيشرو تا زمانی
«پيشرو» است که اتصال ارگانيک و روزمره
خود را با کل طبقه کارگر حفظ کند.
بنابر اين، حزب پيشتاز انقلابی از دو اصل
تفکيک ناپذير از يکديگر تشکيل شده است.
از يکسو، تشکل کارگران سوسياليست انقلابی
در يک حزب مجزا از توده ها، محکم و با انضباط
بر محور يک برنامه انقلابی؛ و از طرف ديگر
درگيری نزديک و روزمره اين حزب با جنبش
ها و مبارزات ويژه و خودانگيخته کارگری.
به سخن ديگر، حزب پيشتاز انقلابی در عين
حال هم خواهان تفکيک تشکيلاتی و نظری خود
از طبقه (به منظور مبارزه با رفرميزم) بوده؛
و هم خواهان پيوستن به طبقه کارگر (برای
مداخله در مسايل روزمره کارگری) می باشد.
چنين حزبی نيز مانند هر پديده اجتماعی از
وحدت اضداد تشکيل می شود. جدا و مستقل کردن
يکی از عناصر اين وحدت به ضد کل آن هدف
منتهی می شود. زيرا که از يکسو، حزب پيشتاز
انقلابی بدون ارتباط نزديک با طبقه و پيوند
واقعی با آن، تبديل به يک فرماندهی بورکراتيک
توسط «رهبران خودسر و بی اعتبار» می شود.
و از طرف ديگر، پيوستن عناصر پيشرو به جنبش
عمومی طبقه بدون داشتن سازمان مجزا، به
تحليل بردن آگاهی کمونيستی در آگاهی طبقه
کارگر (که از لحاظ سياسی يک آگاهی خرده
بورژوايی و اسير ايدئولوژی بورژوايی است)،
منجر می شود. تنها روش غلبه بر اين تناقض
عينی در جامعه سرمايه داری؛ ايجاد يک حزب
غير علنی متشکل از بهترين عناصر پيشروی
کارگری است.
رعايت
دمکراسی در حزب کارگری
حزب پيشتاز انقلابی
به علت دخالت مستقيم و نزديکی که در درون
طبقه کارگر ايجاد می کند بايد دو خصوصيت
ويژه نيز برخوردار باشد. اين حزب بايد از
لحاظ درونی کاملاً دمکراتيک باشد. حزبی
که قرار است بطور روزمره در جنبش کارگری
دخالت کند بايد از محيطی دمکراتيک برخوردار
باشد، تا کليه اعضاء بدون محدوديت های تشکيلاتی
هرگونه اختلاف نظر را آزادانه به بحث گذاشته
و در مورد آن سياست ها تصميم های جمعی اتخاذ
کنند. حزبی که دمکراسی درونی نداشته باشد
و صدای مخالفان را به هر دليل خفه کند و
يا با اتهام زنی ها و بهانه های تشکيلاتی،
اجازه بروز اختلاف ها را ندهد، محققاً نمی
تواند به يک حزب پيشتاز انقلابی تبديل شود.
از سوی ديگر، اين حزب بايد مرکزيت داشته
باشد. نظريات متفاوت قشرهای مختلف جامعه،
از طريق اعضاء بايستی به درون اين حزب وارد
شده و بطور متمرکز به بحث گذاشته و جمع
بندی شود. پس از بحثها؛ تصميمات در سطح
جامعه به اجرا گذاشته می شود. اين عمل ضروری
است، زيرا حزب پيشتاز انقلابی که قرار است
امر سازماندهی کارگران را بر عهده داشته
باشد؛ نمی تواند به يک کانون بحث و تبادل
نظر صرف مبدل گردد. تحولات در جامعه سريعاً
اتفاق می افتند و حزب بايد سريعاً به آن
مسائل پاسخ دهد. حزب پيشتاز انقلابی کنگره
های مرتب تشکيل می دهد (در وضعيت عادی حداقل
سالی يک بار) و پس از دوره ای از بحث های
کتبی و شفاهی پيشا کنگره، حزب در کنگره
بايستی تصميمات نهايی –که منعکس کننده نظريات
اکثر اعضاء هست- را اتخاذ کند. اين تصميمات
نيز بايد تا کنگره بعدی توسط کليه اعضاء
در سطح جامعه به اجرا گذاشته شوند. اين
روش از تصميم گيری به هيج وجه «بوراکراتيک»
نيست که تجارب متقاوت فعالان پيشروی کارگری
را متمرکز کرده و پس از بحث های کتبی و
شفاهی کافی، به مرحله تصميم گيری می گذارد.
چنانچه اين روند صورت نپذيرد هرج و مرج
تشکيلاتی غالب شده و حزب از امر دخالتگری
محروم مانده و موقعيت های حساس را از دست
می دهد. آن روی سکه اين هرج و مرج تشکيلاتی،
روش بورکراتيک است که تصميمات توسط عده
ای معدود پشت پرده صورت گرفته می شود.
حفظ
استقلال و اتحاد با ساير گرايش ها
حزب پيشتاز انقلابی،
نماينده منافع تاريخی طبقه کارگر است. اين
حزب تحت هيچ وضعيتی نمی بايستی استقلال
سياسی خود را از طريق اتحاد سياسی با حزب
های رفرميستی، خرده بورژوايی و سانتريستی
از دست بدهد. البته اين اصل به مفهوم عدم
ايجاد اتحاد براساس عمل مشترک با حفظ اعتقادات
و برنامه خود نيست. زيرا که:
اول، حزب پيشتاز بايد با حفظ برنامه خود
به مسائل مرکزی زحمتکشان بر عليه دولت سرمايه
داری پاسخ مساعد دهد. پراکندگی و چند دستگی
قشرهای تحت ستم در جامعه يکی از مسائل محوری
زحمتکشان است. حزب پيشتاز انقلابی بايد
در راستای ايجاد اتحاد ميان کليه زحمتکشان
مبادرت کند. کارگران صنعتی و کشاورزی، دهقانان
فقير، اقليت های ملی، زنان، دانشجويان و
غيره، همه به درجات مختلف تحت ستم دولت
مرکزی قرار می گيرند. دولت مرکزی همواره
در حال ايجاد افتراق بين قشرهای تحت ستم
جامعه است. يکی از وظايف حزب پيشتاز انقلابی
هم آهنگ کردن فعاليت های اين قشرها عليه
دولت سرمايه داری است.
دوم، از آنجايی که کل طبقه کارگر الزاماً
به عقايد سوسياليستی گرايش پيدا نمی کند
(برخی به سازمان های ليبرالی و خرده بورژوايی
و بعضی به سنديکاهای کارگری و عده ای به
فردگرايی تمايل پيدا می کنند)، وظيفه حزب
پيشتاز اينست که براساس اصل «جبهه واحد
کارگری»، اتحاد عمل هايی با ساير سازمان
ها (حتی با برنامه ها غير سوسياليستی) که
در درون آنان کارگران متشکل شده اند، ايجاد
کند.
سوم، حزب پيشتاز انقلابی، در تجمع ها و
تشکل های مستقل کارگری که تحت نفوذ عقايد
غيرسوسياليستی است شرکت فعال خواهد داشت.
حزب پيشتاز در هر محفل و تجمعی که کارگران
شرکت کنند(سنديکا و اتحاديه و غيره)؛ بايستی
حاضر و فعال باشد و هيچ فرصتی را از دست
ندهد. در واقع در وضعيت آتی ايران يکی از
روش های ساختن حزب پيشتاز انقلابی امر دخالتگری
در ميان تجمعاتی است که توده های کارگر
در آن شرکت دارند.
شهريور 1382