به دوستان "کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای آزاد کارگری"

دوستان!
مدتی پیش در مطلبی تحت عنوان "تحرک کارگری برای آزادی ایجاد تشکلهای مستقل کارگری گامی مثبت، اما ناکافی" دلیل ناکافی بودن این حرکت را توضیح دادم. در اینجا می خواهم هم در اینمورد بیشتر بگویم و هم به نقطه نظرات مخالف و موافق دیگر در این زمینه بپردازم.

در زمینه اقدام شما خلاصه بحث من این است:

به فرض برسمیت شناخته شدن یک نهاد کارگری از طرف وزارت کار و نهادهای وابسته دیگر که هنوز نمی توان به آن امیدوار بود و صد البته نباید منتظر هم شد، حتی تحقق همین منظور تنها با توسل به راههای فشار امکان پذیر میشود. و این هنوز با آنچه که بطور واقعی باید انجام شود فاصله دارد. همه میدانیم که کارگران تنها در جریان مبارزه برای احقاق حقوق معین متحد و متشکل میشوند. و الا کارگران هر محیط کار، روزمره در محل و زیر سقفی جمع میشوند و کار میکنند. زمانی پای اتحاد و تشکل به میان میآید و ضرورت آن احساس میشود که پای مبارزه ای در میان و مطالبه ای در جریان باشد. این عرصه های نبرد را باید دریافت.

بخش بزرگی از طبقه کارگر را تحت عنوان کارگاههای کمتراز 5  و 10 نفره و  کارگران قالیباف از شمول هر گونه قانون و تامین اجتماعی  خارج کرده اند. این یک عرصه نبرد کارگری برای جلوگیری از این تصمیم ضد کارگری بوده و هست. حدود نيمي از كارگران با قراردادهاي موقت كار میکنند و حتی فراتر از آن کار روزمزدی را دارند رواج میدهند. این هم میدان دیگر مبارزه بر علیه این تعرض وحشیانه به سطح معیشت کارگر است.

دستمزدهای ناچیز کنونی را چند ماه چند ماه نمی دهند و مهمتر از همه حداقل دستمزد کارگر حتی با خط فقر زمین تا آسمان فرق دارد و یک بردگی محض است. افزایش دستمزدها به نسبت تورم و تامین یک زندگی مرفه و انسانی عرصه تعیین کننده و سرنوشت ساز برای طبقه کارگر است. بنا بر این سازمان دادن یک اعتراض و جنبش سراسری حول هر کدام از این مسایل گریبانگیر کارگران یک امر دایمی و غیر قابل تاخیر حتی تا فردا است. مساله این نیست که گویا اول کارگر باید متشکل شود و بعد سراغ مبارزه برود. حتی برعکس است. طبقه کارگر در جریان مبارزه روزمره علیه تبعیض و نابرابری و اجحاف و تعرض به سطح معیشتش نیاز به اتحاد و ا نسجام وتشکل را صد چندان احساس میکند. این نیاز به اعتراض و مبارزه هم اکنون با گوشت و پوست و استخوان لمس میشود. بخصوص در فصل تعیین و افزایش دستمزدها تلاش برای سازماندهی یک مبارزه سراسری برای افزایش دستمزدها از طریق برگزاری مجامع عمومی و انتخاب نمایندگان محلی و سراسری امری به شدت ضروری و حرکتی تعیین کننده در جنبش کارگری بوده و هنوز هم هست.

تحرک اخیر برای آزادی ایجاد تشکلهای مستقل کارگری در خود حرکتی مثبت است، اما این تحرک مجزا و مستقل از اعتراض و مبارزات کنونی کارگران و بخصوص جدا از نیاز فوری و فوتی کارگران به تعیین نمایندگان سراسری و طرف حساب کارفرما برای مذاکره بر سر افزایش دستمزدها کارساز نیست.  توقع آزادی تشکل را از وزارات کار داشتن و رو انداختن به این نهاد که خود یک طرف حساب اصلی کارگر و در کنار کارفرماها چه در بخش دولتی و چه خصوصی است، توهمی بیش نیست. بخصوص در شرایط تنگی وقت برای تعیین تکلیف دستمزدها یک وقت کشی است. من ایراد را در فرستادن نامه به وزارت کار و خواست  برسمیت شناختن ایجاد تشکلهای مستقل کارگری نمیبینم، اما اگر  نیرو و انرژی به این جهت سوق یافته و صرف این تقاضا و به اصطلاح پیگیری آن شود و مبارزات جاری و بخصوص مبارزه برای افزایش دستمزدها به حاشیه بیفتد، این خود نقض غرض و اتلاف انرژی و وقت است. سر تومار چند هزار نفره و فشار کارگری را باید به طرف مبارزه و خواست افزایش دستمزد به نسبت تورم و رفاه یک خانواده 5 نفره کارگری چرخاند. باید مبارزه برای افزایش دستمزدها را به تحرک و درخواست آزادی ایجاد تشکلهای مستقل کارگری وصل و چفت و بست کرد. تنها با این ارتباط  منطقی است که فشار برای آزادی تشکل کارساز  و  به احتمال زیاد نتیجه بخش میشود.

خواست افزایش دستمزد تا حد تامین کامل خانواده 5 نفره کارگری که چیزی بیش از 3 برابر دستمزد کنونی است تا به سطح خط فقر اعلام شده از طرف دولت برسد، باید در راس مطالبات و مبارزات و تحرکهای کنونی قرار بگیرد. کارگران باید حول این متشکل و متحد شوند و منتظر هیچ اجازه و برسمیت شناسی دولتی و کارفرمایی نشوند. مجامع عمومی کارگری و  تعیین نماینده های محلی و  سراسری اجازه نمیخواهد. نمایندگی کردن کارگر محتاج هیچ به رسمیت شناختنی از خارج از کارگران نیست. مگر کارگران به رسمیت یا غیر رسمیت داشتن نمایندگان کارفرماها و مدیریت رای میدهند؟   چرا وقتی نوبت به تشکل و اتحاد و نمایندگیهای کارگری میرسد باید منتظر اجازه و تایید این و آن نهاد و مقام غیرکارگری شد؟!

پیروزی طبقه کارگر در رفع پراکندگی صفوفش در گرو سازمان دادن مبارزات موثر در فرصتها و نقاط عطف زندگی، کار و مبارزه کارگران است. این نقطه عطف در حال حاضر ایجاد یک صف بندی برای مبارزه برای افزایش دستمزدها است. تشخیص عرصه های نبرد و شناخت فرصتهای پیشارو،  در این پیروزی تعیین کننده است. فعالین و رهبران واقعی کارگران  میتوانند  رهبری این مبارزه را تامین کنند. منتظر اجازه هیچ مقام و حتی پروسه انتخابات درونی ننشینند. فعالین و رهبران کارگری مشروعیتشان را از محبوبیتشان و دلسوزی و نفوذشان در میان  کارگران میگیرند. این فعالین و رهبران بخصوص در بخشهای کلیدی صنایع ایران مانند نفت، ذوب آهن، پالایشگاهها،  ماشین سازیها و نساجی و ... اگر دستشان را به دست همدیگر بدهند این صف رهبری را تامین میکنند و  طرف حساب کارفرما و دولت در مذاکره برای افزایش دستمزدها خواهند شد. این دستشان را میبوسد و این یک گام بسیار جدی برای نزدیک شدن به هدف ایجاد تشکلهای آزاد و مستقل کارگری از دولت و کارفرما هم هست.

از این زاویه اگر نگاه کنیم، تحرک اخیر بخشی از فعاالین کارگری را میتوان دارای ایرادات جدی دانست:

1-     1-      روشی که این کمیته انتخاب کرده است روش انتظار و نگاه به بالا است. مطالبه ای روی میز وزارت کار گذاشته شده که گفتم تا اینجای کار اشکالی ندارد. اما میبایست این از همان آغاز برای خود این متقاضیان روشن میبود و هم به وزارت کار اعلام میشد که اگر جواب ندادند چه ؟ گام فوری و بعدی چیست؟ این حداقل هم فشاری بود به دولت و هم از ایجاد توهم در میان کارگران جلوگیری میکرد. این کار نشده و این سیاست انتظار و ایجاد این توهم است که گویا وزارت کار و دولت آزادی تشکل را برای طبقه کارگر بدون دخالت از بالا را برسمیت میشناسد. این سیاست از همان آغاز معلوم است که راه به جایی نمیبرد.

2-     2-      مساله دوم این است که تعرض وحشتناکی به سطح معیشت کارگر شده و میشود و مهمترین آن همین امروز در جریان است و آن تعیین دستمزد سال 84 در حد 122 هزارتومان و خرده ای است. یعنی حدود 200 هزار تومان کمتر از سطح خط فقر که از جانب خودشان 300 هزار تومان اعلام شده است! سرنوشت کارگر دارد جایی تعیین میشود که خود کارگر در آنجا حضور ندارد، آنوقت تعدادی که خود را فعالین کارگری مینامند سرشان جای دیگر گرم است و مشغول جمع آوری تومار برای قانع کردن و مشروعیت دادن به خواست آزادی تشکل و قانع کردن همین وزارت کاری است که در راس این تعرض به سطح معیشت کارگر و در کنار سرمایه داران و کارفرماها قرار گرفته است. 

3-     3-      و بالاخره کسانی آمده اند و به نمایندگی از طرف کارگران حرف میزنند خواه کارگر باشند یا غیر کارگر و خواه نهادی داشته باشند یا نه، اما دارند نقش نخبگانی را بازی میکنند که هر چند ماه یک بار بین خود جلساتی برگزار میکنند و توافقاتی اعلام میکنند و اختلافاتشان را علی الحساب به  توازن قوای جلسه بعد موکول میکنند... این حرکت انعکاسی در میان کارگران پیدا نمیکند. بحثهای کشاف میان نخبگان برای کارگرانی که بین این بحثها و خواستها و اعتراض و مبارزه و خواست فوری و فوتیش رابطه ای نمیبیند، هیچ جذابیتی ندارد. بنا بر این توقع اینکه طبقه کارگر به ندای این نخبگان نامربوط به معیشت و نان سفره اش که دیروز در کریدورهای وزارت کار بدون دخالت خودش تعیین شده است، جواب مثبت بدهد توقعی بیهوده است. بسیج کارگری حول مطالبه فوری و فوتی او چیزی است و فراخوان اینکه من را حمایت کنید و تومارم را امضا کنید تا برایتان اجازه آزادی تشکل را بگیرم چیز دیگر!

چه باید کرد؟

اگر قرار  است این تحرک سرانجامی مثبت و مثمر داشته باشد باید،

اولا آن سیاست انتظار و نگاه به بالا و ایجاد توهم را کنار بگذارد و این را رسما و علنا به کارگران و جامعه اعلام کند و صریحا به دولت هم اعلام کند که منتظر وقت کشی و جواب سربالای کسی نخواهد ماند و اعلام کند که برای تحقق آزادی تشکل و اعتصاب چه سیاستی را در پیش میگیرد و به چه اقداماتی دست میزند.

دوم اینکه فعالین موجود در این کمیته و دیگر فعالین جنبش کارگری حول فوری و فوتی ترین مسایل روز و جاری کارگر که امروز افزایش دستمزدها است، به سراغ سازماندهی یک جنبش سراسری کارگری بروند و در حین  بسیج کارگران برای اعتراض و اعتصاب علیه تصمیم وزارت کار و کارفرماها که دستمزد را 122 هزار تومان اعلام کرده اند، مجامع عمومی کارگری را فراخوان دهند و در میان نمایندهای صنفی و محلی کارگران یک هیات نمایندگی سراسری برای طرف حساب شدن با دولت و کارفرما بر سر افزایش دستمزدها معرفی کنند.  امروز گوش کارگران برای شنیدن هر فراخوان و بسیجی برای افزودن نانی به سفره خالی بچه هایش باز است. اگر این اقدام آگاهانه و سازمانیافته صورت بگیرد ما باید  شاهد  مجامع عمومی که رسمیت مییابند و  شوراهای کارگری که  سر بر میآورند و سندیکاهای کارگری که بوجود می ایند باشیم .

این افق و سیاست شاید از نظر تنگ رفرمیستهای سازشکار جا خوش کرده در میان کارگران یک سیاست بلند پروازانه به نظر بیاید. اما در حقیقت یک اقدام رادیکال و منطقی و عملی است که دست کارگران رادیکال و سوسیالیست را میبوسد. طرفداران سندیکا هم جزو این حرکت و جنبش اعتراضی و تشکل یابی خواهند بود. من سندیکالیست نیستم اما مخالف این هم نیستم که هر کجا امکان و زمینه اش هست کارگران سندیکایشان را اعلام کنند و نمایندگان خود را برای اتخاذ سیاست کارگری و رادیکال جلو بفرستند. قاعدتا یک فعال جنبش مجمع عمومی و شورا نباید از این اقدام اگر صورت گیرد نگران باشد. در این روند  هم ما همواره شاهد جدال گرایشات گوناگون درون جنبش کارگری خواهیم بود. اما یقین دارم که سیاست رادیکال و کارگری درنهایت بیشترین قدرت بسیج را خواهد داشت و هر گرایشی  که این قدرت را داشته باشد حرف آخر را خواهد زد. تکلیف جدال گرایشات نه در محافل ولو چهل و چند نفره بلکه در دل یک جنبش اجتماعی و مبارزاتی وسیع تعیین میشود   

گرایشات دیگر چه میگویند؟

در رابطه با تحرک اخیر، دو جریان دیگر هم اظهار نظر و دخالت کرده اند. یکی  جریانی است که بی اما و اگر این حرکت را میستاید و به آن چک سفید میدهد و با تملق گویی خود را به آن آویزان کرده است.  این جریان هر نیتی که داشته باشد بطور قطع برای طبقه کارگر خیر نیست و هیچ دلسوزی و یا ربطی به مبارزه و تشکل کارگر در آن نمیشود یافت. این جریان در تعریف و تمجید از این سیاست که در بالا توضیح داده ام حتی گوی سبقت را از خود دست اندرکاران مستقیم آن ربوده اند. . این کمکی هم به خود این تحرک نمیکند و اگر طبق این سیاست پیش برود یقینا  این حرکت راه به جایی نمیبرد.

اما جریان دوم که  به عنوان  منتقد سرسخت این حرکت ظاهر شده است اساسا  به تئوریهای آقای حکیمی استناد دارد و حتی اگر پاره ای انتقادات درست را هم مطرح میکند اما آلترناتیوی که میدهد به اندازه خود آن تئوریها پرت و بیربط به مبارزه و جنبش کارگران است.  برای اینکه فقط حکمی نداده باشم به نکاتی از نامه ای میپردازم که یک سال قبل در نقد یک سخنرانی پالتاک آقای حکیمی  در توضیح تزهایش نوشته ام آقای حکیمی  در بحث پالتاکش ، در باره تشکل کارگری  اينطور میگوید:

"طبقه کارگر ايران در مبارزه بر نقطه ضعف جنبش خود فائق ميايد از سيکل مبارزه صرفا اقتصادى پراکنده و بى رونق فاصله ميگيرد و ميرود تا تشکل مطالباتى-طبقاتى خود را در مقياسى سراسرى در برابر نسخه هاى زرد و بى خاصيت بورژوازى علم کند و سرمايه دار را عقب بزند." و میافزاید، "طبقه کارگر مطالبات اقتصادى را پشت سر نهاده و ميرود تا با آوردن نيروى اجتماعى سراسرى خود بميدان جدال طبقاتى به يک وزنه مؤثر در معادلات سياسى و اجتماعى تبديل شود."

اين بحث ايرادات اساسى و جدی دارد:

در این تزهای ذهنی،  مبارزه اقتصادى کارگر کم اهميت، تمام شده، شکست خورده و در بهترين حالت پراکنده و مخدوش است. گفته ميشود، "طبقه کارگر از سيکل مبارزه صرفا اقتصادى پراکنده و بى رونق فاصله ميگيرد". اين درست نيست. طبقه کارگر هيچگاه و تا روز قيام از سيکل مبارزه اقتصادى بى نياز نيست. دست بر نميدارد، نميتواند دست بردارد و مطالبات فورى دارد. خواست دارد، نياز دارد،  دستمزد ناچیز، ساعات کار طولانى،  عدم امينت شغلى، مطالبه بيمه بيکارى، معضل بيکارى و هزار و يک درد ديگر دارد... مبارزه بر سر اينها براى کارگر اهميت حياتى دارد. هيچ فعال کارگرى نميتواند جز حول اينها کارگر را جمع کند، متحد کند و متشکل کند. مبارزه اقتصادى مادر است، پايه است. تا زمانيکه استثمار هست اين مبارزه هم هست. اوج اين مبارزه يعنى اعتصابات بزرگ و تظاهرات و... اگر حزب سياسى پشتش باشد رژيمهاى حامى استثمار را مياندازد. اگر به قول حکیمی "انگيزه لغو کار مزدى و حذف استثمار است"، اين با جهش از کارخانه به سراسرى، از دور زدن مبارزه اقتصادى و پريدن به جدال سياسى، ممکن نميشود. از رشد و گسترش مبارزه اقتصادى، از اتحاد و تشکل هاى صنفى و منطقه اى، از وجود و حضور رهبران و فعالين راديکال و سوسياليست ميان کارگران و بالاخره وجود و حضور حزب سياسى کارگران چه براى رهبرى و هدايت همين مبارزه اقتصادى روزمره و چه براى هدايت سياسى طبقه بسوى قدرت سياسى و در جدالهاى سياسى و...، از اينها ممکن ميشود.  

صرفنظر از اينکه در اوضاع کنونى ايران تحليلا هم اين درست نيست، طبقه کارگر مبارزه اقتصادى را هم پشت سر ننهاده هيچ، بلکه براى همين کار هم هزارتا مشکل دارد. متشکل نيست، متحد نيست، همبسته نيست، حمايت و همبستگى از همديگر را ندارد يا کم دارد و غيره...  در معادلات سياسى هم طبقه کارگر بعنوان طبقه، نه آحاد کارگر، به عرصه سياست قدم ننهاده و وزنه نشده است. در اينجا هم براى تبديل شدن به وزنه سياسى همان مشکلات و موانع را دارد. متشکل و متحد و همبسته نيست. بنابراين براى آمدن طبقه کارگر به صحنه سياسى بايد کارگر متشکل شده باشد، در کارخانه و محلهاى کارش و در بهترين حالت به شکل سراسرى، رهبرانش جلو آمده باشند و بالاخره طبقه کارگر حزبش را داشته باشد... نه اینکه گویا باید مبارزه اقتصادی را دور زد، کارخانه را ول کرد، به رهبران اعتراض  کارى نداشت  و حتی به حزب سياسى کارگر هم کارى نداشت  و طبقه کارگر را  به قیام بلاواسطه ضد سرمایه داری و لغو کار مزدی فراخوان داد ...

 دخالت کارگر در سياست تا همين حالا هم جا داشته و مطرح بوده است. طبقه کارگر از طريق تشکلها و يا نمايندگيهاى خودش  ميتواند بيايد و  برای مثال بگويد اين چه انتخاباتى است، در حاليکه من تشکلم ممنوع است، اعتصابم را به گلوله ميبنديد، حزبم ممنوع است و ... اگر راست ميگوييد ٣ تا ٦ ماه فرصت بدهيد و اسلحه هايتان را برداريد تا ما نفسى بکشيم، اجتماع کنيم، حرفمان را بزنيم، متشکل بشويم، حزبمان را بسازيم، آنوقت ببينيد کانديداهاى ما در انتخابات چقدر رأى خواهند داشت. تنها در انتخابات آزاد و بدون دخالت پول و فريب و سرنيزه و توطئه معلوم ميشود که ميبرد و که ميبازد."چیزی که محسنی و همفکرانش "تشکل علنى و اجتماعى و سراسرى کارگر براى لغو کارمزدىمینامند"، فقط يک شعار است که حداکثر ممکن است حول آن محافلى را جمع کرد، نشريه اى راه انداخت و بحثهاى کشافى مانند منشور "تشکل ضد سرمايه دارى کارگر" در آن راه انداخت.

من فکر ميکنم، چنين تعريفى از اتحاد کارگرى با عنوان مبهم و کلى (ضد سرمايه دارى) نه براى کارگر بسيج کننده است و نه براى بورژوازى و دولت قابل هضم. تشکلى با اين عنوان "تشکل کارگرى ضد سرمايه دارى"، و با آن پلاتفرم که حذف سرمايه‌دارى (حتما منظور دولتش است و الا سرمايه دارى جدا از دولت معنى ندارد) و الغاى کار مزدى را در دستور خود دارد، پيداست از همان روز اعلام بايد رهبرانش مخفى شوند و يا با اسم مستعار حرف بزنند، حتى اگر حرفى از قدرت سياسى و حزب کمونيستى کارگران و سوسياليسم و کمونيسم به ميان نيايد، همانطور که در منشور به ميان نيامده است، باز کمکى به علنى و قانونى شدن و علنى و قانونى ماندن آن نمی کند.

گفتم بسيج کننده هم نيست. آيا ميت