مساله ملی در مانیفست

 

نوشته : رومان روسدولسکی

ترجمه : ح . ریاحی

 

 

کارگر وسرزمین پدری : یادداشتی بر بخشی از " مانیفست "

 

                                                          ( 1

 

دربخشی از "  مانیفست کمونیست " نگرش کارگران نسبت به کشورشان بحث وبررسی می شود: " کمونیست ها مورد سرزنش قرار گرفته اند  که می خواهند میهن وملییت را ازبین ببرند. کارگران میهن ندارند. نمی توان آنچه را ندارند از دستشان  گرفت. پرولتاریا قبل ازهر چیز باید ابتدا به قدرت سیاسی دست یابد وخودرا به صورت طبقه ی هدایت کننده ی

ملت ارتقا دهد وبه مثابه یک ملت ابراز وجود کند. تا این مرحله پرولتاریا ملی است ، البته نه درمفهوم بورژوایی کلمه.

اختلاف وتضادهای ملی ی بین ملل دراثررشد بورژوا زی ، آزادی تجارت، بازار جهانی ویکسانی شیوه تولید وشرایط

زندگی متناسب با آن بتدریج وبیش ازپیش ازمیان می رود.

سیادت پرولتاریا به  ازمیان رفتن این اختلافات وتضادها شدت  می بخشد. فعالیت متحد، دست کم ، فعالیت متحد کشورهای متمدن ازجمله شرط نخستین رهایی پرولتاریاست.

بهمان نسبت که استثمارفردازفرد ازبین می رود استثماریک ملت بدست ملت دیگر نیزازبین می رود. به همان نسبت که

تضاد بین طبقات درمحدوده ملت ازبین می رود،  دشمنی یک ملت نسبت به ملت دیگر نیز ازبین خواهد رفت." ( 1 )

چند صفحه پیش ازاین نقل قول در "  مانیفست " این طورآمده است: " مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی درآغاز اگرنه

درمضمون اما به لحاظ شکل وصورت ملی است. پرولتاری هر کشورطبعا درآغاز می بایست کار را بابورژوازی

 خودی یکسره کند." ( 2 ) این بخشها درادبیات سوسیالیستی به منظور تایید نگرش منفی جنبش کارگری سوسیالیستی

نسبت به میهن پرستی وخاک پرستی بورژوازی به دفعات بی شمار نقل شده است. بهررو، این تلاش اغلب برای تعدیل

زبان محکم وقاطع این بندها وارائه یک مفهوم ملی متضاد به آنها صورت گرفته است . برای مثال می توان ازهاینریش

کونو نظریه پرداز سوسیال دموکرات آلمانی نقل قول آورد. او در اثر خود : " نظریه تاریخ ، اجتماع و دولت مارکس"

 بندهای بالا را مورد بحث وبررسی قرار می دهد. طبق نظر کونو آنچه مارکس وانگلس می خواستند بگویند چنین است:

" امروزه ( 1848 ) کارگرمیهن ندارد ودرزندگی ملت شرکت نمی کند. اوازثروت مادی ومعنوی ملت هیچ سهمی ندارد.اما روزی  از روزها کارگران به قدرت سیاسی دست خواهند یافت ودرحکومت و میان ملت جایگاه فرادستی پیدا

خواهند کردو درآن صورت به اصطلاح خود ملت را بوجود آورده اند. آنها ملی خواهند بود وحتی اگر ناسیونالیسم آنها

با ناسیونالیسم بورژوازی مشابه نباشد، احساس ملی خواهند داشت. " ( 3 )

این تفسیر کونو عبارت کوچک " تا این مرحله " را ازقلم می اندازد: ( " زیرا پرولتاریا ...... می بایست خود را به صورت ملت درآورد تا این مرحله پرولتاریا خود ملی است ." ) این عبارت نشان دهنده ی آن است که مارکس وانگلس براین باور نبودند که پرولتاری برای همیشه  " ملی "  باقی بماند.

تفسیر کونو درادبیات رفورمیستی به یک استاندارد تبدیل شد. اما این تفسیر پس از جنگ جهانی دوم دراردوگاه کشورهای کمونیستی نیزپذیرفته شد. بدین ترتیب در " مقدمه ایی " برچاپ " مانیفست" که نشراشترن دروین درسال 1946 چاپ کرد، چنین نوشته شده است: " آنجا که مارکس در" مانیفست کمونیست" می گوید: " چون پرولتاریاپیش از

هرچیزمی بایست به سیادت سیاسی دست پیدا کند، می بایست به طبقه رهبرملت ارتقا یابد، می بایست خودرابصورت ملت درآورد تا این مرحله پرولتاریا خود ملی است." (4) بدین معنی است که دقیقا طبقه کارگردردوران ماست که نقش یک طبقه ملی را بازی می کند وستون فقرات ملت را درمبارزه علیه فاشیسم وبرای نیل به دمکراسی تشکیل می دهد. امروزه طبقه کارگر اتریش مبارزه می کند تا با ایجاد اتریش مستقل، آزاد ودمکراتیک سرزمین پدری را فتح کند." ( 5 )

البته این تفسیر نه تنها همانند تفسیر کونونیست بلکه پارا فراتر می گذارد. لنین درتقابل کامل با این تفسیرهای ناسیونالیستی درمقاله معروف خودتحت عنوان: " کارل مارکس" نوشت:

" درعصر بورژوازی ملت ثمره ضروری وشکل اجتناب ناپذیرتکامل اجتماعی است. طبقه کارگرنمی تواند قدرتمند شود، نمی تواند به بلوغ دست یابد، نمی تواند نیروهای خود را تحکیم بخشد مگرازاین طریق که " خودرا به صورت ملت درآورد" وبدون این که " ملی " باشد ( " البته نه درمفهوم بورژوایی کلمه." ) اما تکامل سرمایه داری میل به درهم نوردیدن محدوده ملی دارد، به انزوای ملی پایان می بخشد وتضاد طبقاتی را جایگزین تضاد ملی می کند. درکشورهای

سرمایه داری پیشرفته ترکاملا حقیقت دارد که " کارگران سرزمین پدری ندارند." واین که " فعالیت متحد " کارگران ، دست کم ، درکشورهای متمدن " یکی ازنخستین شرایط رهایی پرولتاریاست " ( 6) بااین همه حتی تفسیر لنین هم درمجموع قانع  کنننده نیست. درعین حال که طبق " مانیفست " پرولتاریا حتی پس ازنیل به سیادت " تا این مرحله خود ملی " خواهد بود، لنین این " ملی" بودن رافقط به آغاز جنبش طبقه کارگر، یعنی پیش ازاین که این طبقه " به پختگی دست یابد" محدود می کند. لنین می گوید  کارگران دریک جامعه ی سرمایه داری کاملا پیشرفته بیش ازهرزمان دیگری

سرزمین پدری ندارند! تعجب آورنیست که شماری ازنویسندگان سوسیالیت تلاش کردند منظورواقعی مارکس رادریابند. اما تعجب آورتر این که باگذشت زمان این نقل قول های " مانیفست" به اصول اعتقادی ایی تبدیل شد که شعارهای برنامه ایی مهمی حتی اگر جمله ها ی " مانیفست" کاملا درک نشده بود، ازآن اتخاذ شد. این امرمخصوصادرمورد این اظهارنظر که کارگران " میهن ندارند" صادق است. تکرار این عبارت از توصیح این جمله ی به ظاهر ساده وانطباق آن باعملکرد روزمره ی احزاب سوسیالیستی ( وبعدا کمونیستی ) ساده تربود، ومتاسفانه این امراشتباه رابیش ازپیش به

گردن نویسندگان " مانیفست " انداخته است.

 

                                                                            (  2 )

 

مفهوم واقعی این اظهارات " مانیفست" چیست ؟ کارگران به چه معنا " وطن ندارند" وچگونه است که حتی پس از کسب فدرت همچنان " تا این مرحله ملی باقی می مانند؟ برای پاسخ به این سوال ظاهرا می بایست واژگان " مانیفست" را بررسی کنیم.

همه می دانند که اصطلاحات " ملت " و" ملییت" همواره وهمه جا به یک معنی بکار نرفته است مثلا درزبان انگلیسی و فرانسه یک " ملت" معمولا به معنی اتباع یک دولت خود فرمان ولغت " ملییت" یا مترادف شهروندی یا فقط مختص جماعتی اصیل ودارای زبان (" مردم " یا"خلق " ) بوده است درحالی که درزبان آلمانی ودراروپای شرقی هردواصطلاح دراساس به یک جماعت هم تباروهم زبان مربوط می شود.

مارکس وانگلس مخصوصا درنوشته های نخستین خود تقریبا همه جاازکاربردی که درزبان انگلیسی وفرانسوی متداول است استفاده کرده اند. آنها ازلغت" ملت " به منظور مشخص کردن اتباع یک کشورخود فرمان استفاده کرده اند ( ازاین

اصطلاح بطور استثناء برای ملل " تاریخی " نیز استفاده شده است. مثلا برای لهستانی ها که موقتا ازاین حق محروم شده بودند.) از دیگرسو، " ملییت" ازنظرآنها دومعنی زیررا داشت: 1- تعلق داشتن به یک کشور، مخصوصا مردمی که یک دولت دارند. یا 2- یک جماعت صرفا قومی . درنتیجه این تقریبا تنها اصطلحی است که دررابطه با به اصطلاح " ملت های بدون تاریخ " مثلا اسلاوهای اتریشی ( چک ها ، کروآتها، وغیره ) ورومانیایی ها یا دررابطه با " بازماندگان ملت ها " مثلا گل ها،  برتن ها وباسک ها مورد استفاده قرار گرفته است. دقیقا این مفهوم " ملییت " ( درتقابل شدید با مفهوم " ملت ها" که به معنی ملتی که کشورخود وبنابراین تاریخ سیاسی خود را ) داشت مهم ترین ویژگی اصطلاح مارکس وانگلس را تشکیل می داد. دراین رابطه نمونه هایی می آوریم:

" انگلس درسال 1866 درمجله " مشترک المنافع " گفت که منطقه کوهستانی گل وولش بدون تردید دارای ملییت های متفاوتی ازانگلیسی هاهستند، هرچند کسی به بقایای این ملل لقب " ملت " نمی دهد همانطورکه  به ساکنین سلی ، بریتانی وفرانسه این لقب را نمی دهند..." ( 9)

وانگلس درمقاله " آلمان وپان اسلاویسم " درباره اسلاوهای اتریش می گوید: دو گروه اسلاوهای اتریشی را می توان بازشناخت. یک گروه که بقایای ملییت ها راشامل می شوند وتاریخشان به گذشته برمی گردد وتکامل تاریخی کنونیشان

باتاریخ ملت های بانژاد  وزبانهای  گوناگون درهم تنیده است... درنتیجه این ملییت ها گرچه منحصرا درخاک اترش زندگی میکنند به هیچ وجه وضعییت ملت های گوناگون را ندارند." (10)

انگلس درجای دیگری می گوید: " بوهم وکروآسی هیچ کدام دارای قدرتی که به مثابه  ملت مستقل وجود داشته باشند نیستند. ملییت های آنها دراثر عوامل تاریخی که موجب جذب آنها درنژادهای قویترشد، به تدریج تضعیف شد. تنها اگر

این ملییت ها خود با دیگر ملت های اسلاوی متحد شوند، ( می توان انتظار داشت که استقلال خودرا تا حدودی به دست

آورند" ( در اینجا اشاره ی انگلس به روسیه است) ( 11)

درجه ی اهمیتی که انگلس برای تفاوت واژه شناسی مفاهیم " ملت " و" ملییت" قایل بود را می توان درمقاله ایی که درمجله " مشترک المنافع " آورده شد درک کرد. دراین مقاله فرقی که او بین مسائل " ملی " و " ملییت" واصول " ملی " و " ملییت" گذارده است بارزوچشمگیر است. اوتنهااصل اول را تایید واصل دوم را با تمام نیرو رد کرد. همانطورکه

معروف است مارکس وانگلس ، به خطا،  آینده سیاسی اسلواک ها، صربها، کروآتها ، سلوون ها ، اوکراینی ها وغیره را انکار می کنند.( 12)

 

                                                                           ( 3 )

 

درمانیفست نمونه های چندی ازاین اصطلاحات مشاهده می شود. مثلا آنجا که " مانیفست" از " صنایع ملی " صحبت می کند که با تکامل سرمایه داری تضعیف می شوند، ( 13) آشکارا اشاره به صنایعی دارد که محدود

به خطه یک کشورمعین اند. " کارخانه های ملی " ( دربرگردان انگلیسی " کارخانه های متعلق به دولت" ) که

درپایان بخش دوم به آن اشاره شده طبعا به همین معنی درک می شود. درجمله " استان های مستقل یا نه چندان

بهم پیوسته که دارای منافع  و نظام های مالیاتی خاص خود هستند یک جا جمع وبه صورت یک ملت با دولت واحد، منافع طبقاتی ملی واحد ومرزها وتعرفه ی گمرکی واحد دارند." (14 ) واژه " ملت " و " ملی " بطور آشکاربه دولت ومردمی که یک کشوردارند ونه به ملییت درمفهوم تباروزبان اشاره دارد. سرانجام ،آنجا که مارکس و انگلس د ر " مانیفست " درباره مبارزه " ملی " پرولتاریا صحبت می کنند ، معنی کاملا متفاوتی از

تفسیر رفورمیست ها ونورفورمیست ها رامد نظر دارند. معنی آن را از قطعه زیر که منشاء مبارزه طبقاتی پرولتاریا را تصویر می کند به روشنی می توان دریافت." درآغاز مبارزه کارگران منفرد وسپس مبارزه کارگران یک کارخانه وپس از آن کارگران شاخه ای از تجارت دریک محل علیه بورژواهای منفردی که مستقیما استثمارشان می کنند پیش می رود...."

دقیقا همین پیوند لازم بود تا مبارزات محلی متعدد که همه دارای ویژگی یکسانی بودند دریک مبارزه ملی بین طبقات متمرکز شوند." ( 15 )

دراینجا مبارزه " ملی " پرولتاریا یعنی مبارزه ای که درمقیاس کل یک کشور انجام می شود، مستقیما با مبارزه طبقاتی یکسان دانسته می شود، زیرا تنها چنین تمرکزمبارزه کارگران درمقیاسی کشوری می تواند

کارگران را به مثابه یک طبقه درمقابل بورژوازی قرار دهدوبه این مبارزات مهرمبارزه سیاسی بزند.(16 )

باز گردیم به قطعه ای که درآغاز نقل کردیم ، آنجایی که مارکس و انگلس درباره مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی به مثابه مبارزه ای که " درآغاز ملی " است صحبت می کنند. درآنجا منظورشان بطور آشکار

مبارزه ای است که درآغاز درچارچوب یک کشور واحد پیش برده میشود. دلائل آنها چنین است: " طبیعی است که پرولتاریا ی هرکشوری نخست می بایست کار خود را با بورژوازی خودی یکسره کند." اما ازاین دیدگاه برآمد پرولتاریا " به طبقه رهبر و حاکم ملت " وتبدیل خود به " ملت " نیز مفهوم بسیارمشخصی پیدا میکند. این مفهوم بیانگرآن است که راهنمای پرولتاریا ازآغاز می بایست مرزهای موجود کشورباشد وپرولتاریا خود را به سطح طبقه حاکم درچارچوب کشورموجود ارتقا دهد!

به همین دلیل است که پرولتاریا درآغاز و " تا این مرحله ملی است" – " هر چند نه درمفهوم بورژوایی کلمه"

- زیرا بورژوازی هدف خودرا جدایی سیاسی ملت ها از یکدیگرواستثمارملل بیگانه بدست ملت خودی می داند. ازدیگرسو، طبقه کارگر پیروز ازهمان آغاز درراستای ازمیان بردن خصومت ها وتضاد بین ملت ها گام برخواهد داشت. پرولتاریا با هژمونی خود می خواهد شرایطی را فراهم آورد که تحت آن " تضاد بین طبقات درچارچوب ملت ازمیان برود ودشمنی یک ملت علیه ملت دیگرپایان پذیرد." تنها ازاین دیدگاه است که می توان منظور انگلس  جوان را آنجا که درباره ی " الغاء " یا " نابودی" ملییت می نویسد درک کرد، و منظور اوبه یقین  نه " الغاء " جماعات قومی و مرزهای سیاسی بین ملت ها است. ( 17 ) درجامعه ای که ( به بیان " مانیفست" ) "  قدرت همگانی خصلت سیاسی خودرا ازدست می دهد" ، ودولت آن گونه که آن را می شناسیم پژمرده می شود برای " حکومت های ملی " مجزا جایی نمی تواند وجودداشته باشد.

                       

                                                                         ( 4 )

 

احساس می کنیم که تجزیه وتحلیل اصطلاحات " مانیفست" فراتر از" موشکافی "  متن  شناسی صرف است . روشن شد که قطعه های مورد بحث اساسا درمفهوم سیاسی با" ملت " و" ملییت" رابطه پیدا می کند  وبنابر این   باتفسیرهای پیشین خوانایی ندارد. این امر مخصوصا درمورد توضیح کاملا دلخواهانه  وسفسطه  گرایانه  کونوکه  تلاش داشت از" مانیفست" " ناسیونالیسم پرولتری" خاصی را تفسیر کند و انترناسیونالیسم  جنبش کارگری را به خواست  همکاری بین المللی ملت ها تقلیل دهد صادق است .( 18 ) اما " مانیفست " موعظه هم نکرد که پرولتاریا می بایست نسبت  به جنبش ملی بی تفاوت باشد، ودررابطه با " مساله ملییت " برخوردی " نهیلیستی" داشته باشد.

آنجا که " مانیفست " می گوید کارگران " وطن ندارند" منظورش دولت ملی بورژوایی است ونه ملییت درمفهوم قومی کلمه. کارگران " وطن ندارند" زیرا طبق نظر مارکس وانگلس آنها می بایست  دولت ملی بورژوایی را دستگاه  ستم وتعدی برخود بدانند وپس از دستیابی به قدرت هم درمفهوم سیاسی کلمه " وطن ندارند" چراکه  دولت  های سوسیالیست

ملی منفرد تنها مرحله ای گذرا در راه رسیدن به جامعه بی طبقه  وبدون دولت  آتی خواهد بود، زیرا  تاسیس چنین جامعه ای تنها درمقیاس بین المللی میسر است!

بدین ترتیب تفسیر " بی تفاوت " از "مانیفست " که در محافل " سنتی " مارکسیستی متداول بود بی پایه  واساس است . بادرنظر گرفتن تمامی جوانب قضیه ، این حقیقت که زیان چنین تفسیری به جنبش سوسیالیستی  ناچیز بود ودرمفهومی حتی به آن کمک کرد به این وضعییت مربوط می شود که این تفسیر ( هرچند به صورت مغشوش ) گرایش جهان  وطنی جنبش کارگری ، تلاش آن جهت فایق آمدن برتنگ نظری ملی  و" جدایی ملی وتضادهای بین ملت ها" رابازتاب می داد. دراین مفهوم ، اما بیشتر به روح مارکسیسم و " مانیفست " نزدیک بود تابه تفسیر ناسیونالیستی برنشتاین ، کونوودیگران.