یا
احیای حق
سرپرستی بر
مبارزهجوئیِ
کارگران
از
هنگامیکه
تعدادی از
کارگران در
ایران (ویا
کسانیکه بهغلط
یا درست خودرا
طرفدار طبقهکارگر
میدانند) یک
بیانیه
اعتراضی را با
امضای دوهزار
و اندی کارگر (ویا
کسانیکه
خودرا کارگر
معرفی میکنند)
به«وزارتِ
کارِ جمهوری
اسلامی»،
«سازمانهای
کارگری در
سراسر جهان» و
«سازمان
جهانیِ کار»
ابلاغ کردهاند؛
دو فحشنامه
تحت عناوین «اتحادیهگرائی
در ضدیت با
جنبش کارگری»
و "«رهروان
وهم را راه
هزار ساله باد»!"،
و همچنین
چندین مقالهی
مجموعاً
تحلیلی
دربارهی این
حرکت نوشته
شده که از
میان آنها
مضمون چهار
مقاله بهشکلِ
هیستریکی
خشمگینانه و
عنادآمیز است.
ازاینرو، من
در این نوشته
بهبررسی
آنها میپردازم
و سعی میکنم
که:
اولاًـ
نشان بدهم که
این مقالهها
واقعاً
هیستریک،
خشمگینانه و
عنادآمیزاند؛
دوماًـ
میکوشم که
چرائی و
چگونگیِ این
خشم و عناد را
مورد بررسی
قرار دهم؛
سوماًـ
تلاش میکنم
تا با ارائهی
نقدی
محترمانه و
دوستانه و
مثبت، منتقدی
باشم بر شیوهی
نقدنویسیِ
جاری در مسائل
کارگری، که
بیشتر انکارکننده
است تا چالشگرِ
اندیشهها و
راهیافتهای
نظری و عملی.
امیدوارم
که بدینترتیب
گام بسیار
کوچک و ناچیزی
در راستای
«سازمانیابیِ
مستقل طبقهکارگر»
برداشته باشم.
بههرروی،
این مقالهها
بدون ترتیبِ
اهمیت ویا حتی
ترتیب تاریخ
نگارش آنها،
صرفاً بنا بهترتیب
حروف
الفبائیِ
نامِ کوچکِ
نگارندگان
آنها عبارتند
از: «رفرمیستها
و تهیه طومار
در رابطه با
تشکل کارگری!»
از آقای بیژن
شفیع، «سندیکالیستها،
دفاع از طومار
رفرمیستی و جدال
علیه فعالین
ضدسرمایهداری»
از دوست عزیز
آقای جمشید
کارگر، «رفرمیسم
و تشکلیابی
کارگران» از
رفیق گرامی
آقای کریم
منیری و «بهامضاء
کنندگان
طومار
"تقاضای
آزادی تشکل"» از
آقای ناصر
پایدار[1].
در
بیانیهی فوقالذکر
قراردادهای
موقتِ فروش
نیرویکار،
حذف بخش وسیعی
از کارگران از
پوششهای
قانونیِ
«قانونِ کار» و اینکه
«خانهکارگر»
بهعنوان
نمایندهی
کارگران
ایران بهسازمان
جهانیکار
معرفی شده و
این سازمان
نیز این تشکل
دولتی را بهرسیمت
شناخته، مورد
اعتراض قرار
گرفته؛ و خواستار
این شده است
که حق تشکلیابیِ
مستقل
کارگران از
طرف وزارت کار
و بهرسمیت
شناخته شود.
قبل
از هرچیز میبایست
این نکته را
روشن کنم که
اگر من در
ایران بودم و
در یک جمع
کارگری (ویا
مدعیانِ
سیاسیِ چپ و
راستِ مدعیِ
طرفداری از
طبقهکارگر)
مسئلهی
تقاضا از
وزارت کار
دولت جمهوری
اسلامی و ارجاع
بهسازمان
جهانی کار
مطرح میشد،
قطعاً با این
طرح مخالفت میکردم؛
اما این گرایش
و میل شخصی
باعث نمیشد
که بدون درنظر
گرفتن رأی و
خواست
دیگران،
خودسرانه عمل
کنم و جمع
کارگران ویا
مدعیان
طرفداری از
طبقهکارگر
را بدون کنکاش
و گفتگوهای
لازم ترک کنم.
بههرروی،
صرفِ تقاضای
رفع موانعِ
تشکلیابی
کارگرانْ از
وزارت کار
دالِ
بروابستگی مستقیم
یا غیرمستقیم
بهدولت
جمهوری
اسلامی ویا
ضدیت با
«فعالین لغو
کارمزدی»
نیست؛ مگر اینکه
در این زمینه
مدارک کافی و
روشنی در دست
باشد که در
این صورت عدم
افشای آنها یک
خیانت آشکار
است.
بهدلیل
صراحت بیان
باید توضیح
بدهم که منظور
از «کنترل
مستقیم»،
سرسپردگیِ
اقتصادی و
اجتماعی و
سیاسی بهجمهوری
اسلامی از
طریق یکی از
ارگانهای
آشکار یا
پنهان آن است؛
و معنیِ
«کنترل غیرمستقیم»
هم چیزی جز
سرسپردگیِ
اقتصادی و اجتماعی
و سیاسی بهیکی
از گروهبندیهائی
است که در
مجموع جمهوری
اسلامی را
تشکیل میدهند.
بههرروی،
قصد من در این
نوشته دفاع
دوفاکتو از «کمیته
پیگیری...»
نیست، و فقط از
جنبهی
احتمالی مثبت
آن دفاع میکنم؛
چراکه بهباور
من این کمیته
چندان هم از
ناخالصیهای
گرایش راست کم
بهره نیستکه
بتوان به دفاع
دربست از آن
برخاست.
شاید
مسئلهی
وابستگی، آنگونه
که در
پاراگراف
بالا تصویر
کردم، با رادیکالیزم
دیدگاه «لغو
کارمزدبری»
ناهمخوان
باشد؛ اما
ازآنجاکه من
نیز کارگر و
کارگر زاده و
طرفدار
مبارزهی
مستقل کارگری
هستم؛ همچنان
گذشته، این
توان و قدرت
را در خود میبینم
که از حیثیت و
حقیقتِ خویش
مایه بگذارم تا
زنجیرهِ
حقیقتِ یک
حرکت گروهیْ
در راستای
سازمانیابیِ
دموکراتیکِ
مبارزات طبقهکارگر
از جنبههای
احتمالیِ
مثبت آنْ بهتبادل
دربیاید و
گسترش یابد.
بههرصورت، 34
سال پیش که از
جنبش مستقل
کارگری (البته
با روایتی
متفاوت که در
ادامه
اشاراتی بهآن
خواهم داشت)
سخن بهمیان
آوردم، هم در
زندانهای
شاه و هم در
بین محافل «چپ»
ملقب بهالقابی
شدم که
آنارشیست و
ضدروشنفکر
محترمانهترین
آنها بود. پس
باکی نیست! میگردیم
تا شاید در
گردش روزگار ـهمچون
قطرهای
ناچیزـ گامی
در راستای
آزادیِ کار از
هرگونه قید و
بندی برداشته
شود.
***
آقای بیژن
شفیع عملکردِ
گروهی را که
پس از دو نشست
عمومی خودرا
«کمیتهی پیگیری
ایجاد تشکلهای
آزاد کارگری»
نامیده، با
حرکت «کشیش
گابون» در نهم
ژانویه 1905
مقایسه میکند.
این مقایسهای
نابجا،
هیستریک،
خصمانه،
عنادآمیز و
طبیعتاً
غیرنقاداته
است. چراکه:
اولاًـ کشیش
گابون
کارگران
پتروگراد را
در موقعیتی بهمقابل
کاخ زمستانی
تزار کشاند که
این عملْ
محافظین کاخ
را چنان
برانگیخت که دست
بهاسلحه
بردند و نزدیک
بههزار نفر
را بهخاک و
خون کشیدند؛
درصورتیکه
ارسالِ نامهی
«کمیته
پیگیری...» در
فضائی دیگر و
با پیامدهای احتمالیِ
دیگری شکل
گرفته که با
پیامدهای گشیش
گابون قابل
مقایسه نیست.
بههرصورت،
در اثرِ ارسال
نامهی «کمیته
پیگیری...» هنوز
بینیِ هیچیک
از
امضاءکنندگان
آن خونین
نشده، که تولد
این تشکل به»مزار»ش
تبدیل میگردد
و براین مزار
نیز اینچنین
نوحهسرائی
میشود.
دوماًـ
گذشته از
موقعیت
اعتلائی و
انقلابیِ 1905 در
روسیه، که بهانقلابی
منجر گردیدکه
شکست خورد و
انقلاب 1917 را
زمینه ساخت،
آقای بیژن
شفیع فراموش
میکند که در
همان حرکتیکه
کشیش گابون
رهبری آنرا بهعهده
داشت، بلشویکها
در صف مقدمش
حضور داشتند؛
و بیشترین
کشته را نیز
دادند. حال
مشکل در این
استکه
امروزه
بلشویکهائی
همانند آقای شفیع
در کنار گود
نشستهاند و
آدمهائی را
(که هنوز
مفتخر بهموقعیت
کشیشی نشدهاند
و حرکتی را
پیش میبرند
که هنوز نه
کشته و قربانیای
درپی داشته و
نه آبی را گرم
یا سرد کرده)
با حرکت حماقتبار
کشیش گابون
مقایسه میکنند.
سوماًـ
مقایسهی
موقعیت
انقلابی و
اعتلائیِ
روسیه در سال 1905
با وضعیت
دفاعیِ
مبارزات
کارگری در ایرانِ
امروز، اگر
ناشی از
اطلاعات
ناکافی و تخیل
پردازی
نباشد، با چه
عنوان دیگری
جز عنادورزیِ
اشرافمنشانه
میتوان از آن
نام برد؟ مگر
نه اینکه در
روسیه تشکیلات
آهنین و
پُرتحرکی همچون
حزب بلشویک
ارتباطی
تنگاتنگ با
مبارزات
کارگری داشت؟
مگر نه اینکه
ارزیابیِ حزب
بلشویک و شخصِ
لنین از حرکتِ
کشیش گابونْ ـبیشترـ
حماقتِ دینباورانه
و
تزارپرستانه
بود تا خیانتِ
برنامهریزی
شده؟ پس چرا
این عالیجنابانِ
کنارِ گود بهگونهای
القا میکنندکه
اشخاص ناآشنا
بهمبارزات
کارگری تصویری
خیانتآمیز
از «کمیته
پیگیری...» در
ذهن میپرورانند
و در گوشه و
کنار میگویند
که سرِ اینها
بهسرِ
جمهوری
اسلامی بند
است؟
بنابراین،
جای این سؤال
باقی استکه
مقایسهی
کشیش گابون،
موقعیت آنروز
روسیه و
ارزیابی بلشویکها
از این حرکت
با کدام منطقِ
مبارزاتی، با
کدام بینش
تاریخی و با
کدام ارتباط
مادی با جنبش
کارگری صورت
میگیرد؟ اگر
همهی اینها
خصمانه،
سکتاریستی و
عناآمیز
نباشد، پس
ریشههایش را
در کجا باید
جستجو کرد؟
آقای بیژن
شفیع در آغاز
نوشتهاش مینویسد
که: «در شرایط
حساس کنونی
که مبارزات
دورة چند ساله
اخیر طبقهکارگر
ایران مستقل
از سطح
مطالبات و نیز
گسستگی و بیپیوندی،
اما با
استواری و
ثابت قدمی
هرچه بیشتر در
مقابل سرکوب
رژیم سرمایهداری
اسلامی و
تهدید، ارعاب
و ترفندهای
کارفرما و کل
طبقه سرمایهدار،
ادامه دارد و میتواند
در همین فضای
سرکوب و خفقان
سلطه سرمایه،
فرصت
راهگشایی
سازمانیابی
مضمون ضدسرمایهداری
جنبش کارگری
با افق لغو
کارمزدی و هدف
سازماندهی
آلترناتیو
سوسیالیستی
وضع موجود شود.
بدیهی است که
فعالین
کمونیست جنبش
کارگری و هرجمع
پیشرو کارگری
که بههردرجة
عمق یافتگی و
دامنة نفوذ،
گرایش طبقاتی
طبقهکارگر
را تقویت
میکنند،
نمیتواند
نسبت بهتدابیر
گرایشات
بورژوایی
برای جنبش
کارگری مثل
تکاپوی تهیه
طومار
دوخردادی،
بیفاوتی
نشان بدهند و
از پرداختن بهآن
اجتناب نماید»[تأکیدها
از من است].
در
پاراگرف بالا
که در واقع
خلاصه و نتیجهگیریِ
نوشتهی آقای شفیع
است، احکامی
وجود دارد که
علاوهبر
تناقضِ
درونی، ابهامآلوده
و ذهنی نیز میباشند.
برای
مثال آقای شفیع
در عبارتِ «در
شرایط حساس
کنونی» که
نوشتهاش را
با آن شروع میکند،
توضیح نمیدهند
که اولاًـ «حساسیت
شرایط» در
عرصهی
مبارزه
طبقاتی و
دانشِ مربوط
بهآن چه
موقعیت و معنائی
را میرساند؛
و دوماًـ چرا
شرایط کنونی «حساس»
است؟ ازآنجا
که در نوشتهها
و گفتارهای
مربوط به«دانش
مبارزهی
طبقاتی» تعریف
و حتی تصویری
از «حساسیت
شرایط» وجود
ندارد،
ناگزیر مبنا
را بر وجه
انشائیـژورنالیستی
این عبارت میگذاریم
و الزاماً
سؤال میکنیم
که آیا این «حساسیتْ»
بهپروندهی
هستهای
ایران برمیگردد،
یا از حضور
نیروهای
آمریکائی در
عراق سرچشمه
میگیرد که
پیدایش
خودمختاری
کردهای این
کشور را درپی
داشته است؟ و
باز میپرسیم
که آیا این «حساسیت»
بهکشف
تئوریِ «جنبش
لغو کارِ
مزدی» مربوط
میشود؛ ویا
نه، ناشی از
تعادل و توازن
و تقارن قدرت
در عرصهی
مبارزه
طبقاتی است؟
شاید هم آمیزهای
از همهی این
پارامترها «شرایط
حساس کنونی»
را سبب شده که
در اینصورت
نیز عدم تفکیک
و بیان عمدگیِ
یکی از آنها
معنائی جز
ژورنالیزم فراطبقاتی
ندارد. بههرصورت،
لازم و ضروری
بود که آقای شفیع
معلوم میکرد
که این
«حساسیت
شرایط» چه
ربطی بهسازمانیابی
مبارزهی
طبقاتی در
ابعاد سهگانه
و لاینفکِ آن
(یعنی: مبارزهی
دموکراتیک،
سوسیال
دموکراتیک و
سوسیالیستی)
دارد. حقیقت
این استکه
استفاده از
این عبارتهای
ژورنالیستی
تنها فایدهای
که دارد، وجه
برانگیزاننده
و عاطفی آن
است. بدینترتیب
که نویسنده با
برانگیختنِ
خود، خواننده
را برمیانگیزاند
تا این زمینه
را فراهم کند
که بهجای
تمرکز معقول و
علمی بیشتر بهاحساس
و عاطفه تکیه
کند. از قضاوت
و ارزشگذاری
تئوریک که
بگذریم، بهصراحت
میتوان چنین
ابراز نظر کرد
که این شیوهها
در عرصهی
مبارزهی
طبقاتی فاقد
کارآئیِ
سوسیالیستی و
انقلابی و
سازمانگرانه
است.
گرچه
آقای شفیع پس
از عبارت «در
شرایط حساس
کنونی» با
ربطِ «که» از «مبارزات
دورة چند ساله
اخیر طبقهکارگر
ایران» سخن میگوید؛
اما با کنار
گذاشتنِ «سطح
مطالبات و نیز
گسستگی و بیپیوندی»
آنها، ضمن
تصویرِ
مخدوشی از
مادیت مبارزهی
طبقاتی در
تفکیکِ کیفیت
از کمیت، یکبار
دیگر تمرکز
خواننده را بهوجوه
حسی میکشاند
تا در
برانگیختگیِ
عاطفی، عناد
خویشتن را
نسبت به«کمیته
پیگیری...»
پنهان کند.
اما
بهراستی
چگونه میتوان
از «مبارزات
دورة چند ساله
اخیر» سخن بهمیان
آورد و از «سطح
مطالبات و نیز
گسستگی و بیپیوندی»
آنها صرفنظر
نمود و «فرصت
راهگشایی
سازمانیابیِ
مضمون
ضدسرمایهداری
جنبش کارگری
با افق لغو
کارمزدی و هدف
سازماندهی
آلترناتیو
سوسیالیستی
وضع موجود» را
بهآن تحمیل
کرد؟
اگر
قرار است که
تودهی
کارگران
بازوی اجرائی
اشخاص و دستهها
و گروهها و
احزاب رنگ و
وارنگ نباشند
و استقلال
طبقاتی و
اجتماعی و
تاریخی داشته
باشند، ضروری
استکه
مبارزات
کارگری بهگونهی
آگاهانهای
راستای
سازمانیابیِ
سوسیالیستی
بگیرند.
ازاینرو، میبایست
متناسب با سطح
مطالبات،
ترکیبِ آگاهی
طبقاتی و
چگونگیِ
گسستگی و
پیوند
مبارزات
کارگران در
کارخانهها،
مناطق،
گروهبندیها
و غیره برنامهریزی
آموزشیـسازمانگرانه
داشت. حال
چگونه میتوان
از یکطرف سخن
از سازمانیابی
و اهداف
سوسیالیستی
بهمیان
آورد؛ از طرف
دیگر با صرفِنظر
کردن از «سطح
مطالبات و نیز
گسستگی و بیپیوندی»
مبارزات
کارگری،
پراتیکِ
سازمانیابندگی
و آگاهکنندگیِ
سوسیالیستی
را در بستر
مبارزات روزانهی
همین کارگران
بهکناری
افکند؟
حقیقت
این استکه
بدون صَرفِ
میلیاردها
ساعت «کارِ
ضرورتاً تاریخی»
در راستای آموزش
و سازمانیابی
کارگران
هرگونه
گفتگوئی از
سازمانیابی
سوسیالیستی
مبارزات
کارگری و
اهداف سوسیالیستی
چیزی جز همان
ضداستبدادگرائیِ
پاسیفیستیِ
سرنگونیطلبِ
خارج از کشوری
نیستکه در
اثر از رونق
افتادگیاش،
حالا مضمون
کارگری و
سوسیالیستی
کوک کرده و بهگامهای
لرزان
مبارزات
کارگری در وجه
دموکراتیکاش
میتازد تا
دوباره خودْ
خویشتن را
ذهناً بهسرپرستی
این نیروها
بکشاند.
وقتیکه
آقای شفیع در
همان اولین
پاراگراف
نوشتهاش «هرجمع
پیشرو کارگری»
را با «هر
درجة عمق
یافتگی و
دامنة نفوذ»
بهجنگ «کمیته
پیگیری...» میفرستد
و حتی از خود
نمیپرسد که
در عرصهی
مبارزه
طبقاتی «هر
درجة عمق
یافتگی و دامنة
نفوذ»[تأکید
از من است] چه
معنا و
محتوائی میتواند
داشته باشد،
چه کاری جز بهراه
انداختن یک
جنگ نوشتاریِ
صلیبی برعلیه
گروهی از
کارگران (یا
طرفدارِ
کارگران با
گرایشهای
راست و چپ)
کرده که
متناسب با
امکان و
دریافت و توان
تشکلیابیشان،
میخواهند اندکی
از شدت
استثمار خود
بکاهند. بهطورکلی،
چرا باید این
کارگران را با
عنوان تکاپوکنندگان
«تهیه طومار
دو خردادی» بهتدبیر
و گرایش
بورژوائی
متهم کرد؟
شاید بگویند
که هدفْ
امضاءکنندگان
نبوده و فقط
تهیهکنندگان
طومار را زیر
ضرب گرفتهایم؛
حتی در چنین
صورت مفروضی
هم اینگونه
تاخت و تازهای
خارج از کشوری
بهجای تصحیح
انحرافات
محتمل، نتیجهای
جز ایجاد
تفرقه
درحرکتیکه
هنوز پای
نگرفته
دربرنخواهد
داشت. چرا نباید
در حرکتیکه
میگویند
اکثریتیها و
تودهایها
هم در آن نفوذ
دارند، شرکت
نکرد و با
ارائهی راهکارهای
کارگری این
موجودات نیمهکاسب
و نیمهکارگر
را تحت هژمونی
نگرفت؟
در
گوشه و کنار
زمزمه میشود
که تهیهکنندگان
طورمار نه
تنها کارگر
نیستند، بلکه اکثر
آنها از طریق
پیمانکاری و
بلع ارزشهای
اضافیِ کارگران
گذرانِ زیست
میکنند. در
پاسخ بهاین
اتهامِ بدون
سند و مدرک
مجبورم که از
مادرم نقل
قولی بیاورم.
او در پارهای
اوقات میگفت:
«گر تو بهتر میزنی،
بستانْ بزن»؛
و من بهجناب شفیق
و دیگرانیکه
مبارزهجوئی
کارگران را بهبهانهی
اینکه قانونگرائیِ
هم کردهاند،
تخطئه میکنند
و علیه آنها
جنگ صلیبی راه
میاندزند،
میگویم که
اگر فکر میکنید
که دوهزار و
اندی کارگر
مثل بُزِ
اَخوَش هرطومار
و درخواستی را
برای هرکسی
امضا میکنند،
پس چرا شما با
حقانیت ویژهای
که برای خود
قائل هستید بهایران
تشریف نمیبرید
و سندِ جنبشِ لغو
کارمزدی را بهامضاء
کارگران نمیرسانید؛
و بهجای دو
یا چهارهزار
امضاء، صدها
هزار کارگر را
در راستای
سرنگونیِ
سوسسیالیستی
جمهوری
اسلامی
سازمان نمیدهید؟
بهراستی
چرا آقای شفیع
مبارزات
دورة چند ساله
اخیر طبقهکارگر
ایران را «مستقل
از سطح
مطالبات و نیز
گسستگی و بیپیوندی»
آن ملحوظِ نظر
قرار میدهد و
بهنتیجهگیری
میپردازد؟
پاسخ روشن
است! مبارزهی
کارگران
ایران ـدر
گسترهی تودهایاشـ
تا بدان درجه
و شدت دفاعی
استکه
اساساً بهسختی
میتوان تحت عنوان
مبارزهی
طبقاتی از آن
نام برد.
ازاینرو،
آقای شفیع
کنشهائی را
که هنوز قابل
توصیف بهصفت
مبارزهی
طبقاتی نیست،
با حذف
مطالبات و
گسستگیها و
پیوندهایش،
بهجای
مبارزهای
گسترده و
طبقاتی جا میزند
تا بربستر
ذهنیتِ
پاسیفیستیِ
«جنبش لغوکارمزدی»
زمینهی
ایجاد جنگ
صلیبی برعلیه
«کمیته
پیگیری...» را فراهم
کند. گروههای
وسیعی از
کارگران را
درنظر بگیریم
که در نقاط
مختلف ایران
زندگی میکنند
و بهطور
متوسط 4 ماه
دستمزد
نگرفتهاند.
گرچه این
انسانهایِ
تولید و کار
بعضاً جاده هم
میبندند و
کارفرمائی را
هم بهگروگان
میگیرند؛
معهذا هنوز
این کنشها
مبارزهی
طبقاتی نیست.
چراکه این
کارگران با
طلبِ دستمزد
معوقهی خویش
هیچ اقدام
اساسیای (چه
از لحاظ
تاکتیکی و چه
از جنبهی
استراتژیک) برعلیه
مناسبات خرید
و فروش نیرویکار
ویا ایجاد
تعادل تازهای
در شدت ویا
نرخ سود
نکردهاند،
که قابل توصیف
بهصفت
مبارزهی
طبقاتی باشد.
در واقع، بخش
نسبتاً قابل
توجهی از
مبارزات
کارگران در
ایران (در
وضعیت کنونی)
بیشتر از جنبهی
«حقوقی» قابل
بررسی است تا
جداً طبقاتی
باشد و در
مقابله با «حق
ایجابیِ»
سرمایه و
دولت، به»حقِ
سلبیِ» کار و
انقلاب
اجتماعی توان
گردش داشته
باشد.
ازاینرو،
هرگونه افقپردازی
در رویکرد سوسیالیستی
کارگران، بیش
از اینکه
حکایتگر
بینشی واقعگرایانه
باشد، تخیل
پردازانه و
پاسیفیستی است؛
چراکه چنین
تصویرهائی
راهِ نرفتهای
را که باید
پیموده شود،
رفته نشان میدهد
و نیروهای
بسیاری را بهجای
کشتِ تخمهی
اندیشهها و
نهادهای
سوسیالیستی و
انقلابی بهبرداشت
آنچه که وجود
ندارد، میکشاند.
آقای شفیع
با نوشتن این
عبارت «که
رژیمهای
سرمایهداری ایران
در هر دوره
فقط تشکلهایی
را پذیرفتهاند
که وجود آنها
را با ملزومات
بازتولید سرمایه
در انطباق
ببینند، ...»[تأکید
از من است]؛
اولاًـ این
جای فرار را
برای خود باقی
میگذارد که
انگار رژیمهای
سرمایهدار
در دیگر
کشورها تشکلهائی
را پذیرفتهاند
که با ملزومات
بازتولید
سرمایه در
انطباق نبودهاند؛
دوماًـ بهگونهای
صغراـکبری
میچیند که
چنین القا کند
که
امضاءکنندگان
طومار از
وزارت کار
درخواستِ حق
سازمانیابی
و تشکل کردهاند
و نتیجه میگیرد
که اینها هم
بهنوعی
وابسته بهدستگاههای
دولتی هستند.
نه!
حقیقت این استکه
«کمیته
پیگیری...» با
گردآوری
امضاء، اولین
گام را در
راستای تشکل
خویش برداشته است؛
چراکه
گردآوری
امضاء را بهاجازهی
هیچ ارگانی
منوط و مشروط
نکرده؛ و بهطور
زیرکانهای
(یعنی با یک
شِگرد حقوقی و
تشویقآمیز)
هم در برابر
ارگانهای
سرکوب مانور
آمده و هم
تشکلگریزی
کارگران را
دور زده است.
بههرروی،
نوشتن اینکه «در
این راستا ضمنِ
درخواست از
وزارت کار و
امور اجتماعی
جهت رفع
موانع تشکلیابی
کارگران و بهرسمیت
شناختن
نمایندگان
مستقل
کارگران جهت حضور
در تمامی نشستهای
مربوط بهتدوین
قوانین مرتبط
با کار از
سازمانهای
کارگری...»
[تأکیدها از
من است]؛ بهویژه
در شرایط خاصِ
سیاسی و
اجتماعی
ایران که علاوهبر
سرکوبهای
جنایتکارانه،
تشکل گریزی و
سیاستزدگی
نیز دامنگیرِ
همهی آحاد اجتماعی
است، نه تنها
درخواست و
گدائی و
رفرمیسم
نیست؛ بلکه
نشانگر
هوشمندیِ
مبارزاتی (هم
بهلحاظ
تاکتیکی و هم
از جنبهی
استراتژیک)
نیز میباشد؛
و کسانیکه
چشمِ دیدنِ
این زیرکی و
هوشمندی را
ندارند، کلیه
ربطهایشان
با جنبش
کارگری ذهنی،
اشرافی و
پاسیفیستی
است. چه خوب
بود که بهآمارهای
رسمیِ کمیّت
معتادان و
دختران و زنان
تن فروش
مراجعه میشد
و پتانسیل
تبادلات
انسانی را در
استقرار جمهوری
جنایتکارِ
اسلامی در نظر
میگرفتیم و
باور داشتیم
که سوسیالیزم
نتیجهی صرفِ
فقر و بیحرمتی
نیست. بههرروی،
در ایران
باجامعهای
مواجه هستیم
که بهبیان
دقیق کلام و
بهویژه بهلحاظ
تبادلات
انسانی و
انقلابی ـحقیقتاًـ
اعدام شده
است. نه، دوست
عزیز! در
دستگاه تبادلاتی
پاسیفیستیای
که من[؟] و شما
پیشقراول آن
هستیم، از این
جسد نیمه مردهی
انسانی جز
عصیان و شورشِ
مخربْ کنش
دیگری متصور
نیست؛ یعنی
اینکه از
اینجا تا افقِ
«لغو کارِ
مزدی» (که از
هرچه بگذریم،
بههرصورت،
آرزوی زیبائی
است) هنوز
کارِ انقلابی
و ضروری و
تاریخیِ
بسیاری را
فاصله است.
درخواستِ
ضمنیِ رفع
موانع تشکلیابیِ
کارگران از
وزارت کار ـبهاحتمال
زیادـ یا با
پاسخ منفی
مواجه میشود ویا
ـبهاحتمال
بسیار قویترـ
مسکوت گذاشته
خواهد شد. حال
اگر فراموش
نکرده باشیم
که پایههای
وجودیِ
جمهوری
اسلامی ـبهلحاظ
سیاسیـ بر
زندان و شکنجه
و اعدام
استوار بوده و
هست؛ میبایست
منتظر عکسالعمل
«کمیته
پیگیری...» در
مقابلِ این دو
احتمال [سکوت
یا پاسخ منفی]
بمانیم. اگر
پاسخ منفی ویا
سکوتِ وزارت کار
موجب ازبین
رفتن انگیزههای
«کمیته
پیگیری...» در
راستای رفعِ
موانعِ
تشکلیابی
کارگران شد،
آنگاه میتوان
چنین نتیجه
گرفت که اینها
در مجموع (که چندان
هم همگون
نیستند)
بازیگرِ این
بازیِ سخت و
پیچیده و
پُرتاوان نبودهاند.
اما درصورتیکه
«کمیته
پیگیری...» یا
هرنهاد دیگری
که از درون
این شبکهی
کارگری
فرابروید،
تاکتیک دیگری
را پیش گرفتکه
ضمن گسترش
ارتباطات
کارگری [مثلاً
از طریق ایجاد
کمیتههای
پیگیریِ
متعدد، در
مناطق و
کارخانههای
مختلف] با کنشهای
عملی نیز
همراه گردید،
آنگاه جدا از
جنبهی
تئوریک و پیشبینیهای
ممکن، بهلحاظ
تجربی هم
معلوم میشود
که نقادانِ
کنونی این
حرکت تنها
چیزی را که
تئوریزه میکردهاند،
منافع فرقههای
خویش بوده
است.
شاید
خشم و عنادِ
هیستریک نقادانِ
[!؟] «کمیته
پیگیری...» از
این باشد که
تصور میکنند
که جای
گرایشات بهاصطلاح
سوسیالیستی
در این مجموعه
خالی است و این
عدمِ حضور ـاحتمالاًـ
موجبات چرخشهای
رفرمیستی را
فراهم میکند؟
گرچه هیچیک
از این عالیجنابان
عنادورز
تعریف روشنی
از رفرمیسم
در درون
مبارزات
کارگری جامعهی
ایران ارائه
نکردهاند و
جدا از مقایسههای
ارسطوئی،
هنوز ننوشتهاند
که ـاصولاًـ
چرا باید چنین
گرایشی در
درون طبقهکارگر
شکل گرفته
باشد؛ بااین
وجود، میبایست
پرسید که چرا
بهگفتهها و
مصاحبههای
عناصر همبسته
به«کمیته
پیگیری...» که میگویند
متشکل از همهی
گرایشات
موجود هستند و
بهگونهای
پلورآلیستی
عمل میکنند،
توجهی نمیشود
و سیل ناسزا و
نفرینها همچنان
ادامه دارد؟
شاید هم که
اشتباه
گردآورندگانِ
امضاء و
امضاءکنندگان
طومار این استکه
هنوز در یکی
از کشورهای
اروپائی
اقامت ندارند
و اشتباهاً در
ایران ماندهاند
و رودررویِ
جمهوری
اسلامی بهمبارزه
برخاستهاند؟!!
نه،
دوستان
اشتباه نکنید!
اگر
رویدادهای
سقز (که در یک
فرصت طلائی و
استثائی و
محدود شکل گرفت[؟])
از حالت
مینیاتوریاش
خارج شود و در
وسعت طبقاتی
شکل بگیرد،
همین نهادهای
بهاصطلاح
کارگری و بینالمللی
بهجای حمایت
و نامهپرانی،
رویشان را
برمیگردانند
و خودرا را بهخریت
میزنند. از
طرف دیگر،
هنوز تحلیل
روشنی از این
واقعیت ارائه
نشده که
پشتوانهی
مادی و
انسانیِ
تعداد محدودی
از کارگران سقز
تا چهاندازه
مطالبات
برحقِ ملی است
و تاکجا بُرد
طبقاتی دارد؟
میبایست
برای این
پرسش اساسی
پاسخی روش و تحقیقی
و
ماتریالیستی
دیالکتیکی
پیدا کرد، که
آیا بدون
خودمختاری
کردهای عراق،
هنوز هم اینچنین
حرکاتی در شهر
سقز که اساساً
کارگری نیست،
شکل میگرفت و
پیامدهائی
اینچنین نیز
دربرمیداشت؟
گذشته از این،
مگر کارگران
سقز برای راهپیمائی
در روز اول
ماه می از
وزارتخانههای
مختلف تقاضای
اجازه نکردند
که مراجعه بهوزارتکار
اینچنین
سیاه جلوه داد
میشود؟ آری،
هنگامیکه
کارگران سقز
با پاسخِ
منفیِ ارگانهای
جمهوری
اسلامی مواجه
شدند، گامی
فراتر گذاشتند
و بدون اجازه
بهراهپیمائی
برخاستند. حال
سؤال اینجاستکه
چرا «کمیته
پیگیری...»
نتواند بهچنین
شیوهای عمل
کند؟
بهطورکلی، ایراد و عیبِ کنشهای رفرمیستی در مناسبات کارگری چیستکه موضوعِ اینهمه جار و جنجال شده است؟ مگر بعضی از عناصر