معضلات یک روشنفکر مخالف
سرمایه داری
جعفر عظیم زاده
آقای محسن حکیمی در مطلبی تحت عنوان چرا روشنفکران
نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند به کنکاشی پیرامون
رابطه روشنفکران و طبقه کارگر پرداخته و با انتقاد از رویکرد روشنفکران به
طبقه کارگر آنان را متهم کرده است که این طبقه را از فعالان خود محروم نموده اند.
نوشته زیر نگاهیست به شیوه برخورد آقای حکیمی
به رابطه روشنفکران و طبقه کارگر. این نوشته یک بحث اثباتی از
زاویه نگرش دیگری به مقوله رابطه روشنفکران و طبقه کارگر
نیست بلکه اساسا به تناقضات و معضلاتی میپردازد که آقای
حکیمی در برخورد به رابطه روشنفکران و طبقه کارگر با آنها روبروست.
وی مینویسد:
آگاهی و
اندیشه مسلط بر هر جامعه طبقاتی، آگاهی واندیشه طبقه حاکم
بر آن جامعه است، طبقه حاکم بر جامعه سرمایه داری طبقه سرمایه
دار است، پس آگاهی مسلط بر جامعه سرمایه داری، آگاهی
بورژوایی است و روشنفکران و آگاهان این جامعه، بطور اعم
روشنفکران بورژوازی هستند. بدین سان، پاسخ پرسش فوق به سادگی
اینست که روشنفکران به این دلیل نتوانسته اند با طبقه کارگر
ارتباط برقرار کنند که حاملان آگاهی بورژوایی بوده اند.
اما مسئله به
این سادگی نیست. وقتی از روشنفکری سخن میرود
که میخواهد با طبقه کارگر ارتباط برقرار کند، لاجرم پای چپ
مارکسیست به میان کشیده میشود و پاسخ به پرسش فوق بدون
بررسی این مقوله مقدور نیست. در سنت چپ مارکسیست، منظور
از روشنفکری که با طبقه کارگر ارتباط برقرار میکند فرد آگاهی
است که از طبقه خود، یعنی سرمایه دار میبرد و به طبقه
کارگر می پیوندد. پایان نقل قول
در پاراگراف فوق که عینا از نوشته آقای
حکیمی نقل شده، وی در نقد رابطه روشنفکران بریده از طبقه
بورژوا با طبقه کارگر، با تبیین مارکسیستی آگاهی و
اندیشه حاکم بر هر جامعه طبقاتی، آگاهی و اندیشه طبقه
حاکم است-
شروع میکند و آنجا که میگوید:
آگاهان
و روشنفکران این جامعه بطور اعم روشنفکران بورژوایی ((که به جای خود
چنین است و از هر طبقه دیگری نیز میتوانند باشند)) هستند، صورت مسئله آگاهی، به
معنای سواد عده ای از افراد جامعه را به جای تبیین
مارکسیستی آن مینشاند. در تبیین مارکس از مقوله
آگاهی و اندیشه حاکم بر جامعه، آگاهی بازتاب فرایند
زیست انسانها و بیان اندیشگی روابط مادی موجود است
به این معنی آگاهی و اندیشه مسلط بر هر جامعه
طبقاتی نیز بیان اندیشگی روابط مادی مسلط است
که با جا انداختن منافع طبقه حاکم به مثابه منافع کل جامعه، شرایط
مادی تسلط طبقه حاکم را فراهم میکند. به عبارتی طبقه مسلط
بقای منفعت خود را در ساختارهای اقتصادی و مناسبات
اجتماعی مورد نیاز تضمین این منفعت، به عنوان منفعت و
ایده همه آحاد جامعه، و بویژه طبقه تولید کننده تعمیم داده و آنرا
حاکم میکند. در این پروسه، طبقه حاکم ایده هایی را
در جامعه بمثابه آگاهی انسانها بر شرایط مادی زیست خویش که اساسا متضمن
پایداری آن مناسبات مادیست که طبقه حاکم را، طبقه حاکم
میکند به عنوان ایده های مورد نیاز و طبیعی
جامعه تعمیم داده و حاکم میکند. مانند حرمت مالکیت خصوصی،
مفهوم دولت، خانواده، مفاهیم اخلاقی، ارزشها و سنتها، مفهوم و ضرورت
زندانها، پلیس و ... .
در این تبیین، متفکرین طبقه حاکم ((و
نه به زعم آقای حکیمی، روشنفکرانی که از طبقه خود
بریده اند)) تولید کنندگان این ایده ها- و نه فقط حاملین آن- و طبقه تولید کننده
ثروت و عموم آحاد جامعه تحت تسلط این ایده ها قرار دارند. به
نحوی که اگر چنین نبود و طبقه حاکم نمیتوانست ایده
های خود را به ایده های مشترک عموم جامعه و طبقه تولید
کننده تبدیل کند در این صورت نمیتوانست طبقه حاکم باشد.
آقای
حکیمی به منظور تاختن به روشنفکران و از این منظر نفی
مقوله تحزب طبقاتی کارگران که از آن هم، با ستیزه جویی
تحت عنوان فرقه گرایی یاد میکند در تبیین خود
از - آگاهی و اندیشه
حاکم در هر عصری، آگاهی و اندیشه طبقه حاکم است- از یک
طرف روشنفکران بریده از طبقه خود را، به جای متفکرین
بورژوازی که تولید کننده گان ایده های طبقه حاکم اند
مینشاند و از سوی دیگر با تقلیل مفهوم آگاهی و
اندیشه حاکم در تبیین مارکسیستی اش و احاله آن به
آگاهی ناشی از سواد عده ای روشنفکر، تبیین
روشنفکران و آگاهان این جامعه به طور اعم روشنفکران بورژوایی ((که
به جای خود امر غلطی نیست)) هستند را بدست داده و به
سادگی به پاسخ پرسش خود میرسد:
پس
بدین سان پاسخ پرسش فوق به سادگی اینست که روشنفکران به
این دلیل نتوانسته اند با طبقه کارگر ارتباط برقرار کنند که حاملان
آگاهی بورژوایی بوده اند. گویا در تبیین
آگاهی و اندیشه حاکم در هر عصری، آگاهی و اندیشه
طبقه حاکم است - این
آگاهی و اندیشه فقط بر روشنفکران حاکم بوده و طبقه کارگر از آن مبراست! و تحت تسلط
این ایده ها قرار ندارد.
آقای حکیمی پس از این مقدمات
نتیجتا به سادگی!!! به سیبلی که قرار است بتازد
میرسد:
وقتی
از روشنفکری سخن میرود که میخواهد با طبقه کارگر ارتباط برقرار
کند لاجرم پای چپ مارکسیست به
میان کشیده میشود. به این معنا در دو رویکرد بالا از یک
طرف نوع آگاهی روشنفکران دلیل عدم برقراری ارتباط آنان با طبقه
کارگر تلقی شده و از سوی دیگر گویا طبقه کارگر موضوع کار
روشنفکران و متفکرین نبریده از بورژواری و دستگاه تحمیقش
نیست و این فقط روشنفکران چپ مارکسیست هستند که با طبقه کارگر
سر و سری دارند!!
این
نگرش ((در بهترین حالت ساده لوحانه و ایده آلیستی)) آگاهی
و داده های اندیشگی زیست انسان را، آنهم در سطح
تقلیل یافته اش، آگاهی به معنای سواد و دانش، نقطه حرکت
انسانها و ویژگی رابطه آنها در کشمکشهای طبقاتی
تلقی میکند. به عبارتی چیستی انسانها و رابطه آنان
در کشمکشهای طبقاتی از دانش و سواد آنها نتیجه میشود و نه
از شیوه زندگی و منفعت طبقاتی آنان. با این نگرش
باید گفت که طبقه کارگر کلاهش تا ابد پس معرکه است چرا که این طبقه در
عین حال که خود تحت تسلط آگاهی و اندیشه حاکم به مفهوم
مارکسیستی آن قرار دارد به دلیل عدم برخورداری از امکانات
اجتماعی علی العموم از آگاهی به مفهوم
حکیمیستی! آن نیز بی بهره است.
بدین ترتیب ایشان با
جابجایی نقش متفکرین تولید کننده ایده های
حاکم با روشنفکران بریده از طبقه حاکم و تقلیل نگرش مارکس در مورد
اندیشه و ایده حاکم بر جامعه بمثابه آگاهی به معنای سواد
عده ای، به مقوله آگاهی رسیده و با قرار دادن آگاهی بر سر
تبیین چیستی انسانها و رابطه آنها با هم و در این
مورد معین رابطه روشنفکران و طبقه کارگر، آگاهی بر این امر را
ناظر کرده و شروع به فلسفه بافی میکند. وی از شرایط
زندگی و کل اوضاع اجتماعی ناظر بر زندگی روشنفکران و
منفعتهای اجتماعی ناظر بر رویکرد آنها نقدی بعمل
نمیاورد، بلکه در مفهوم انتزاعی روشنفکر باقی مانده و اشکال عدم
پیوند طبقه کارگر و روشنفکران را در آگاهی غلط آنها جستجو کرده و در
این بستر، نقطه کور سوال خود، و هسته اصلی آنرا نیز، که
روشنفکران چپ مارکسیست هستند کشف میکند و پیروزمندانه شروع به
شکستن همه کاسه کوزهها بر سر آنها، به
عنوان انسانهایی میکند که از بخت بدشان! ازطبقه خود بریده
و با طبقه کارگر پیوند نیافته اند.
وی
در ادامه نظرورزی انتزاعی خود، با هدف شکستن تمام و کمال کاسه کوزهها
بر سر آن چیزی که به نام روشنفکران چپ مارکسیست ساخته و پرداخته
کرده، منظور خود را از روشنفکری که با طبقه کارگر ارتباط برقرار میکند
بیان نموده و با این مقدمه جهت تکمیل فرمول بندی خود،
سوالی را به این شکل طرح میکند:
چرا روشنفکری
که به قصد پیوستن به طبقه کارگر از طبقه خود بریده ، نتوانسته است با طبقه
کارگر ارتباط ارگانیک برقرار کند و پاسخ میدهد: به این علت که این روشنفکر کوشیده
است نه به عنوان فعال کارگری بلکه به عنوان فعال فرقه ای-
عقیدتی ( منظور وی احزاب و سازمانها میباشد) با طبقه کارگر ارتباط برقرار کند. به عبارتی روشنفکر
با یک تغییر ریل و تبدیل شدن به فعال کارگری
و در این بستر، جابجایی آگاهی بوژوایی با
آگاهی ناب کارگری از مخمصه ای که آقای حکیمی
برایش درست کرده در میاید.
در این میان سرکوب و
دیکتاتوری، خفقان و بیحقوقی مطلق همه آحاد یک جامعه
که خود خالق انواع عدالتخواهیها و سنتهای خودویژه ایست، درجه
تسلط و عدم تسلط بورژوازی بر کل
اوضاع اجتماعی، میزان پیشروی طبقه کارگر در برابر
بورژوازی و به این معنا میزان پیشروی
آرمانهای انسانی این طبقه در جامعه و دهها عامل
عینی تعیین کننده در ویژگی و رویکرد
رابطه انسانهای غیرکارگر با طبقه کارگر و افق اجتماعی آن،
جای خود را به جابجایی ذهنی آنها میدهد. به
دلیل همین رویکرد است که وی در ادامه شروع به ارائه
تعریف از فعال کارگری و فعال فرقه ای – عقیدتی آنهم
تعریفی ناب از این مقوله ها میپردازد.
ایشان
فعال کارگری را کسی میداند که در عین وابستگی به هر
گروه و سازمانی به محض نگاه کردن از درون به مبارزه طبقه کارگر و شرکت
عملی و علنی همچون تک تک کارگران در مبارزه، از موضع خود انگیخته
کارگری حرکت کرده و منافع گروهی و حزبی خود را به
کناری مینهد. به عبارتی با اینکار متعلق به هر گروه و
سازمانی با هر ماهیت و عقیده ای که باشد طهارت لازم را جهت پس زدن آگاهی
بورژوایی خود پیدا کرده و واکسینه میشود.
چنین نگرشی در عین واکسینه فرض کردن موجودی به نام فعال
کارگری در برابر اندیشه حاکم بر جامعه، خودبخود به اینجا
نیز منتهی میشود که احزاب و سازمانها باید به
موجوداتی ماورا طبقاتی تبدیل شوند، در این راستاست که به آنان
نیز توصیه میکند وقتی وارد این معبد (جنبش
کارگری) میشوند افق و منافع حزبی و گروهی خود را که در پراتیک
عینی کشمکشهای
اجتماعی برآیند منفعت و افق
طبقاتیشان است به کناری نهند تا بدین ترتیب بتوانند در
آستانه این معبد به عبادت خالصانه ای نائل آمده و در آن ذوب شوند!!
باید گفت که با وجود آقای حکیمی دیگر
نیازی به دستگاه تبلیغاتی بورژوازی جهت ارائه
تصویری از غیرطبقاتی بودن احزاب و نمایندگی
منفعت عمومی از طرف آنها، بویژه آنهایی که در قدرتند،
نیست.
ایشان در ادامه جهت دادن چهره ای
بی خدشه و کاملا مارکسیستی به نوشته ای که جوهرش
تقلیل مارکسیسم است، به مارکس آویزان میشود و در
انتها ضمن انداختن تقصیر عدم
پیشروی طبقه کارگر بر دوش روشنفکران به فتح قله نقطه کور سوال خود
نائل آمده و نوش داروی خود را به روشنفکران چپ مارکسیست با سوال
زیر تجویز میکند:
آیا وقت آن
نرسیده است که این روشنفکران به پرداخت این هزینه
های سنگین پایان دهند و دیگر نه به مثابه فعال فرقه
ای _ عقیدتی بلکه به عنوان فعال کارگری در صحنه کارزار
طبقاتی علیه نظام سرمایه داری ظاهر شوند؟
گویا
اگر روشنفکر بریده از طبقه اش که حامل آگاهی بورژوایی
است، بعنوان موجودی پاستوریزه نشده در دستگاه پاستوریزه
ای به نام فعال کارگری قرار بگیرد و به این ترتیب
وارد صحنه کارزار طبقاتی شود، خلوص کامل پیدا کرده و با پاک کردن
زنگار آگاهی بورژوایی اش موفق میشود با ذوب شدن در طبقه
کارگر با آن ارتباط ارگانیک برقرار نماید و بالاخره از این
رهگذر قادر میشود بدون پرداخت هزینه های سنگین، ثمره عمل
خود را در بریدن از طبقه اش بچیند. از طرفی هم، در چنین
معادله ای ((که آقای حکیمی آنرا از احکام مثل روز روشن
مارکسیستی! استنتاج کرده))، جنبش خود برانگیخته و
ضدسرمایه داری کارگران، از برکت وجود روشنفکران واکسینه شده (فعال
کارگری شده)، به فتح الفتوحاتی میرسد که احزاب و فرقه
گرایی آنان، مانع رسیدن کارگران به این فتح الفتوحات شده
اند.
از سوی دیگر آقای
حکیمی کل پاراگراف آخر نوشته خود را
به وضعیتی در ارتباط با طبقه کارگر و فعالان آن اختصاص داده که
عامل همه آنها را روشنفکران قلمداد نموده، به همین دلیل با توصیه اش مبنی بر فعال
کارگری شدن! روشنفکران حامل آگاهی بورژوایی!، راه برون
رفت از این وضعیت ((تحمیل کردن هزینه های
سنگین بر طبقه کارگر و جدا کردن فعالین این طبقه از طبقه
کارگر)) را ارائه کرده است. به عبارتی هنوز تعین کننده اصلی چند
و چون مبارزه طبقاتی و رویکرد فعالان طبقه کارگر که به زعم آقای
حکیمی مثل روشنفکران حاملان آگاهی بورژوایی
نیستند، باز هم روشنفکرانند. به این معنی ایشان بر خلاف
ادعایش که تنها کارگران و فعالان این طبقه را به دلیل
خودانگیختگی شان، یگانه قطب خالص رویکرد کارگری
میداند از تعین بخشی طبقه کارگر و فعالان این طبقه به
عنوان مقتدا که علی الاصول روشنفکران باید بر آنها اقتدا کنند!،
سرانجام به تعین بخشی
روشنفکران در رویکرد طبقه کارگر و فعالان آن میرسد!
اینست
نتیجه تناقض گویی و فلسفه بافی یک روشنفکر
ضدسرمایه داری که بدون توجه به شرایط مادی زندگی و کل اوضاع اجتماعی
ناظر بر زندگی روشنفکران و منفعتهای اجتماعی ناظر بر
رویکرد آنها، آگاهی را بر راس رویکرد آنان قرار داده و مورد نقد قرار
میدهد.