زنده
باد تضاد،
زنده باد گسست
و دوپارگی!
”
آنتی پایداروحكیمی”
مقدمه:
مباحثات
درونی جنبش چپ
ایران در
شرایط كنونی میان
دو طیف، گره
خورده است گره
ای كه تا گشوده
نشود این جنبش
حتی یك گام {
واقعی} نیز به
جلو نتواند
گذاشت. نقاط
كلیدی مورد افتراق،
در جدل میان
محفل "
مدافعان
سوسیالیسم" و
ناصر پایدار،
بخوبی قابل
تشخیص است.
نوشته ای كه
در پیش رو
دارید می كوشد
این نقاط و مسائل
مربوط به آن
را مورد بررسی
قرار دهد.
لیكن
در ارتباط با
همین مسائل
تئوریك،
فراخوان "
خانه كارگر"
برای مراسم
یازده
اردیبهشت
امسال-
فراخوانی كه
در زیر فشار
توده های كارگر
و اجباراً
صادر شده بود-
و نحوه برخورد
طیف پایدار
وحكیمی به آن
از یكسو و
حمایت اخیر
ایشان از
ایجاد
اتحادیه ها از
سوی دیگر،
تئوری این
جریان فكری را
در عمل نقض
نموده است.
یعنی تفكری را
نقض نموده كه
بر طبل تحریم
اتحادیه ها می
كوبید و
مخالفین این
تحریم را بارها
و بارها مورد
بدترین
افتراها و حتی
فحاشی ها قرار
داده بود.
لیكن طیف آقای
پایدار گویا تصور
كرده اند كه
با یك مانور
ساده و یك عقب
نشینی مختصر
در باب پذیرش
اتحادیه ها،
موضوع كاملاً
فیصله یافته
است. در
صورتیكه باید
دید ریشه های
تفكری كه
شكلگیری و
وجود اتحادیه
ها را تحریم
می كرد، چیست
و در چه عرصه
های دیگر نیز
به مثابه سد
جنبش كارگری،
عمل می كند؟-
به عبارتی
آنچه كه از
نگارش این
جزوه در سر دارم
اثبات این
حقیقت است كه
ریشه های
تئوریك طیف
پایدار صرفاً
مانع ایجاد
اتحادیه ها
نبوده بلكه سد
مسائل اساسی
تری در جنبش جاری
طبقه كارگر
ایران می
باشد.
به
بیان دیگر،
تئوری" دو
تشكیلاتی "{
حزب به مثابه
تشكیلات
پیشروترین
بخش طبقه
كارگر، و اتحادیه
ها به مثابه
تشكلی توده
ای}، از سوی
آقایان
پایدار و
حكیمی مورد
حمله و مردود
اعلام می شد. {
ما جلو تر به
این موضوع
وسیعاً
خواهیم پرداخت}.
لذا با رد
تئوری " دو
تشكیلاتی"،
قرار بود
آلترناتیو یا
جایگزینی
ایجاد گردد تحت
عنوان " تشكل
ضد كار مزدی"
كه همچون آچار
فرانسه به
گونه ای
توأمان هم
وظایف حزب
كمونیست را
انجام دهد و
هم وظایف تشكل
های توده ای
همچون
اتحادیه ها، و
هم كمیته های
كارخانه، كمیته
های محلی...!
لیكن
ظاهراً "
تئوری" به
تنهای، در گوش
این آقایان
اثر نمی كرد و
ازاینرو لازم
بود تا گذشت زمان
و " پراتیك"،
این مسئله پیش
پا افتاده را به
ایشان ثابت
كند كه جنبش
جاری طبقه
كارگر قالب
ریخته شده از
سوی اینان را
برنمی تابد و
اوامرشان را
گردن نمی نهد.
نتیجه آنكه،
ایده تحریم
اتحادیه ها
عقیم، و در
هوا معلق
ماند. حال،
این آقایان كه
از جنبش جاری
طبقه كارگر
عقب مانده
بودند،
كوشیدند تا
دوان دوان و
به خیال خویش،
خود را به
جلوی صف
برسانند تا
شاید جایگاهی
برای خود دست
و پا كنند، و
با صدور
اطلاعیه ها و
اعلامیه های
رنگارنگ- اما
دیر هنگام- در
حمایت(تلویحی)
از ایجاد
اتحادیه ها،
خود را با
شرایط جدید تطبیق
دهند. محسن
حكیمی در این راستا به
خود و دیگران
میگوید كه این
فقط یك اشتباه
جزعی تاكتیكی
بوده است و نه
بیشتر. غافل
از اینكه ایده
مطروحه از سوی
ایشان در باب
لزوم تحریم
اتحادیه ها،
هرگز یك
اشتباه ساده
تاكتیكی
نبوده بل ریشه
در مجموعه
تفكر نادرستی
دارد كه ایده"
تشكل ضد كار
مزدی" را نیز
در بر می گیرد.
اما
آنچه تاكنون
روشن شده است
آن است كه
آقایانی كه
تئوری " دو
تشكیلاتی" را
مردود و خود
را " تك
تشكیلاتی" می
نامیدند، خودشان
نیز " دو
تشكیلاتی" از
آب درآمدند- البته
نه به میل
خویش بل تحت
فشار واقعیت
های جاری. اما
همچنان
هواخواه دو
تشكیلات"
تشكل ضد
كارمزدی" و
اتحادیه ها
هستند و نه
طرفدار حزب
كمونیست و
اتحادیه ها!
به
دیگر كلام روشن
شد كه قالب
ریخته شده از
سوی ایشان-
دست كم در نیمی
از مضمون خود-
در عمل، چیزی
نبود كه جنبش كارگری
را بتوان در
آن فرو كرد.
اما نیمه دوم
قالب مزبور-
ایده
جایگزینی "
تشكل ضد كار
مزدی" بجای
حزب كمونیست-
همان موضوعی
است كه نگارنده
قصد دارد در
این جزوه
تكلیف خود را
با آن روشن
كند.
در
این بین اما-
از یازده
اردیبهشت به
اینسو، خود
آقای پایدار
سكوت كرده است
و انتظار میكشد.
زیرا بخوبی
پیش بینی
میكند كه
تئوری هایش مورد
حمله واقع
خواهد شد لیكن
فقط ابعاد این
حمله است كه
هنوز برای وی
قابل تخمین
نیست.
بیش
از این او را
در انتظار
نباید گذاشت!
**************
پایدار
می نویسد:
” سخن
ماركس این بود
كه” آگاهی
زندگی را نمی
سازد،
بالعكس زندگی
است كه آگاهی
را می سازد”. (”
مدافعان
سوسیالیسم” و
روایت مبارزه
طبقاتی! ص3)
اما
پیش
ازآن
كه به بحث در
باره دیدگاه
آقای پایدار
بپردازیم لازم
است تا نكته
ای را توضیح
دهیم.
همانگونه كه در
فوق مشاهده می
گردد، آقای
پایدار در
هنگام بحث،
آنچه كه در
واقع تفسیر
شخصی ایشان از
دیدگاه
دیگران است را
در داخل گیومه
قرار می دهد.
این عمل، كه
چپ ایرانی آن
را تحت عنوان
تمسخر آمیز ”
مجاهد نویسی”
می شناسد، نه
فقط در هنگام
پرداختن به هر
نوع بحث علمی
امری ناپسند
تلقی می شود، بل
در تاریخ جنبش
چپ بین
المللی، عملی
بی سابقه نیز
هست. به سخنی
دیگر، عرف
آشكار آن است
كه شخص منتقد آن گاه
كه تفسیر خویش
از دیدگاه
دیگران را
ارائه می كند،
آن را در داخل
گیومه قرار
ندهد، بل فقط
آنگاه جمله ای
را در داخل
گیومه قرار
دهد كه
نقل قول دقیق
و مستقیمی از
شخص ثالث است،
آن هم با قید
آدرس. لیكن
مبادرت به این
عمل مذموم و غیرمعمول،
در واقع به
سبك و سیاق
دائمی آقای پایدار
مبدل گردیده و
او می كوشد تا دوباره
آن را ابقاء
كند. به گونه
ای كه امكان تشخیص
این امر را از
خواننده سلب
نماید كه آن چه
كه در داخل
گیومه قرار
گرفته است،
آیا تفسر شخصی
آقای پایدار
است یا نقل
قولی
دقیق از شخصی
دیگر.
بگذریم.
این گفته كه ”
آگاهی زندگی
را نمی سازد،
بلعكس زندگی
است كه آگاهی
را می سازد”، در
حقیقت و
مسلماً بر این
پیش فرض
استوار است كه:
یا آگاهی،
زندگی را می
سازد، یا
بالعكس، زندگی،
آگاهی را. یا این یا
آن !
اما
این ” پیش فرض ” ،
بیانگر چیزی
نیست مگر یك
تفكر
متافزیكی
ناب، لذا به
حقیقت امر
بگونه ای كامل
رَه
نمی برد،
بلكه آن را به
طور ناقص و
جزئی بیان می
دارد. در
صورتی كه بینش
دیالكتیك
ماركسی تنها
بینشی است كه
حقیقت این
موضوع را به
گونه ای كامل
توصیف می كند. زیرا آن
جایی كه تفكر
متافزیكی می
گوید: این یا
آن، دیالكتیك
ماركسی بجای
"یا"،"و"
قرارمیدهد لذا
معنا و مفهومش
آن است كه،
آگاهی، هر چند
كه از زندگی
سرچشمه می
گیرد
،و( در عین
حال)
عامل پیشرفت
آن نیز محسوب
می گردد. پس روشن
می شود كه
آقای پایدار
محق نیست
آنگاه كه می
گوید: ” آگاهی
زندگی را نمی
سازد”. چرا كه
در واقع،
آگاهی نیز- به
نوبه خود
زندگی را می سازد
و بر آن تأثیری
متقابل دارا
می باشد.
اما،
آقای پایدار
بنابر همین
تفكر
متافزیكی اش
چند صفحه
جلوتر باز هم
می نویسد: ”
آگاهی از دید
ماركس محصول
پراتیك
طبقاتی و
اجتماعی خود بشر
است.” (ص10).
لیكن
همان گونه كه
مشاهده می
گردد آقای
پایدار در این
جا نیز ماركس
را به گونه ای
ناقص فهم كرده
است. زیرا از
نظر ماركس، ”
آگاهی محصول
پراتیك طبقاتی
و اجتماعی خود
بشر است” و در
عین حال، سازنده
ی آن. یعنی،
ماركسیسم، از
یك سو محصول و
بازتاب فرآیند
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا در
ذهن آگاه است و
از سوی دیگر
عامل دگرگونی
و پیشبرد این
مبارزه. به
دیگركلام ،ماركسیسم
نه فقط
ازمبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریاسرچشمه
میگیرد،بل
درعین
حال،همین
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا،میدان
عمل،حوزه
وزمینه ی تحقق
آن{ماركسیسم}
نیزهست .این
به آن معناست
كه میان این
دو حوزه ،
ارتباطی
دیالكتیكی
وجود دارد،
یعنی میان ”
آگاهی وزندگی
” به طور اعم، و
میان ”
ماركسیسم و
مبارزه ی طبقاتی
پرولتاریا” به
طور اخص.
بدین
ترتیب می توان
گفت كه آگاهی،
جنبه ی دیگر
زندگی است. پس
آگاهی، همان
زندگی است و
در عین حال از
آن متمایز. به
دیگرسخن
آگاهی
،یا،هرذهنیت
اجتماعی معین،بازتاب
ولذا پاره ای
ازعینیت
اجتماعی دوره
ی خوداست.
لذا،این
ذهنیت
اجتماعی،هم
خودآن عینیت
اجتماعی
است،هم{ درعین
حال} ازآن
متمایز. و
این كه دقیقاً
همین تمایز{ تضاددرعین همپیوندی}
است كه همكُنشی
دیالكتیكی و
لذا تأثیر
متقابل
زندگی و آگاهی
را بر یكدیگر
پدیدآور گشته
و به مثابه ی موتور
محرك پیشرفت
كلیت این" پدیده ی واحد
اما تضادمند"، عمل
می كند.اما
دید منجمد
متافیزیكی
آقای پایدار
كه این رابطه
ی ”
وحدت تضا دمند”
میان آگاهی و
زندگی را فهم
نمی كند و از
این رو تمایز {
تضاد} میان
آگاهی
و زندگی را
منكر می شود
چگونه قادر
است دلیل وجود
امر حركت و
پیشرفت را
تبیین نماید؟
پس،نادرست
است اگرگفته
شود"آگاهی
زندگی رانمی
سازد"،زیرا
آگاهی – كه
درآدمیان
تجسم می یابد –
زندگی را می
سازد
وبعبارتی :
"آدمیان
هستند كه
تاریخ خودرا می
سازند ولی نه
آنگونه كه
دلشان می
خواهد،یادرشرایطی
كه خودانتخاب
كرده
باشند،بلكه
درشرایط داده
شده ای كه
میراث گذشته
است وخودآنان
به طورمستقیم
با آن
درگیرند."
(ماركس – هجدهم
برومر لوئی
بناپارت" ص11
–تاكیدازمن
است ).
به
سخنی دیگر،
آنچه كه آقای
پایدار
ظاهراً به نقل
از ماركس در
داخل گیومه
قرار داده در
واقع چیزی
نیست به جز یك
تفسیر شخصی خودش از
دیدگاه ماركس ،
یعنی
تفسیری یك
سویه از یك
ارتباط
دیالكتیكی به
مثابه ی
ارتباطی دو سویه .
لذا – برخلاف
تصورآقای
پایدار –
آگاهی نیز
همچون زندگی، فعال
است ونه صرفأ
پذیرا.
بعبارتی،
"آگاهی"
،چیزی آرام
وآرمیده كه
بصورتی
منفعلانه
عوارض دریافت شده
ازسوی
"زندگی"رامتحمل
شودنیست بلكه
به خودش حركت
می
دهدومتقابلأ
برزندگی تأثیرمی
گذارد.
بنابراین، آن
جایی كه صحبت
از ارتباط
میان آگاهی و
زندگی
درمیان است
دوانحراف
قرینه كه
هردونیزیكسویه
اند میتوانند
ظهوركنند:
اولی،باعنوان
ساختن اینكه
این فقط آگاهی
است كه زندگی را
می سازدونه
بلعكس، در
حقیقت نادیده
می گیرد كه در
عین حال،آگاهی،
خود، از زندگی
سرچشمه گرفته
است و از طریق
آن محدود و
مشروط می
گردد. به
عبارتی این تفكر
نادرست می
پندارد كه
آگاهی، بدون
هیچ گونه
ارتباط یا همپیوندی
با زندگی، به
طور مطلق از
آن جدا و
مستقل است و لذا
با پیشرفت و
ساختن مستقل
خود، زندگی را
آنگونه كه اراده
كند خواهد
ساخت. اما این
تفكر انحرافی –
كه متعلق به
سوسیالیست
های تخیلی می
باشد- در واقع
همان
سوبژكتیویسم
است: ” نادیده
گرفتن پایه ی
مادی جریان
تاریخ”. ( لنین: ”
دوستان خلق
كیانند و
چگونه با
سوسیال دمكرات
ها می جنگند؟” )-
و این كه
آوانتوریسم
انقلابی ( تروریسم)، از
همین تفكر
نادرست
سرچشمه می
گیرد.
لیكن انحراف
دومی،- همچون
آقای پایدار –
با عنوان
ساختن این كه ” آگاهی
زندگی را نمی
سازد بالعكس
زندگی است كه
آگاهی را می
سازد” ( تاكید
از من است)، در
واقع نقش متقابل
آگاهی را بر
روند ساختن
زندگی، كُلاً
منكر می شود و
این كه صاف و
ساده نام این
انحراف، اكونومیسم
است.
در
یك
سخن،هردوتفكرانحرافی
یاد شده،قائل
به دوگانگی
مطلق "آگاهی"
و "زندگی"
بوده یعنی
دوگرا هستند.
این دوتفكرنادرست
– به زبان هگلی –
كار"فهم" است
ولذا یكسویه
.{هگل
تفكرمتافیزیكی(دوگرا)
را"فهم" می
نامدوآنرامرحله
ای
ازرشداندیشه
تلقی میكند،منتها،مرحله
ای پیش ازنائل
گشتن به تفكردیالكتیكی}
. اولی،به
"آگاهی" می
چسبدوبه جریان
عینی زندگی
،به ذات
وسرچشمه ی
آگاهی ،كاری
ندارد .
ودومی،به
"عینیت"
(یاذات)
بعنوان تنهاواقعیت
موجود،می
چسبد، بگونه
ای كه آن
راجدا،خارج
وبی ربط
بادنیای
حقیرآگاهی(نمودها)
ودر
وراءآن،درنظرمی
گیرد. بله
،این
هردوتفكر،همان"فهم"
است كه كارش
همیشه جدا
كردن وتقسیم
نمودن است بی
آنكه
هرگزقادربه
درك واقعیت
بمثابه "وحدت
ضدین"
باشدوازهمینروست
كه نمی
تواندخودراباغنای
زندگی واقعی
هماهنگ سازد.
درصورتیكه
آگاهی (واقعی) –
آنگونه كه
واقعأ وجود
دارد – بهیچ
وجه ماوراء
زندگی
قرارنداردوهمچنین
زندگی واقعی
وحقیقی،هرگزبگونه
ای بی ربط با
آگاهی وبدون
تأثیرآن،وجودندارد،بلكه
ایندو توأمانندوبدینگونه
یعنی ازطریق
تأثیرمتقابل
میان خود،غنی
ترین
حركت،حركت
دیالكتیكی ،یعنی
شدن یا گردیدن
راپدیدمیآورند.
لذا"آگاهی"
بدون
تضاد(رابطه ی
تضادمند)
بازندگی،و
زندگی بدون
تضادبا آگاهی
،تصوری
غیرواقعی وغیرحقیقی
است .
پس
ندیدن همین
كنش و واكنش
واقعی وحقیقی
،میان"آگاهی –
زندگی"
،درواقع
بمنزله ی
تفكری
دوگراست
درصورتیكه
بایدبه نظریه
ی مونیستی (یك
گرایی)تاریخ
ملحق شد.
وسرانجام اینكه
،درهرجنبش
زنده ای ،این
دوگرایش
انحرافی یادشده
درمنتهاعلیه
دوسمت چپ
وراست قرارگرفته
وتشدید
وتقویت
یكدیگر را
زمینه ساز
میگردند.
زیراهریك
بمانندكفاره
ای است برای
دیگری .
” هدف
نهائی- هیچ
ولی جنبش – همه
چیز” . این جمله
ی قصار
برنشتین طی یك
قرن تمام، به
عنوان نمونه ی
تیپیك بسیار
عالی از اكونومیسم
شهرت یافت و
زبانزد شد . به گونه ای
كه ماركسیست
ها هنگام نشان
دادن اكونومیسم
در ناب ترین
شكل آن، جمله
ی یاد شده از
برنشتین را
شاهد مثال می
آوردند. لیكن
حال می بینیم
كه پایدار به
توسط جمله ی
قصار عالی تر
و خصلت نماتر،درواقع
روی دست
برنشتین
بلندمی شود و
سكه ای
كه یكصد
سال
تمام رایج بود
را
بیكباره از
گردش خارج می
كند تا جای آن
را بگیرد. به
عبارتی در این
امركه
لنین،
ماركسیسم را
تكامل داده
است طی دهه های
اخیر تا حدودی
شك و شبهه پدید آمده
است، اما در
این امر
هیچگونه تردیدی
نمی تواند به وجود
آید كه
پایدار،
برنشتنیسم را"
تكامل” داده
است!
آری،
جمله ی
قصار پایدار را خوب
به خاطر
بسپارید زیرا
در بیان تفكر
اكونومیستی
طی سالیان
آتی، شبیه و
مثل و مانند
نخواهد داشت: ”
آگاهی زندگی
را نمی سازد،
بالعكس زندگی
است كه آگاهی
را می سازد”!
برنشتین
مرد . زنده
بادناصرپایدار!
***************
حال
ببنیم كه آقای
پایدار
اساساً چرا و
در چه ارتباطی
این بحث رابطه
ی میان ” آگاهی
و زندگی” را
مطرح ساخته
است و این
تفكر انحرافی-
كه در واقع به
مانند محوری
است كه تمامی
دیدگاهش حول آن
می چرخد- كار
او را به كجا
می كشاند. به
عبارتی دسته گًلی
كه آقای
پایدار به آب
داده است را
تعقیب كنیم تا
ببینیم از كجا
سر در می آورد:
پایدار
در باره ی
شرایط نگارش
مقاله ی ” پیش
درآمدی بر نقد
فلسفه ی هگل”
به توسط ماركس
می نویسد: ”
نوشته ای كه
تاریخ تدوین
آن به 1844 برمی
گردد، سندی كه
نگارش آن از
یك سو چراغی فروزان
بر سر راه
پیكار
كارگران دنیا
و از سوی دیگر
گواه حضور
خلاق، فعال،
بصیر،
اندیشمندانه،
راه گشا و
چاره گر ماركس
در دنیای جنگ
جاری
پرولتاریا
علیه نظام
سرمایه داری
است” (
"مدافعان
سوسیالیسم"وروایت
مبارزه
طبقاتی ! - ص3)
آن
چه كه از پاراگراف
فوق مستفاد می
گردد آن است
كه آقای
پایدار- هر
چند تلویحاً - می
خواهد بگوید
تا زمانی كه
جنگ میان
پرولتاریا و
بورژوازی در
ایران” جاری”
نگردد هیچ
گونه پیشرفت
تئوریك نه
مقدور است نه
مُیسر!
پایدار
در ادامه ی
همین القاء
نادرست خود
مبنی بر این
كه گویا بدون ”
جاری ” شدن جنگ
پرولتاریا و
اعتلاء جنبش
توده ای،
پرداختن به هر
گونه مباحث
تئوریك، نه
غنایی به
همراه خواهد
داشت و نه
حاصلی،
بلافاصله
ادامه می دهد: ”
نوشته یا
نوشته های
دیگر كه تمركز
فكر و ذكر
ماركس بر زندگی
و استثمار و
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا را
تصویر می كند،
سالنامه ی
آلمانی و
فرانسوی است
كه باز هم در
همین فاصله ی
زمانی {"جاری"
شدن جنگ
پرولتاریا
علیه نظام
سرمایه داری!؟}
توسط او و ”
آرنولدروگه”
منتشر می شود.” (
همان جا- همان
صفحه- كروشه
از من است).
پایدار
بلافاصله
ادامه می دهد:" این نكته
بسیار قابل
توجه و
آموزنده است
كه حتی اثر
گران بها و
پُر ارجی چون ”
مسئله ی یهود”
كه یك سال پیش
از این تاریخ
نگاشته شده
است هنوز حال
و هوای رویكرد
های بعدی را
ندارد.” ( همان
جا)- لابد به
این خاطر كه
یك سال پیش از
این تاریخ،
جنگ پرولتاریا
علیه نظام سرمایه
داری هنوز ”
جاری"
نشده بود!
پایدار
باز هم و
بلافاصله
ادامه می دهد: ”
دستنوشته های
فلسفی و
اقتصادی بعد
از 1844 تدوین می
شود و نگارش
ایدئولوژی
آلمانی در
فاصله ی میان
این سال ها و
وقوع انقلاب
ژوئن 1848 صورت می
گیرد. انقلابی
كه
پرولتاریای
فرانسه با
خروش خیره
كننده اش، به
تعبیر خود
ماركس كل
جامعه ی
فرانسه را به
دو شقّه ی
متخاصم تبدیل
كرد. ماركس از
این مسیر، در
فراخنای این
كارزار
سترگ طبقاتی
و بر سینه كش
حل و فصل
اندیشمندانه،
آگاهانه و
چاره ساز
مسائل جنبش
كارگری است كه
به مانیفست، ”
گروندریسه ” و ”
كاپیتال” ره می
برد."(
همان جا)
ما این
گفتار آقای
پایدار را نیز
در ادامه ی
گفته های
پیشین
اش تلقی نموده
و این گونه
برداشت می
كنیم كه وی می
خواهد بگوید،
بدون این گونه
” خروش خیره
كننده ” و ”
فراخنای این
كارزار سترگ
طبقاتی” نمی
توان و نمی
باید به هیچ
گونه بحث تئوریك
در جهت غلبه
بر تشتت و
پراكندگی
موجود، دست
یازید، زیرا
امكان پیشرفت
تئوریك-یعنی
روندمبارزه
نظری جهت
ایجادوحدت- در
شرایط ركود
كنونی جنبش
كارگری
ایران، وجود
ندارد!
پایدار
بلافاصله
ادامه می دهد: "”
مدافعان
سوسیالیسم”
نقد پرودون،
نقد فلسفه ی
حق هگل، نقد اسمیت
و ریكاردو و ”
كاری” و ” میل” را
می بینند اما دامان
گشوده ی آن
جنبش عظیم
اجتماعی،
تاریخی و
طبقاتی كه
زادگاه، مركز
نشو و نما و
گهواره ی
پرورش این
افكار است به
كُلی از قلمرو
نگاه شان به
دور می ماند.” (
همان جا)
بله، آقای
پایدار بدین
گونه می كوشد
القاء كند كه
پیشروان طبقه
ی كارگر در
شرایط كنونی
ایران می
بایست از
هرگونه نقدوبحث،
جداً خودداری
ورزند تا
زمانی كه ” دامان
گشوده ی آن
جنبش عظیم
اجتماعی، تاریخی
و طبقاتی كه
زادگاه، مركز
نشو و نما و
گهواره ی
پرورش این ”
نقدهای
تئوریك است
دامان یاد شده
را- لابد
آن هم به
اندازه ای كه
آقای پایدار
كافی تشخیص بدهد- بگشاید!
در
این جاست كه
باید بگویم
اگر پرداختنن به
هرگونه كار
تئوریك و نقد
دیدگاه های
مختلف،
اصولاً امری
بود قابل صرف
نظر كردن، باز
هم نقد
تئوریك
دیدگاه شخص
آقای پایدار،
وسوسه ای است
كه ما را رها
نمی سازد!
در
همین رابطه،
پایدار چند
صفحه جلوتر،
دیدگاه خویش
را به گونه ای
روشن تر بیان
می دارد:
” تئوری،
آگاهی،
سوسیالیسم
علمی،
ماركسیسم در
روایت ما از
درون
مطالبات،
بدیل ها، عرصه
های جنگ و
ستیز جاری
كارگران است
كه نقش واقعی
خود را احراز
می كنند. ” ( همان
جا- ص16- تأكیدها
از من است).
همان
گونه كه
مشاهده می
گردد در
دیدگاه اكونومیستی
آقای پایدار
تا زمانی كه
عرصه های جنگ
و ستیز
كارگران علیه
بورژوازی ”
جاری ” نشود،
حتی صحبت از
امكان پیشرفت
” تئوری،
آگاهی، سوسیالیسم
علمی،
ماركسیسم” نمی
تواند مطرح
شود!
لیكن
با تمامی این
ها باز هم
ممكن است
خواننده ی
محترم هنوز
قانع نشده
باشد و لذا از
ما بپرسد آیا
گفتاری از آقای
پایدار یافت
می شود كه این
موضع
اكونومیستی
اش را بدون
تلویح و ابهام،
بلكه به صورتی
واضح و آشكار
عنوان ساخته
باشد؟- پاسخ
ما به
خواننده،
پاسخی مثبت
است. نگاه كنید:
” آگاهی
سوسیالیستی
طبقه ی كارگر
جدا از حلقه
حلقه ی این
مبارزات، سخن
بی معنایی است… اگر
مبارزه
طبقاتی
كارگران در
سطحی نازل
حركت كند و
اگر این سطح
نازل محصول
مستقیم سركوب
پلیسی نیست،
در این صورت
آگاهی آنان درست
در سطح همان
مبارزه ی
طبقاتی آنان
نازل است. هرمقدار
ارتقاء اگاهی
جنبش كارگری
زمانی معنای
زمینی پیدا می
كند كه در عروج
این جنبش برای
ستیز نیرومند
تر با سرمایه
داری خود را
منعكس سازد. "( همانجا- ص13و14
تأكیدها از
من است).
بله،
بدین سان روشن
می گردد كه از
دید آقای
پایدار میان
سطح آگاهی
سوسیالیستی
{ماركسیسم} و
سطح مبارزه ی
طبقاتی
كارگران،
رابطه ای یك
سویه و مستقیم
برقرار است،
به گونه ای كه
با بالا و
پایین شدن سطح
مبارزه ی
طبقاتی
كارگران، لاجرم
سطح آگاهی
سوسیالیستی
نیز بالا و
پایین می شود !
تئوریسین
برجسته ی ما
در همین
پارگراف از
گفته ی خویش،
مضافاً گویی
اعلام داشته
است كه در
شرایط ركود
پیشین
و كنونی جنبش
كارگری در
ایران، آگاهی
سوسیالیستی {
تئوری} ، نه می
توانست و نه
می تواند حتی
ذره ای هم
پیشرفت داشته
باشد، چرا كه
این پیشرفت
آگاهی
سوسیالیستی
فقط و فقط می
تواند بر زمینه
ی ” عروج” جنبش
توده ای
كارگری " برای
ستیز
نیرومندتر با
سرمایه داری
خود را منعكس
سازد "!
لیكن
در این رابطه
باید بگوییم
این كه سطح
آگاهی
سوسیالیستی
در شرایط ركود
پیشین و كنونی
جنبش، نمی
توانست
ارتقاء یابد،
موضوعی است كه
ما نیز آن را
تأیید می
كنیم؛ البته
به این شرط كه
صحبت صرفاً در
باره ی سطح
آگاهی خود
آقای پایدار
در میان باشد! –
وانگهی ما به
خود حق می
دهیم كه به
این امر نیز شك
كنیم كه حتی
در شرایط”
عروج”
جنبش توده ای
نیز سطح آگاهی آقای
پایدار ذره ای
هم عروج كند،
زیرا آنكس كه
برای پیشرفت
تئوری و آگاهی
اش، نگاه به
آن دارد كه
جنبش توده ای
در حال ركود و
یا عروج است،
آگاهی اش هرگز
حتی به طور
جزئی نیز
پیشرفت
نخواهد كرد.
خصوصاً آن كه
ماركسیسم پدیده
ای است جهانی
و نه ملی كه
وابسته به عروج
یا ركود جنبش
در این یا آن
كشور بوده
باشد.
مخلص
كلام آن كه
پایدار بدین
ترتیب می
خواهد بگوید
كه هرگونه
كوششی در جهت
بیشرفت
تئوری، تا
زمان وقوع این
” عروج” جنبش
توده ای درایران،
كوششی عبث و
بی حاصل است! –
پایدار
می خواهد به
كارگران
پیشرو و روشنفكران
انقلابی
بگوید از نظر
تئوریك بخوابید
و در فكر غلبه
بر تفرقه ی
نظری و ایجاد
وحدت و تأسیس
حزب نباشید،
تا زمانی كه
این جنبش توده
ای ” عروج ” كند!-
وی می خواهد
بگوید كارگران
پیشرو در
شرایط ركود
كنونی جنبش
توده ای
كارگری هیچ
گونه نیازی به
تعمیق بینش
ماركسیستی
خویش ندارند،
زیرا این بینش
نه به توسط یك
كار علمی و
تئوریك و
مبارزه ی نظری
متمایز اما
مرتبط با
مسائل جنبش
كارگری، بل دقیقاً
خود مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریاست
كه هنوز عروج
نكرده است: ”
ماركسیسم نه
علم مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا كه
دقیقاً خود
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریاست.”
(
پایدار-"
جنبش كارگری،
كمونیسم و
مسئله ی تحزب”
ص9 )
لیكن
پایدار در جهت
انكشاف همین
دیدگاه اكونومیستی
اش باز هم می
نویسد:"
آگاهی طبقاتی
كارگر عین
مبارزه ی روز
او علیه
سرمایه داری و
مبارزه ی جاری
وی علیه
سرمایه
عین آگاهی
طبقاتی
بالفعل اوست. ” (
همان جا- ص30)
بله،
این نیز جمله
ی قصار دیگری
است
ازسوی آقای
پایدار، كه
برنشتین را بكلی از
رو می برد !-
محفل ”
مدافعان سوسیالیسم
” این گفته را
به درستی به
معنی تحقیر
تئوری و تقلیل
ماركسیسم
تلقی نموده و
در نفی و رد آن
می نویسند:
” در این
جا زرادخانه ی
عظیم تئوریك
ماركسیسم كه
پشتوانه ی
پیشروی
پرولتاریا و
مایه ی دلگرمی
هر كارگر
مبارزی است
تنها به شرطی
می تواند مهر
تأییدیه را به
عنوان آگاهی
از پایدار
دریافت كند كه
در حصار تنگ و
حقیر مبارزه ی
روزمره ی
كارگر بگنجد.
اگر این زراد
خانه چنان
عظیم است كه
ماتریالیسم
تاریخی آن حتی
به تبیین تمام
مراحل تاریخی
بشریت نیز
پرداخته است،
اگر در آن
دیالكتیك
طبیعت و تاریخ
كشف شده است
كه خود وام دارِ
زرادخانه ی
فكری هگل و
سایر
اندیشمندان است،
اگر این
دكترین میراث
تمدن بشری است
و در آن چشم
انداز
سوسیالیسم و
طرح گذار از
سوسیالیسم به
كمونیسم در آن
چنان عظیم است
كه در فعالیت
روزمره ی
كارگر نمی
گنجد؛ طبق حكم
پایدار آن بخش
از ماركسیسم
كه فراتر از
قالب تنگ
فعالیت
روزمره است ”
وحی نازل شده ”
، ” انباشته
های بی مصرف
ذهنی” و….. است
و باید دور
ریخته شود .
زیرا ” آگاهی
طبقاتی ( از
كاربرد
ماركسیسم
اكراه دارد)
كارگر عین مبارزه
ی روز
او علیه
سرمایه داری
است” پایدار
آگاهی طبقاتی
كارگر را ا ز
زرادخانه ی
عظیم خود كه
از نظریه ی
تكامل طبیعی
مانند
داروینیسم گرفته
تا آخرین
دستاوردهای
علمی حتی
نظریه ی نسبیت،
ردیابی رابطه
ی دیالكتیكی
بین پدیده های
علمی و طبیعی،
قوانین تكامل
تاریخ، بنیان
ماتریالیستی
در فلسفه و ….
است محروم می
سازد و می
خواهد طبقه ی
كارگر فاقد
سلاح تئوریك را
به مصاف
بورژوازی با
تمام آن
ایدئولوگ های
رنگارنگش
بفرستد و در
این مصاف
معلوم است چه
بر سر
پرولتاریا می
آید." (
آنارشیسم –
سندیكالیسم و
انحلال طلبی-
ص13)
به
عبارتی دیگر،
و برخلاف آن
چه كه آقای
پایدار تصور
می كند،
مبارزه ی خود
انگیخته و روزمره
ی كارگران بیانگر عین
آگاهی طبقاتی{
سوسیالیستی}
آنان نیست
بلكه فقط
زمینه ی
ارتقاء آگاهی
خود انگیخته و
كاذب شان را
به آگاهی
حقیقی و
سوسیالیستی
فراهم می
سازد. لذا در
این حال، اگر
كارگران پیشرو
به ماركسیسم
به مثابه ی یك
علم بنگرند،
آن گاه قادر
خواهند شد با
حل اختلافات نظری
خود در یك حزب
سیاسی به
صورتی متحد و
یكپارچه، بر
این مبارزه ی
خود انگیخته ی
توده های كارگری،
مُهر و نشان
آگاهی
سوسیالیستی
را بكوبند و
جنبش پراكنده
و خود انگیخته
ی توده های كارگری
را یكپارچه، و به
سوی كسب قدرت
سیاسی هدایت
كنند. در غیر
این صورت،
سرنوشتی كه در
انتظارشان
نشسته، همان
سرنوشت جنبش عروج
یافته اما
خودبخودی و
فاقد آگاهی
سوسیالیستی
در لهستان
است.
در همین
رابطه،
پایدار می
نویسد: ” آگاهی
از دید ماركس
محصول پراتیك
طبقاتی و
اجتماعی خود
بشر است” ( "
مدافعان
سوسیالیسم ” و
روایت مبارزه
ی طبقاتی !- ص10) بله،
همه می توانند
این جمله را
تأیید كنند،
اما در عین
حال تفاسیر
مختلفی از آن
ارائه دهند.
لیكن تفسیر ما
از این جمله ی
ماركس این است
كه هر چند
آگاهی محصول
پراتیك
طبقاتی و
اجتماعی خود
بشر است اما
در عین حال محصول
خودبخودی
وانعكاس صرف آن
نبوده و لذا می
باید در جهت
غنای آن تلاش
نمود. به
عبارتی دقیق
تر، آگاهی
سوسیالیستی
محصول مستقیم
و الزامی و
ناگزیر جنبش ”
خودبخودی” طبقه
ی
كارگر نیست.
بلكه در عین
یگانگی، از آن
متمایز نیز
هست. در غیر
این صورت هر
نوع جنبش
خودبخودی
پرولتاریا-
همچون لهستان
در دوران لخ
والسا- به گونه
ای ناگزیر و
الزامی می
بایست به شكل
گیری آگاهی
سوسیالیستی
نیز منجر می
شد. اما همه می
دانند كه نشد.
به عبارتی
جنبش خود
انگیخته ی
كارگران
لهستان
علیرغم آن كه
در بالاترین
اشكال خود-
اشغال كارخانه ها و
كنترل كارگری
توسط شورای
كارگران- ظاهر
شد اما هرگز
به طور ناگزیر
و الزامی {
اتوماتیك}،
منجر به ایجاد
حزب سیاسی
طبقه ی كارگر
نشد، بلكه
برعكس، و
نهایتاً قدرت
را دربست به
شكل جدیدی از
دولت سرمایه
هدیه كرد. به
عبارتی فقدان
حضور یك حزب
سیاسی كارگری
در این
جنبش
توده ای و
سراسری اما
خودبخودی، نه
به دلیل نازل
بودن سطح این
جنبش بل به
دلیل آن بود
كه روند
پیشرفت
تئوری
همپیوند با این جنبش
خودبخودی، یا
روند پیشرفت
آگاهی سوسیالیستی
مرتبط با این
جنبش ” عروج”
یافته اما خود
انگیخته، از
خود این جنبش
به مراتب عقب
مانده بود؛
لذا گرایش
سوسیالیستی
بسیار ضعیف و نطفه
ای موجود در
این جنبش قادر
نشد بر تشتت و پراكندگی
درونی اش فائق
آمده و به
صورتی متحد و
متشكل مُهر و
نشان خود را
بر این جنبش
خودبخودی
بكوبد. لیكن
احتمالاً پیش
از وقوع ” عروج ”
جنبش توده ای
در لهستان، در
جنبش چپ آن
كشور، شخصی
همچون پایدار
ظهور كرده بود
و كارگران
پیشرو را از
پیگیری در
روند غلبه بر تفرقه
ی درونی و
تلاش برای
ایجاد اتحاد و
تأسیس یك حزب
نیرومند، منع
می كرد. لابد
با این ادعای
مضحك كه آگاهی
سوسیالیستی {
ماركسیسم}،
امری نیست كه
متمایز از
جنبش خود
انگیخته بوده
باشد تا نیاز
به برخوردی
متمایز و در عین
حال مرتبط با
مسائل جنبش را
برانگیزاند!- لابد وی
نیز مدعی می
شد كه ”
ماركسیسم نه
علم مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا،
بلكه دقیقاً
خود مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریاست.”
! –
پایدار
لهستانی به
كارگران
پیشرو آن كشور
می گفت، تئوری
همان پراتیك
است بدون
تمایز و لذا كافی
ست تا جنبش
خودبخودی”
عروج” یا بد آن گاه
به صورت
اتوماتیك،
تئوری نیز”
عروج” خواهد
یافت! او
می گفت: تشتت و
پراكندگی
موجود میان
خود كارگران
پیشرو هیچ
ربطی به عقب
ماندگی تئوری
نداشته و لذا
هركس به بحث
در باره ی
مسائل تئوریك
سیاسی مرتبط
با جنبش
بپردازد،
شخصی ”
آكادمیك و
دانشگاهی ”
است!- و
الی آخر.
اما
كارگران
پیشرو ایرانی
با درس گیری واقعی از
تجربه ی شكست
همزنجیران
لهستانی شان،
سوسیالیستهای
تخیلی و یاوه
گویانی همچون
آقای پایدار
را با طرح های
خیالی شان
تنها خواهند
گذاشت و مسیر
ایجاد وحدت
حول محور
برنامه ی حزب
را پیگیری
خواهند نمودبگونه
ای كه مسائل
تئوریك مورد
اختلاف و
تفرقه را یكی
پس از دیگری
مورد حل و فصل
قرار دهند.
اما
دیدیم كه
پایدار
پیشرفت كار
تئوریك و لذا تدوین
برنامه
وتاسیس حزب
كمونیست را
منوط به عروج
جنبش توده ای
میكند.
لیكن
،درجائی
دیگر، با
دیدگاهی از
آقای پایدار
مواجه میشویم
كه اگر از در
وارد شود
دیدگاه پیشین
اش لزومآ باید
از دردیگر بیرون
شود!- پایدار
اینباربدون
حتی اشاره ای
هم به لزوم
"عروج" جنبش
توده ای می
نویسد:" طبقه كارگر
نیازمند
برنامه ای است
كه یكسوی آن
آناتومی
كمونیستی جام
الااطراف
عینیت موجود
كاپیتالیستی باشد و
سوی دیگرش راه
حل عملی
وكنكرت تحول
سوسیالیستی
اقتصاد ، سیاست،
مدنیت ونظم
اجتماعی را به
نمایش گذارد.
كمونیست ها
باید با روایت
برنامه نویسی
رایج صد سال
اخیر چپ برای
همیشه وداع
كنند نقد خود
بر جامعه معین
كاپیتالیستی
وجهان سرمایه
داری همراه با
آلتر ناتیو
طبقا تی خود
برای
سازماندهی سوسیالیستی
تولید، نظم
مدنی
وساختاراجتماعی
این جامعه
وجهان را یكجا
به طبقه
كارگروبه بشریت
معاصر عرضه
نمایند. تهیه،
تنظیم و طرح
این برنامه با
مشخصات فوق
ضرورتی است كه
باید بر متن
حضور عملی ما
در مبارزات
كارگری بطور جدی
پیگیری گردد."(
"دور نمای
اوضاع سیاسی،
جنبش كارگری و
......" ص 72 )
پایدار
به همین منوال
نیز در بند 6 ص 73 می نویسد: "توافق
بر سر آلتر
ناتیو كمونیستی
پرولتاریا در
مقابل عینیت
موجود و هم
نظری وهمكوشی
خلاق وموثر
عملی در
راستای تبدیل
این التر ناتیو
به جریان
پیكار جاری
پرولتاریا
پایه های
واقعی تشكیل
حزب كمونیست
كارگران را
تعین میكند ."
(تاكیدازمن
است)
لیكن
التقاط آقای
پایداردراینجاكاملاآشكاراست
بگونه ای كه
تكلیف
ماراروشن
نمیكندكه بالاخره
آیااین محافل
متفرق كنونی
بایدبرسرتشكیل
حزب كمونیست
كارگران باهم
"همنظری"-
یعنی بحث
ومبارزه نظری
–كنند،یااین
كه چنین امری
رامنوط
به"عروج"جنبش
توده ای گردانندوتاآنزمان
به چنین كاری
مبادرت
نورزند!
******************
پایدار
می نویسد:
” ماركس
تصریح می كرد
كه حتی اقدام عقب
مانده ی كارگران
در شكستن
ماشین ها شكلی
از حمله ی آن ها
به سرمایه
است.
”
مبارزه ی بین
سرمایه دار و
كارگر مزدور
از همان
ابتدای
پیدایش
مناسبات
سرمایه داری
آغاز شده است.
این مبارزه طی
تمام دوران
مانوفاكتوری
شدت یافته است
ولی از زمان
استقرار
ماشینیسم است
كه كارگر علیه
خود وسیله ی
كار یعنی این
شكل وجودی
سرمایه به
مبارزه
برخواسته است.
” كارگر علیه
این شكل مشخص
وسیله ی تولید
به مثابه ی
بنیان مادی
شیوه ی تولید
سرمایه داری
عصیان می كند”
(كاپیتال جلد
اول، ترجمه ی
اسكندری ص 507،
تأكید از من
است)، ( پایدار-
جزوه ی ”
مدافعان
سوسیالیسم” و
روایت مبارزه ی
طبقاتی ! ص 9 )
تا
این جا مشكلی
با آقای
پایدار وجود
نخواهد داشت. چه ، شكستن
ماشین ها به
توسط كارگران،
مسلماً شكلی
از حمله به
سرمایه و بیان
عصیان آنان
است. اما مشكل
آنجا رخ
می نماید كه
این ” شكلی از حمله
به سرمایه ” و
این ” عصیان ” كه
در واقع چیزی
به جز مبارزه
ی خودانگیخته
ی كارگران نیست
از سوی آقای
پایدار ” عین
آگاهی طبقاتی
بالفعل او”
تلقی می گردد: ”
آگاهی طبقاتی
كارگر عین
مبارزه ی روز او
علیه سرمایه
داری و مبارزه
ی جاری وی
علیه سرمایه
عین آگاهی
طبقاتی
بالفعل اوست.” (
جنبش كارگری، كمونیسم و
مسئله ی تحزب –
ص30)
به
سخنی دیگر، به
اعتقاد ماركس
” مبارزه ی بین سرمایه
دار و كارگر
مزدور از همان
ابتدای پیدایش
مناسبات
سرمایه داری
آغاز شده است” . لیكن به
لحاظ فقدان
آگاهی
سوسیالیستی،
این مبارزه در
ابتدائی ترین
و خود انگیخته
ترین شكل خود-
شكستن ماشین
آلات – بروز می
نمود كه چیزی
به جز یك
اعتراض
نخستین و هنوز
سر در گُم
علیه بیداد
اجتماعی
سرمایه نبود.
چه،
هر كس – { به جز
آقای پایدار ! } –
می داند كه
امر شكستن
ماشین ها به
توسط كارگران،
اقدامی مبتنی
بر آگاهی
سوسیالیستی و
در جهت پیشروی
به سوی سوسیالیسم
نیست، بل
مبارزه ای
فاقد آگاهی
حقیقی،
مبارزه ای خود
انگیخته یعنی عصیانی
كور است كه از
این رو نه فقط بی
ثمر است یعنی
هیچ گونه كمكی
به مبارزه ی
واقعی و آگاهانه
ی كارگران نمی
كند، بل هرگز نمی
تواند به
عبور از چهارچوب
نظم سرمایه
نیز، منجر
شود.
اما
به هر ترتیب،
به مرور كه
آگاهی
سوسیالیستی به داخل
جنبش خود
انگیخته ی
كارگران نفوذ
می كند،
تدریجاً
اشكال
مبارزات
خودبخودی، ارتقاء
یافته و به
مبارزه ای
آگاهانه گذار خواهدنمود.
یعنی به همان
میزانی كه
آگاهی حقیقی
به درون جنبش
خودانگیخته
رسوخ پیدا می
كند، عصیان
های كور
كارگران به
مبارزاتی
آگاهانه،
متحدانه، منظم
و نتیجه بخش
تبدیل می
گردد.
به
یك سخن، به
گمان من
ماركس- كه
گویی ظهور آقای
پایدار را پیش
بینی كرده
بود- به عمد،
این اقدام
كارگران به
شكستن ماشین
آلات را ”
عصیان ” نامیده
است تا بدین
طریق بر خصلت خودانگیخته،یعنی
فاقد آگاهی
آن، تأكید
داشته باشد. چه،
مبارزه ی
سوسیالیستی
طبقه كارگر
همان گونه كه
گفته شد،
مبارزه ایست
آگاهانه،
متحدانه و
هدفمند و نه ”
عصیان ” های
كور،
ناامیدانه و
خود انگیخته.
از این رو بی
دلیل نیست كه
بورژوازی همیشه
و در همه جا
عصیان های كور
را حتی اگر فراگیرترین
و عمومی ترین
شكل را نیز
بخود بگیرد به
جنبش های
مبتنی بر
آگاهی، جنبش
هایی كه حزب
كمونیست
واقعی در آن
فعال است،
ترجیج می دهد.
زیرا نیك می
داند كه این
عصیان ها- هر
چقدر هم كه پر
انرژی و مخرب
باشند- باز هم به
جایی نخواهند
رسید و توده
های كارگر كه بدین
طریق انرژی
خود را تخلیه
كرده اند،
بزودی
مأیوسانه به
سر كار خود
باز خواهند
گشت. و همچنین
بورژوزای به
خوبی می داند
كه جنبش خود
انگیخته ی توده
ها- جنبشی كه فاقد
حزب آگاه، خوش
فكر، راهبر و
با نفوذ است-
زمینه ی فریب
توده ها و
منحرف نمودن
مبارزه شان را
هم چنان
محفوظ نگاه می
دارد.
بیك كلام نقش
عنصرآگاهی،نقش
عناصرحامل
این آگاهی
والا لخصوص
نقش حزب
كمونیست
رابورژوازی
بخوبی می
فهمدوازاینروست
كه میكوشد وهزینه
می كند
تاعناصرآگاه
وهمچنین
اعضای حزب
كمونیست كه دراین
جنبشها فعالند
راشناسایی
ودستگیركند.
بورژوازی حتی
میكوشدپیش
ازوقوع این
جنبشها،عناصریادشده
راحذف
كندتامباداهنگام
وقوع چنین
بزنگاه های سرنوشت
سازی،وجوداین
عناصر" مسأله
دار"،كنترل
كارراازدست
بورژوازی
خارج كند (1).
زیرابخوبی
میداندكه
درغیاب دسته ی
پیشاهنگانی
كه درحزب متشكل
شده اند،
تهدیدی جدّی برای او
وجود نخواهد
داشت و
بهرترتیب كه
باشد نهایتأ
همه چیز به
خیرخواهد
گذشت.
بعبارتی
وجود تمایزی
واقعی
میان پیشرو
و توده {میان
حزب وطبقه}همانا
حقیقت پیش
پاافتاده ای
مربوط به
امرنبرد
طبقات دشمن
است كه هم
بورژوازی وهم
پرولتاریا
آنرا بسادگی
فهم می كنند و
جدی می گیرند،
فقط خرده بورژوا-
ناصرپایدار-
است كه دردرك
آن دچارمشكل
میباشد.
واینكه
بورژوازی
اگراین درس
ابتدایی سلطه
طبقاتی اش
یعنی این
"تمایز
واقعی" میان
آگاهی و خودانگیخته
گی را درك نمی
كردآنگاه بجای
دستگیری عناصر
پیشرو وابسته
به حزب،می
بایست خود
طبقه را توقیف
می كرد، و بجای
كوشش درجهت
متلاشی كردن
حزب، باید در
جهت متلاشی
كردن طبقه
برمی آمد!- اما
بورژوازی نه
بدلیل نادانی
اش، بالعكس
برمبنای
آگاهی طبقاتی
اش،
این"تمایزواقعی"
رافهم نموده
ولذا آنگونه
كه بایسته است
عمل می كند،
یعنی می كوشد
شكل گیری حزب
سیاسی طبقه ی
كارگر را حتی
در جنین خفه
كند و نهضت
انقلابی
كمونیستی را
پیش از آنكه
قد علم كند،
سرببرد.
درغیراینصورت،
امرمبارزه ی
دوطبقه ای كه
عمیق ترین
دشمنی پدیدارشده
درتاریخ را
جلوه گر می
سازد به بچه
بازی خنده
آوری مبدل می
شد كه فقط به
درد آقای
پایدار می
خورد وبس.
بعبارتی
پایدار آنگاه
كه ماركسیسم
را نه علم
بلكه دقیقأ
خود مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا
تلقی می كند و
بدینسان تمایز
واقعی
ومرزحقیقی
میان مبارزه ی
مبتنی برعلم
وجنبش
خودبخودی را
بر هم می ریزد
و نادیده می
گیرد، لابد
بورژوازی را
احمق تصور كرده
كه جلوی
انتشاركتب و
نشریاتی كه این
آگاهی علمی
را اشاعه می
دهد را می
گیرد. پایدار
چه وقت می خواهد
دست ازاین
تفكر كودكانه
بر دارد؟
مخلص
كلام، پایدار
بر مبنای همین
تفكر نادرست
خویش است كه
در برخورد به ”
مدافعان
سوسیالیسم” می
نویسد: ” اگر
همه ی كارگران
دنیا از قدرت
بصریت و دانش
و ژرفای علمی
ماركس
برخوردار
نیستند،
معنایش
بورژوایی
بودن جنبش آن
ها و تضاد
میان مبارزه ی
طبقاتی آنان
با سوسیالیسم
علمی و آموزش
های ماركس
نیست .” (ص9)- اما
همان گونه كه
مشاهده می
گردد پایدار
به صورتی
آشكارا منكر
این حقیقت است
كه جنبش
خودبخودی
كارگران – درست
به لحاظ
خودبخودی
بودنش-
نسبت به
مبارزه ی
آگاهانه {
سوسیالیستی،
آموزش های
ماركس} متمایز
بوده و لذا در
تقابل
و تضاد با آن
قرار می گیرد.
به
بیان دیگر و
در واقع،
آگاهی حقیقی، علیرغم
پیوندی كه با
آگاهی خود
انگیخته و
كاذب دارد، به
عبارتی جنبش
سوسیالیستی
به رغم وحدتی
كه با این
جنبش عصیانی و
كوركورانه
دارد، از آن متمایز
نیز هست، زیرا
آن ها در واقع دو
وجه متضاد از
یك جریان واحد
یعنی جنبش
طبقه ی كارگر
به مثابه ی یك
كلیت واحد
هستند. از این
رو وجه سوسیالیستی
این جنبش، می
كوشد با
انتقال آگاهی
حقیقی{
سوسیالیستی}
به درون این
جنبش، به
مخالفت و
مقابله با عنصرخودانگیخته
گی برخیزد یعنی
در تضاد و
تقابل با آن
قرار گیرد تا
بدین سان از
خصلت كوركورانه،
خودبخودی و
پراكنده ی آن
بكاهد و آن را
به جنبش
آگاهانه و لذا
حقیقی و
نیرومند مبدل
گرداند و این
كه كُنش و واكنش
میان این دو
وجه متضاد{ نبرد
اضداد}، در
واقع
لكوموتیو
حركت و پیشرفت
كلیت جنبش
طبقه ی كارگر
را در نبرد با
بورژوازی پدید
می آورد.
بدین
سان روشن می
گردد كه جنبش
طبقاتی
پرولتاریا،
وحدتی است كه
متضمن جنبه
های متمایز
است، یك چیز
بدون تضاد و
كشمكش نیست،
بل عاملی است
كه زندگی
دارد:
”
تضاد ریشه ی
هر نوع حركت و
هر نوع جلوه ی
حیاتی است؛ هر
چیز فقط تا آن
جا كه تضادی
در خود نهفته
دارد، قادر به
حركت، فعالیت
و آشكار ساختن
گرایش ها و
انگیزه های
درونی خویش
است.” ( هگل- ” علم
منطق ”- جلد2- به
نقل از ” در
آمدی بر هگل ” –
ژاك دونت-
ترجمه ی
پوینده- ص117)
پس،
شرایط كنونی
جنبش در ایران
به مثابه ی
آغاز دوره ای
است شامل از
یگانگی اولیه
ی تضاد تكامل
نیافته و
نهفته ی موجود
در داخل جنبش
طبقه ی كارگر به
سوی ظاهر
شدن تدریجی
تمایز و جدایی
عناصر نهفته
در داخل آن. یعنی
روندی كه طی
آن، آگاهی
سوسیالیستی،
مرتبط{ یگانه }
با آگاهی خود
انگیخته، و در
عین حال، از
آن متمایز می
گردد. لذا،
جنبش طبقه ی
كارگر در
شرایط كنونی،
همچون زهدانی
است كه این
تضاد در آن
نموّ می
كند.
به
دیگر كلام،
پرولتاریا از
بدو پیدایش
خویش، و از
بطن مبارزات
خودبخودی اش، روند
غیریت یافتگی
آگاهی حقیقی
از آگاهی خود انگیخته
را ، آغاز می
كند. این
غیریت یافتگی
امری است كه
در مراحلی از
رشد خویش، در
حزب كمونیست
متجلی می گردد. لیكن
پدیدار شدن
این تضاد میان
حزب و طبقه در درون
جنبش طبقه كارگر،
به معنی نفی وحدت
اولیه وآغازین آن
است { نفی اول}.
لیكن این روند
در واقع،
شقاق، تعارض و
كشمكشی
درونی را موجب میشود كه
موتور محرك
پیشرفت
مبارزه ی
پرولتاریا علیه
بورژوازیست.
اما این طبقه
پس از كسب
قدرت سیاسی-
به همان سان
كه به جامعه ی
كمونیستی نزدیك
می شود-
این غیریت
یافتگی درونی
اش، این شقاق،
را نیز به
تدریج به سوی
امحاء می راند
یعنی نفی می
كند{ نفی دوم،
یا نفی در نفی}.
و این كه امر
مزبور مصادف
خواهد بود با
امحاء
پرولتاریا به
مثابه یك طبقه
كه لزوماً فقط
در سطح جهانی امكان
پذیر خواهد
بود.
پس
دیده می شود
نه فقط دانه
جو بر طبق
فرمول هگلی می
روید، بل
پیشرفت
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا در
جهت پیروزی
نهایی اش نیز
بر طبق
همین فرمول
صورت می
پذیرد.
به
كلامی دیگر،
آگاهی حقیقی مبتنی بر
علم {
ماركسیسم }،
صرفاً وجه
دیگر آگاهی
خود انگیخته
است و محصول
روند غیریت
یافتگی آن. از این رو
تنها مجموع
این دو وجه با
هم است كه
تمامیت مشخص
فرآیند
تاریخی و جنبش حقیقی
طبقه ی كارگر
را می سازد.
اما،
بدین ترتیب
روشن می گردد
كه لكوموتیو
حركت جنبش
طبقه ی كارگر
در مبارزه اش
علیه بورژوازی،
در واقع سرشت
منفی و متعارض
موجود در داخل
خود آن است.
یعنی، پیدایش
و وجود این
تضاد میان
آگاهی انسجام
یافته در حزب
و آگاهی خود
انگیخته،
میان بخش
پیشرو متحد و
بخش عقب
افتاده و به
یك كلام حضور
دائمی این تناقض
و این تعارض
در داخل این
جنبش، وی را
بی آرام می
كند. لذا او می
كوشد تا بر این
تناقض درونی و
این دوپارگی،
فائق آید. كُنش
و واكنشی كه
از این رهگذر،
میان این دو
وجه متضاد در
می گیرد، در
واقع یگانه
موتور محرك
این جنبش و این
كلیت را پدید
خواهد آورد.
چه
،آگاهی
سوسیالیستی
{حزب}، خصلت
منفی جنبش طبقه
ی كارگرونفی
كننده ی
روزمره گی
وخودبخودی
بودن آنست.
حزب ،آن سلبیت
درونی این
جنبش ونیروی
محرك توسعه ی
آنست : "سلبیت
ضربان نبض
وحدانیت وجود
درحركت
خودبنیاد،خودانگیخته
وزنده ی آنست.
" ( منطق – جلد2 - ص70
–بنقل
ازگارودی ص167 ) .
بعبارتی
دیگر، جنبش
طبقه ی كارگر
–اگربخواهدحقیقی
و واقعی
باشدونه
مجازی وبی
حاصل -همچون
لهستان – ،فقط
میتواندمحصول
شدن آن،محصول
تناقض یعنی
كشاكش میان
حزب وطبقه
باشدوبس.
زیرا:
"تناقض
اصل هرحركت
خودانگیخته
ای است كه درذات
خودچیزی
جزتظاهرتناقض
نیست. حركت
بیرونی ومحسوس
{درواقع}
وجودحاضروبیواسطه
ی {تناقض} است{........}
پس شئی تا
آنجا زنده است
كه
دربردارنده ی
تناقض است
ونیروی
دربرداشتن
وتحمل آنرا
داراست." (منطق-جلد2
–ص67-بنقل
ازگارودی-ص167 ).
لذا این
كنش و واكنش
میان حزب
وطبقه ،سیرحركتی
راپدیدمی
آوردكه
ازرهگذرآن،ایندومداومأ
خودرا دگرگون
كرده ودرمعرض
پیشرفت قرارمیگیرند.
به
یك سخن، جنبش
طبقه ی كارگر
به مثابه ی یك
كلیت واحد، فقط
از معبر این
تضاد می
تواند راه خود
را در نبرد با
بورژوازی بگشاید
و به پیش برود. پس،
خصلت آگاهانه
و خصلت
خودبخودی
جنبش، در این
جا و در واقع
با هم یكی و از
هم جدا و پیدا
هستند. آن ها
دو حال { یا دو
صورت،یادو
وجه } از یك
جریان واحد و
یك واقعیت
واحد خواهند
بود: جنبش
طبقه ی كارگر
به مثابه
كُلیت.
این
جنبش، در عین
حال، چیزی
نخواهد بود
مگر جریان
زنده ای كه
هستی اش محصول
اتحاد دو وجه
متعارض یا دو
نیروی متخاصم است؛
و آنگاه كه از
جا بلند شود و
بایستد چیز دیگری را
نمایان نمی
سازد مگر هیبت
یك دیو زیبای دو
سر. و اینكه هر
یك از این دو
سر،
علیرغم
همكاری با آن
دیگری، بنابر
نیرو و توانایی
اش می كوشد تا
اختیار حركت و
مسیر پیشروی
این دیو را
خود،
تعیین كند.{جنبش
توده ای"عروج"یافته
درلهستان،بمانندیك
دیو"تك سر"بود
وازاینرو
مهارآن برای
بورژوازی،
امری بودآسان.}-
لذا پراتیك
این جنبش، از
تنش و كشمكش
دائمی میان
این دو وجه،
زاده می شود. و
اینكه این
تضاد از درون
خود این جنبش
عبور می كند،
و به عبارتی،
بستر این تضاد
خود جنبش طبقه
ی كارگر به
مثابه ی یك تمامیت
است.
پس ،
جنبش حقیقی
طبقه ی
كارگربمثابه
ی كلیت،چیزی
بجزیك حركت
تناقض بار،نیست.
درغیراینصورت
یك جنبش
"مجازی"خواهد
بود همچون
جنبش لهستان.
بعبارتی جنبش
حقیقی طبقه ی
كارگر بمثابه
یك كلیت واحد
را می باید چون
كل درحال شدن،
تلقی كرد واین
مستلزم وجود
تضاد درونی ،
در داخل آنست:
تضاد میان حزب
و طبقه .
لیكن
از آن چه رفت
این موضوع نیز
روشن می گردد كه،
گسست و دو
پارگی درونی،
میان طبقه و
پاره ای از
وجود خودش{
حزب كمونیست}،
مرحله ای
ضروری در راه
رسیدن به جنبش
طبقاتی
پرولتاریا در
وضعیتی حقیقی
و نیرومند
است. به
عبارتی با
پیدایش حزب
طبقه ی كارگر
به مثابه
تشكیلات مجزّای
دسته ی متحد
پیشاهنگان
پرولتاریا،
در واقع، گسستی
را در جنبش طبقه ی
كارگر موجب شده
ایم. اما این ”
گسستگی ”
نیز امری
دیالكتیكی
است، یعنی با
ضد خود- با ” پیوستگی”
–
همراهی دارد(2). به
عبارتی ایجاد
این گسستگی،
موجب می شود
تا دسته ی
متحد پیشاهنگ
پرولتاریا
یعنی حزب، با
ایجاد فاصله
ای محدود
میان خود و ” دگر” اش، وی
را بهتر و
روشن تر ببیند
و لذا بر آن
اثر گذار تر
واقع شود. به همان
گونه كه بنابر
رسم عشق ورزی-
عاشق از معشوقش
برای لحظه ای
فاصله می گیرد
تا بتواند
جمالش را به
تمامی نظاره كند،
و آنگاه
دوباره او را،
و این بار تنگ
تر، در آغوش
بگیرد:
”
سیر ضروری
تحول، یكی از
عوامل حیات
است كه در تضاد
همیشگی شكل می
گیرد، و كلیت
زندگی در پرشورترین
حالت خود
امكان پذیر
نیست، مگر از
ره گذر
بازسازی بر
مبنای
حادترین
جدایی”، ( هگل-
تفاوت نظام
های فیشته و
شیلینگ-
پدیدار شناسی
روح- به نقل از ”
تاریخ و آگاهی
طبقاتی”، لوكاچ-
ترجمه ی
پوینده- ص302- تأكید
از من است ).
به
دیگر سخن،
جنبش طبقه ی
كارگر به
مثابه ی یك تمامیت،
فقط می تواند
به شیوه ای
دیالكتیكی یعنی
بر مبنای
خویشتن خویش-
بر مبنای تضاد
درونی میان
خود و پاره ای
از خویش-
پیشرفتی
حقیقی و واقعی
داشته باشد.
لذا، مبارزه
و تقابل اضداد
میان آگاهی
خود انگیخته
و آگاهی
مبتنی بر علم{
ماركسیسم}،
بیانگر خاستگاه
و انگیزه ی
محرك پیشرفت
این جنبش واحد
است. یعنی
گویای
خاستگاه درونی
” خود- جنبایی ””
و ” خود-
تكاملی ” آن.
از
اینرو،
مبارزه ی
طبقاتی
پرولتاریا به
مثابه ی یك
كلیت واحد، بنابر
ضرورتی درونی-
یعنی
همانگونه كه
گفته شد بنابر
خاستگاه درونی
” خود- جنبایی ” و ”
خود – تكاملی”
اش- می كوشد تا بتوسط
ایجادحزب،
آگاهی حقیقی و
آگاهی خود
انگیخته را از
یكدیگر متمایز
كند تا بدین
سان با فراهم
ساختن زمینه ی
همكُنشی متقابل
میان این
اجزاء متضاد،
امر گردیدن ستیز
آمیز آن ها و
نتیجتاً امر
پیشرفت كلیت
جنبش را تضمین
كند. و این كه
جنبش طبقه ی
كارگر به مثابه
ی تمامیت بدین
سان و فقط از
راه این تضاد
یعنی از درون ،
پرورش می
یابد. پس بر
خلاف تصور
آقایان
پایداروحكیمی،
تئوری همان
پراتیك نیست
بل در عین
همپیوندی اش،
از آن متمایز
نیز هست. به گونه
ای كه شناخت
این ضرورت
درونی، به
مثابه ی
شناختی ”
تئوریك”،
وظایف ”
پراتیك ” فعالین
جنبش كارگری
را در شرایط كنونی
ایران تعیین
می كند و
نهیب می زند.
این به آن
معناست كه
تمامی فعالین
جنبش كارگری
در شرایط
كنونی ایران باید
با تمام قوا
بكوشند، تا این
روند غیریت
یافتگی آگاهی
مبتنی بر علم {ماركسیسم}
از آگاهی خود
انگیخته، این
روند تمایز
یابی آگاهی
حقیقی {
ماركسیسم} از
آگاهی كاذب،
این روند ” دگر ”
سازی حزب از
طبقه، تسهیل
شود تا این
تضاد از
استحكام عینی
برخوردار
گردد.
لذا، حكم
آن است كه این
جنبش طبقه ی
كارگر به
مثابه ی یك
كُلیت واحد، باید
از درون دو
پاره شود و در
درون خویش با
خود به نزاع
برخیزید: دو
پاره ی حزب و
طبقه. چه،
آن گاه كه
آگاهی
سوسیالیستی بتواند
در حزب
كمونیست
تبلور یابد،
جنبش طبقه ی
كارگر به
مثابه ی یك
كلیت واحد و
تضادمند، در واقع به
بالاترین
درجه ی فعالیت
خویش نائل
آمده است.
زیرا، در این
حال، به مثابه
ی یك موجود
كاملاً زنده،
بالغ و پویا-
یعنی موجودی ”
یگانه” اما ”
تضادمند” – ظاهر
شده است. به
عبارتی
پدیدار شدن
این تضاد {
میان حزب و
طبقه } در درون
جنبش طبقه ی
كارگر، در
واقع ابعادی
دینامیك به آن
می بخشد و آن
را به حركت و شتاب
وا می دارد. از
این به بعد
است كه كُنش و
واكنشی كه از
راه این تضاد،
میان آگاهی
خود انگیخته و
آگاهی حقیقی،
میان طبقه و
پاره ای از
وجود خودش{
حزب كمونیست}
شدت می گیرد و
كامل می شود، در
حقیقت موتور
محرك جنبش
طبقه كارگر {
به مثابه ی
كلیت} را در
مبارزه ای
مؤثر و واقعی
علیه بورژوازی
پدید می آورد. درغیراینصورت،{
با شما سخن می
گویم آقایان
پایداروحكیمی!}، نادیده
گرفتن این
تضاد، جلوگیری
از این روند
تمایز یابی،{یعنی جلوگیری
ازروندایجادحزب}،
دیگر
جایی برای عمل
این تضاد باقی
نمی گذارد.
بدیگركلام،وحدتی
كه طبقه
كارگرخواهان
آن است
تابتواندمبارزه
ای مؤثرو
واقعی علیه
بورژوازی
رابه پیش
ببرد،فقط
یك"وحدت تضادمند"میتواندباشدونه
یك وحدت ساده
وبدون تضاد.
چه، این تضاد{درعین
وحدت}، یگانه
لكومتیوحركت
جنبش طبقه كارگربمثابه
یك تمامیت
است. بعبارتی
جنبش طبقه
كارگربمثابه
یك
تمامیت،نمیتواندبگونه
ای
زنده،حقیقی و
واقعی رشدكند مگردرسایه
ی تضاد درونی
اش میان حزب
وطبقه.
لذا
فعالین پراكنده
جنبش
كنونی باید
بدانند تا
زمانی كه بر
این پراكندگی
شان فائق
نیایند، تا
زمانی كه در
حزب پیشتاز
طبقه ی كارگر متحد
نشوند، تا
زمانی كه این
تضاد میان ”
حزب و طبقه ”
قوام نگیرد،
كلیت جنبش
طبقه كارگر نمی
تواند به
نیرویی
زنده، پویا و
كارساز، به
سلاحی بُرنده
در نبرد با
بورژوازی
تبدیل شود.
اما
ناگفته
پیداست كه پیش
شرط ناگزیر و
ضروری ایجاد
حزب طبقه
كارگر آن است
كه محافل
موجود،
میان دو حوزه
ی فعالیت خود-
فعالیت
تئوریك و
فعالیت
پراتیك-
{علیرغم هم پیوندی}،تمایزنیز
قائل شوند. یعنی از
یك سو- در
شرایط كنونی
یعنی در شرایط
فقدان حزب-
بكوشند تا در
همیاری با یكدیگر،
اعتصابات و
جنبش های
خودبخودی را
سازمان دهند و
در آن دخالت
ورزند، و از
سوی دیگر با نگریستن
به تئوری به
مثابه ی یك
علم، طی روندی
برنامه ریزی
شده و زمان
بندی شده،
تلاش نمایند
تا بر
اختلافات
نظری موجود، یكی
پس از دیگری،
فائق آیند.
این همان
مسیری خواهد
بود كه به سوی
اتحاد نهایی و
ایجاد حزب
كمونیست، ره
می برد. به
عبارتی محافل
موجود با
گرایش های
مختلفی كه
دارند، بدون
آن كه از حوزه
ی اول غافل
شوند، لیكن
برای اجتناب
از سرنوشت خفت
بار
پرولتاریای
لهستان- باید
برای حوزه ی
دوم ارزشی
ویژه و در خور
قائل گردند.
اما مباحثاتی
كه هم اكنون
جاریست- و
نوشته ی حاضر
نیز به آن می
پردازد- اولین
مرحله ی این
مباحثات و
مبارزات نظری
را به وجود
آورده است كه
می توان آن را
تحت عنوان ”
وظایف گرایش
های مختلف در
شرایط كنونی،
و نحوه ی
برخورد به سندیكاها”
فرموله كرد.
لذا با اتمام
این مرحله و
نائل شدن به
اتحاد نظری در
باب آن، می
باید گام های
بعدی یكی پس
از دیگر
برداشته شود.
شكل مالكیت
سرمایه در
ایران، صف
بندی طبقاتی و
احزاب سیاسی
در ایران، جمع
بندی از دلایل
اساسی شكست
انقلاب اكتبر. به
عبارتی دیگر، حل
هر یك از
مسائل تئوریك
مورد اختلاف،
درجه ای از
ارتقاء
تئوریك و همگرایی
عملی میان
بخش پیشرو ولذا
تأثیر آن بر
مبارزه ی كل
طبقه، خواهد
بود. اما هر
مرحله از
پیشرفت این
پراتیك، به
نوبه ی خود
موجب گشایش
باب های جدیدی
نیز در عرصه ی
تئوریك خواهد
شد و امر
ارتقاء تئوریك
در این زمینه
ها ی جدید را
نیز ایجاب خواهد
نمود. زیرا در
هر حال، بین
این دو حوزه
ارتباطی
دیالكتیكی
وجود دارد.
به
كلامی دیگر،
این محافل و
گرایش های
مختلف، می
بایست در وهله
ی اول، نقش
شان فراهم
كردن شرایط
برای شكل گیری
حزب پرولتاریای
انقلابی باشد.
چه، این
اتحاد- و
ایجاد حزب
كمونیست-
مسلماً بر روی
پراتیك جنبش
طبقه ی كارگر
تأثیر مهمی
گذاشته و راه
آن را هموار می
سازد، به گونه
ای كه مناسبات
جدیدی را میان
پرولتاریا و
بورژوازی،
برقرار سازد.
و متقابلاً،
این توسعه ی پراتیك
جنبش طبقاتی
پرولتاریا و
توازن قوا در
وضعیت جدید،
امكان فرمول
بندی جدید
تئوریك را
فراهم و لزوم
پیشرفت و
ارتقاء آن را
طلب خواهد
كرد.
به
یك كلام،
همكُنشی
متقابل میان
تئوری و پراتیك-
كه در واقع
یگانه
لكوموتیوحركت و پیشرفت
است- فقط
زمانی به طور
كامل صورت می
پذیرد كه این
تضاد
دیالكتیكی به
بلوغ كامل
رسیده باشد.
این به آن
معناست كه این
در دو وجه
متضاد، ازدل یكدیگر
بیرون آمده و
از هم
متمایز شوند، تا بدین
سان با
به پختگی رسیدن
این تضاد، امر
كُنش و واكنش
متقابل میان قطبین
آن در حاد
ترین و
بالاترین سطح
انجام پذیرفته
یعنی زمینه
گردیدن ستیز
آمیز آن دو به
طور كامل
فراهم گردد: ”
بازسازی بر
مبنای
حادترین
جدایی” ( هگل )
اما
در این جا
مایلم توجه
خواننده را به
یكی از فوت و
فن های ” تحسین
برانگیز” آقای
پایدار، جلب
كنم.-
لیكن پیش از
آن، لازم به
یادآوری است
كه در ابتدای
این جزوه در
باره ی روش
ناپسند اقای
پایدار صحبت
نمودیم. یعنی
آن روشی كه بر
طبق آن، پایدار
تفسیر شخصی
خود از دیگران
را داخل گیومه
قرار می دهد
تا وانمود كند
كه نقل قولی
دقیق و كلمه
به كلمه از
دیگری است.
البته ابتدا
این گونه فرض
كردیم كه
پایدار روش
صحیح را نمی
دانسته -{ كه این
خود بسیار
تعجب برانگیز
می نماید! } – و
لذا كافی است
تا به او تذكر
داده شود تا
آن را رعایت
كند. اما- از
خواننده چه
پنهان- كه كمی
هم مشكوك شدیم
كه مبادا غرضی
در میان باشد
و از این رو
احتیاطاً
تصمیم گرفتیم
كه تمام نقل و
قول هایی كه
وی از دیگران
آورده است را
خود رأساً و
از طریق رجوع
به متن اصلی،
چك كنیم. حال
ببینید كه چه
چیزی دستمان
را گرفته است:
”
مدافعان
سوسیالیسم ” نوشته
بودنند:
” تئوری و
پراتیك وحدت
ضدین هستند به
این معنا كه
هر یك بدون
دیگری وجود
ندارد” .( ” آنارشیسم-
سندیكالیسم و
انحلال طلبی ”
ص2- تأكید از من
است).
لیكن
پایدار
به نقل از ”
مدافعان
سوسیالیسم ”
می نویسد:
” رفقا می
گویند كه ”
تئوری و
پراتیك در حكم
وحدت اضدادند…..
هر كدام آن ها
بدون دیگری
وجود دارد….." "-(”
مدافعان
سوسیالیسم ” و
روایت مبارزه
ی طبقاتی! - ص21- تأكید
از من است ).
آری،
باور كردنی
نیست اما
حقیقت محض
است. ” مدافعان
سوسیالیسم ”
می گویند: ”
ندارد ”، اما پایدار به
نقل از آن ها
می نویسد :” دارد ”! و این كه
پایدار عمدأ این
جمله ی حریف
را داخل گیومه
قرار می دهد
تا به خواننده
وانمود كند كه
عیناً گفته ”
مدافعان
سوسیالیسم” را
با امانت داری
كامل نقل
فرموده است! - حال از
خواننده می
پرسیم
كه آیا جالب
نیست كه چنین
شخصی با وقاحت
تمام ”
مدافعان سوسیالیسم”
را متهم می
گرداند كه: ” در
جستجوی بهانه
ای برای
انتقاد از سرِ
لاعلاجی،
تشبث به هر حشیشی
را بهتر از
هیچ گونه تشبث
تشخیص داده اند
"(همانجا-ص8)!
مضافاً
آن كه پایدار
نقد خود بر
نوشته ی ”
مدافعان سوسیالیسم
” را بر روی
سایت خود قرار
می دهد، اما از
نوشته ی ”
مدافعان
سوسیالیسم” در
سایت یاد شده،
اثری دیده نمی
شود !-
آیا پایدار با
این ترفندها
می خواهد مانع
دسترسی
خواننده به
نوشته ی ”
مدافعان
سوسیالیسم ” گردد
تا مبادا دم
خروسی كه سرقت
كرده است،
دیده شود!
رسام
ثابت نیز در
نوشته ی خود
موسوم به ”
قطاری را ببین
كه آنارشی ”
ناصر پایدار ”
می برد و چه خالی
می رود” ، در باب نقض
حقوق
دمكراتیك از
سوی پایدار در
قرار دادن نقد
خود به م. رازی
بر روی سایت
خود و امتناع
از درج پاسخ م.
رازی در آن
سایت، اعتراض
می كند. اما
حال دیده می
شود كه ظاهراً
این رفتار
آقای پایدار
به پرنسیب
اصلی او مبدل
شده است. و این
كه مبادرت به این
عمل به توسط
آقای پایدار،
در خوش بینانه
ترین حالت
بیان آن است
كه وی تشخیص
داده كه خواننده
نیازی ندارد
تا به نوشته
های طرفین بحث
دسترسی داشته
باشد، كه در
این صورت وی
در واقع تشخیص
خود را
جایگزین
تشخیص
خواننده
ساخته و این
برخلاف وعده
های اوست مبنی
بر این كه از
فراز سر طبقه
و به نیابت از
آن نباید
تصمیمی برای
شان گرفته شود!- و در
بدترین حالت ،
آقای پایدار
می ترسد از این
كه مبادا
خواننده با
دسترسی یافتن
به هر دو نوشته
طرفین، به
تحریفات و
احیاناً دوزو
كًلًك های حقیر او
پی ببرد، كه
چنین سبك و
سیاقی برای
همه امری است
شناخته شده و
فقط یك نام
نیز بیشتر
ندارد:
سانسور. البته
ما تمایل
داشتیم حالت
اول را محتمل
بدانیم كه
جرمی سبك تر
است. اما در
نظر گرفتن
مجموعه ی
رفتار آقای پایدار،
ما را از این
كار بر حذر می
دارد.
آری،
دانشمند نجیب
ما پس از
ارتكاب به این
دستبرد، "
حمله " طولانی
و وسیع خویش
علیه " مدافعان
سوسیالیسم "
را آغاز میكند
تحت این عنوان
كه : " معنای
این احكام
بدون نیاز به
هیچ تفسیر و
تعریف این است
كه تئوری یك
چیز است و پراتیك
یك چیز دیگر،...
" ( همان صفحه).
اما پایدار از
رو نمیرود و
در این راستا
به طور كلی
زبانش را رها
میكند و هر
وصله ی ناچسبی كه به
مغزش خطور
مینماید را به
" مدافعان
سوسیالیسم"
میچسباند
بدون آنكه
نیازی به آوردن
نقل قول
مستقیم از
حریف را احساس
كند، لذا
مینویسد: "
مدافعان
سوسیالیسم"
قصد دارند: " حتی
در اساسنامه
حزبشان
ورود غیر
كارگران به
حزب را منع
كنند" ( صفحه 19)
لیكن
مسخره تر از
همه آن است كه
پایدار در هنگام
افترا زدن نیز
دچار التقاط
میشود!- چه، در
فوق ادعا كرده
است كه "
مدافعان
سوسیالیسم"
میخواهند از
ورود
روشنفكران
به حزب
جلوگیری كنند.
اما چند سطر
بعد افترایی
را به "
مدافعان
سوسیالیسم"
وارد میكند
كه درست در
نقطه مقابل آن
قرار دارد.
زیرا اكنون، "
مدافعان
سوسیالیسم"
را متهم میگرداند
كه حزب مورد
ادعای آنها فاقد
وجود كارگران
خواهد بود! : "
حزبی متشكل از
نخبگان و
دانشوران كه
افرادش یا از
جنس كارگر
نیستند یا اگر
هم ریشه
كارگری داشته
باشند، اهلیت
تحزب خویش را
از طریق دانش
و آگاهی و
معلومات
مكتبی كسب میكنند.
" ( صفحه 20)!
لیكن
پایداربه این
روش های مبتذل
شانتاژ گونه
نیز- كه فقط
قصد خفه كردن
انتقاد حریف
راتعقیب
میكند- بسنده
نمیكند،بلكه
گویی از دست "
مدافعان
سوسیالیسم"
دیگر كاسه
صبرش لبریز
شده باشد به
یكباره آنها
را گروه "
آویزان به
كمونیسم و
جنبش كارگری" (
صفحه 24) نام
گذاری میكند!
بله،
پایدار سر
انجام
بدینسان یعنی
به توسط فحاشی
وعربده كشی
میخواهد حریف
را " مرعوب"
كند تا شاید
میدان را برای
او خالی كنند.
" مدافعان
سوسیالیسم"
را نمیدانم،
لیكن ما كه
گردنمان از مو
هم نازكتر است
از این " قداره
بند عرصه
تئوریك"
بسیار ترسیده
و حتی لرزیده
ایم. اصلاً
اینكه در این
مدت در جنبش
حضور داشته
ایم و این
جسارت را
مرتكب شده ایم
فقط به این
خاطر بوده كه
تا كنون كسی
همچون پایدار
پیدا نشده بود
تا اینگونه
برای ما هارت
و پورت كند.
والّا ما
عافیت طلب تر
از آن هستیم
كه جای حساس
خود را با شاخ
گاو طرف كنیم! –
و اینكه "
مدافعان
سوسیالیسم"
در مقابل
افتراها و
فحاشی های
پایدار سكوت
كرده اند
گیریم كه به
آن خاطر بوده
باشد كه مرعوب
گشته و میدان
را برای این
حضرت والا
خالی كنند. در این
حالت یقیناً
تاریخ خواهد
نوشت كه
مبارزه نظری
میان پایدار و
" مدافعان
سوسیالیسم"،
سر انجام به
ضرب و زور و
خدعه و سانسور
و نهایتاً
قداره كشی،
اما
با"قاطعیت
تمام"، به نفع
پایدار خاتمه
یافت و این
مظهر آنچیزی
است كه در
تاریخ گهگاه
حادث میشود: غلبه
جهل بر علم!
بله،
انحراف از
پایدار،
انحراف از
حقیقت است و
لذا تمامی
كسانی كه از
این " حقیقت"
منحرف شوند
یعنی تمامی
كسانی كه
عاقلانه نمیدانند
كه ایجاد
اتحادیه های
كارگری را تحریم
كنند، تمامی
كسانی كه فكر
و ذكرشان غلبه
بر تفرقه و
تكه تكه بودن
كنونی جنبش چپ
است را به
القابی متهم
میسازد همچون
" ... رفرمیسم
راست و چپ،
ناسیونالیست
ها آویزان به
كمونیسم و جنبش
كارگری،
گروهای
سوسیال خلقی،
..." ( صفحه 24 ) و
غیره وغیره.
به
عبارتی
پایدار به جای
ارائه
استدلال و نقد
واقعی
تئوریك، آنجا
نشسته و برای
ما آب دهان میپراند!
–. پایدار
بدینسان قصد
دارد تا
خوانندگان
خود- كه گویی
آنها را بچه
تصور كرده
است- را از ما"
بترساند" و
لذا میگوید:
مسیر اینها"
نه به سوی
كمونیسم بلكه
به شكل دیگر
از سلطه
مناسبات بردگی
مزدی و " جهنم"
هولناك
حالكمیت
سرمایه ره میبرد."
( صفحه 24- گیومه
از من است).- آری!
پایدار بدینگونه
مسیر
پیشنهادی ما
را بسوی "
جهنم" و مسیر
خود را ( لابد)
بسوی " بهشت"،
تلقی میكند.
این همان
اصطلاحات
مخصوص روحانیون
است آنگاه كه
گویی با " عوام
الناس " طرف هستند
و میخواهند
آنها را از
مسیری بجز
مسیر تعیین
شده به توسط
خودشان،
بهراسانند!-
لذا اگر
پایدار را رها
كنیم به گمانم
فقط كمی مانده
است تا
بیكباره ما را
" شیطان" و خود
را " خدا" – و یا
دست كم
خواهرزاده
خدا- معرفی
كند!- لیكن
جالب اینجاست
كه چنین شخصی
دیگران را عوام
فریب مینامد!
بله،"حقیقت
همانست كه من
میگویم والآّ
بدا به حال
حقیقت" !-این
است شعار آقای
پایداروعمل او!
در
اینجا بد نیست
كه توجه
خواننده را به
نكته ای دیگر
از منش های"
نجیبانه"
آقای پایدار
جلب كنیم.
پایدار در
باب" مدافعان
سوسیالیسم"
مینویسد: "
برای لحظه ای
در نظر بیآورید
كه مثلاً
ماركس سر از
قبر بیرون
میكرد و میدید
كه زیر نام
تقدیس نقش
علمی وی رابطه
او با پرولتاریا
و جنبش كارگری
را اینگونه
تعریف میكنند.
تصورم این است
كه در مسالمت
آمیز ترین
حالت خواستار
تشكیل یك
محاكمه فوری
حقوقی برای
محاكمه شما به
عنوان مسخ
كنندگان اس و
اساس حرف های
خود می شد." (
صفحه 9)
صرفنظر
از رجز خوانی
های بی محتوا،
گفتار فوق حاوی
نكته ای دیگر
نیز هست. و آن
اینكه ظاهراً تاریخ
را اشتباه به
عرض آقای
پایدار
رسانده اند
چون آنكس كه نظریه
ورزی را جرم
تلقی نموده و
لذا " خواستار
تشكیل یك محاكمه
فوری حقوقی"
می شد، نه
ماركس بلكه
استالین بوده
است!- اما جالب
تر آنكه،
پایدار امر تشكیل
دادگاه با
حضور هیئت
منصفه یعنی
انجام " یك
محاكمه فوری
حقوقی" برای خردورزان
را "در مسالمت آمیز
ترین حالت"
توصیه میكند!-
ما می پرسیم
حالت های غیر
مسالمت آمیز
مورد علاقه
پایدار كدام
است؟- آیا
همان حالاتی
است كه
استالین
هرگاه امكان
محاكمه فوری
را برای
مخالفین نظری
اش نمیدید آنها
را به شیوهایی
چون ترور، یا
وادار كردن به
خودكشی، حذف
فیزیكی
میكرد؟-
ملخص
كلام، موضوع
ایده های
مطروحه از سوی
آقای پایدار و
درستی یا
نادرستی آن به
كنار. اینجا صحبت
از روش و منش
او در بین است.
از اینرو اگر
صحبت های
پایدار در
باره محاكمه
اندیشه پردازان
و حالت های
مسالمت آمیز و
همچنن حالت
های غیر
مسالمت آمیز
را به تنهایی
وجدا ازمباحث
تئورك ارائه
شده ازسوی او،
مد نظر قرار دهیم
ممكن است آن
را به حساب بی
دقتی در گفتار،
ندیدن بار
كلمات و سبك
مغزی وی
بگذاریم. اما آنگاه
كه این سخنان
او را در
ارتباط با
مجموعه
رفتارش یعنی
استفاده
توأمان وی از
ضرب و زور،
خدعه و سانسور
و ارعاب قرار
دهیم، آنگاه
دیگر موضوع
كاملأ فرق
خواهد كرد.
یعنی خواهیم
دید كه برای
اولین بار سر
و ته رفتار
آقای پایدار
به خوبی با هم
جفت میشود و
همه اجزاء، در
یك راستا و
مسیر قرار
میگیرد به
گونه ای كه
چهره زشت و
كریه
استالینیسم
هویدا میگردد.
تازه آقای
پایدار هنوز
دستگاه مهیبی
همچون ك- گ- ب
دوران
استالین را در
اختیار ندارد و"
بریا" گوش به
فرمانش نیست،
و الاّ بگمانم
استالین را
روسفید میكرد!
به
یك كلام مجموع
سبك و سیاق
رفتاری آقای
پایدار
نشانگر آن است
كه وی فقط " در
حرف" استالین
را رد كرده
است؛ و حتی
بیانگر آن
میباشد كه موضعگیری
به ظاهر تند و
تیز او علیه
استالین
صرفاً نوعی" فریب
بدنی" محسوب
میشود. یعنی
همچون
فوتبالیستی
كه با حركات
فریبنده بدنش
در ظاهر
وانمود میكند
كه میخواهد از
این سمت حركت
كند اما قصد
واقعی اش آنست
كه به سمت
مخالف برود!-
به عبارتی
اتخاذ موضع ضد
استالینی، به
راحتی میتواند
مأمنی را برای
شخص، فراهم
سازد تا زیر
پوشش آن
بتواند بهتر و
راحتر همان
روش ها و منش
های زشت و
زیانبار را
پیگیری كند؛
به گونه ای كه
هر آینه روش
های ناپسندش
مورد اعتراض
دیگران واقع و
به
استالینیست
متهم شود
آنگاه میتواند
اتخاذ موضع
سیاسی ضد
استالینی اش
را دلیلی بر
ناروایی
اتهام،
قلمداد كند.
در صورتیكه
استالینیسم
در واقع نوع
مجسمی از یك رفتار
انحرافی عام
است تحت عنوان
بوركراتیسم. لذا
برائت از
استالین
خودبخود و هر
گز به معنی
دوری گزیدن از
رفتار كلی
بوركراتیك،
نیست و نخواهد
بود.
سرانجام
انكه، تمامی
كسانی كه در
باب تشبث
پایدار به این
روش ها،
تاكنون سكوت
اختیار كرده
اند، هر چند
به درجاتی
كمتر از
پایدار، اما
مقصرند و
مستحق سرزنش.
زیرا این سكوت
فقط به معنای
تائید و تقویت
رفتار پایدار
تلقی میشود و
بیم آن را بر
می انگیزاند
كه آن كثافت
كاری های تنگ
نظرانه كه در
واقع می بایست
به توسط
مقابله ای
دسته جمعی
مهار شود، بر
عكس یعنی
عمومی گردد و
اینكه هیچ كدام
از این آقایان
هرگز استالین
نخواهند شد،
اما در هر یك
از آنها چیزی
از استالین
وجود دارد.
به
هر ترتیب،
جنبش چپ باید
بداند كه
عناصری كه در
مورد پایدار
برشمردیم
همچون ضرب و
زور و خدعه و
سانسور و
ارعاب، عناصر
یا مراحل
مختلف یك
فرایند واحد
است. به
عبارتی این
مراحل میباید
به منزله مراحل
رشد تدریجی و
كمّی روندی
یگانه تلقی
گردد كه در
تكرار و توالی
خود، امر "
جهش" یعنی
ارتكاب قتل
سیاسی را ایجاب
میكند. پس
مبادرت به قتل
سیاسی، در واقع
چیزی نیست مگر
تبدیل و گذار
كمیت به كیفیتی
نوین؛ یعنی
ادامه منطقی و نقطه
اوج همان روند
و همان مراحل
پیشین است.
لیكن تفكر
متافیزیكی"
روند"، "
جریان" و " حركت"
را درك نمیكند
و به همین
خاطر از نظر
وی " قتل
سیاسی" یك عمل
خلق الساعه
بوده كه
ناگهان به
مانند غرش رعد
در آسمانی بی
ابر، جلوه
میكند و هیچگونه
ربطی به اعمال
پیشین ندارد.
ازینروست كه
او فقط
ارتكاب به "
قتل سیاسی" از
سوی استالین
را محكوم
میكند و علیه مراحل
پیشین، یا
موضع نمیگیرد
و یا سكوت
اختیار میكند.
در صورتی كه
حتی یك سانسور
جزئی، در واقع
همان قتل سیاسی
است منتها در
شكل نطفه ای و
اولیه اش. از اینرو
فعالین جنبش
چپ میباید و
میتوانند با
هر مرحله از
این روند، با
هر شكلی از
بروز این اعمال،
به گونه ای
دسته جمعی
مقابله كند.
زیرا مقابله
با دایناسور
نیز آنگاه كه
هنوز در شكل نطفه
ایش قرار دارد
امری بسیار
آسانتر و
عاقلانه تر
خواهد بود تا
آنموقع كه به
یك هیولای
كامل و غیر
قابل كنترل،
مبدل شود.
اما،
نقطه مشترك
دیگری نیز
میان پایدار و
استالین وجود
دارد و این
همان چیزی است
كه " مدافعان
سوسیالیسم"
نیز به شكلی
بر آن تاكید
داشته اند:
مقابله و عناد
ورزی با مبارزه
نظری،
یعنی با
یگانه موتور
محرك پیشرفت
جنبش چپ.
منتها پایدار
عجالتاً این
مقابله و این عناد
را به توسط
توجیهات
مسخره "
تئوریك" انجام
میدهد و
البته- بنا بر
مقتضیات زمان-
از روش های
اولیه حذف
گرایی
استالینی نیز
سود میجوید. و
اینكه
بزرگترین
عامل پائین
بودن سطح جنبش
چپ در ایران
كنونی،
دقیقاً همین
ارزش قائل نشدن
برای مبارزه
نظری است.
به
عبارتی
تاكیدات
آشكار
آموزگاران پرولتاریا
به اهمیت نقش
مبارزه نظری
در درون جنبش
كارگری را
بتلهایم
اینگونه نقل
قول میكند:
"
جنگ دهقانی در
آلمان نوشته
انگلس كه لنین
در " چه باید
كرد؟" به آن
استناد
میورزد تا
نشان دهد كه
انگلس " اهمیت
تئوری را با
این اشاره
متذكر میشود
كه سوسیال
دمكراسی (
یعنی جنبش
متشكل سیاسی
آنموقع پرولتاریا)
نباید دو شكل
از مبارزه را به
طور رو در رو
به پیش ببرد،
بلكه سه شكل
مبارزه را
باید به انجام
رساند، و
انگلس برای مبارزه
نظری همان
اهمیتی را
قایل است كه
برای دو شكل
دیگر مبارزه،
ف- انگلس حتی "
یكی از علل عمده
پیشرفت كم
جنبش كارگری
در انگلستان
را در سال 1874 بی
تفاوتی نسبت
به هر گونه "
تئوری" میدانسته
است. او همین
تذكر را در
مورد فرانسه،
بلژیك و غیره
میدهد (
همانجا) " (
نقل از
بتلهایم-
مبارزه
طبقاتی در
اتحاد شوری
جلد 1- صفحه 127).
به
یك سخن، آقای
پایدار
مبارزه نظری و
نتیجتاً
ایجاد اتحاد
حول ایده ها و
تئوری را،
امری نادرست
تلقی میكند و
اما اتحاد
عملی – آنهم به
گونه ای "
مستحكم و
آهنین" – را
طلب مینماید.
لذا اگر این
اتحاد امری
نباشد كه حول
محور " تئوری"
صورت پذیرد لابد
باید حول محور
" شخص" انجام
بگیرد و او
نیز لابد كسی
جز آقای
پایدار
نخواهد بود!-
سركوب ددمنشانه
مبارزه نظری
به توسط
استالین،
بیانگر ان بود
كه او نیز این
اتحاد عملی "
مستحكم و آهنین"
را طلب میكرد
اما نه حول "
تئوری"، بل
حول محور شخص
خودش، و اواخر
كار ریزه خوارانش
او را " پیشوا"
نیز می
نامیدند!
*************
اما
همان گونه كه
گفته شد، حزب
كمونیست در
واقع دسته ی
آگاه و لذا
متمایز، متحد
و پیشتاز
طبقه ی كارگر
است. پس نه فقط
پاره ای از
طبقه است، نه
فقط در درون
طبقه قرار
دارد، بل در
عین حال از آن
متمایز نیز
هست. این ”
تمایز در عین
یگانگی ”، این ”
تضاد در عین
وحدت ” ، در
واقع اساس
كُنش و واكنشی
در درون طبقه میان
خود و پاره ای
از خود- را
پدید آور گشتنه كه
یگانه نیروی
محرك پویایی و
پیشرفت
مبارزه ی
پرولتاریا
علیه
بورژوازی را
به ارمغان می
آورد.
به
عبارتی دیدیم
كه ” جنبش
كارگری ” یا ”
مبارزه ی طبقاتی
توده های
كارگر ” ، همانا
كُلیتی است
تضادمند و
حاوی دو عنصر
متضاد ” خود
انگیخته گی و
سوسیالیستی ” .
اما آقای
پایدار بنابر
تفكر
متافیزیكی اش
قادر نیست كه
این تضاد را
در درون این
جنبش و این
كُلیت،
مشاهده كند؛ و
درست از همین
بابت است كه
از نظر وی
تمامیت این
جنبش یا باید
سوسیالیستی
تلقی شود یا
بورژوازیی؛
یا این یا آن. لذا از
نظر وی هر كسی
كه اولی را
منكر شود لاجرم
می باید به
دومی معتقد
باشد!
به
عبارتی
پایدار خودش
این جنبش و
این تمامیت را
به گونه ای
یكپارچه- یعنی
بدون تضاد – و
لذا دقیقاً
همان جنبش
سوسیالیستی
تصور می كند و
از این رو
مخالفینش را
به ” بورژوایی ”
تلقی نمودن
آن، متهم می
سازد و می
نویسد: جنبش
كارگری جنبش
بورژوایی و در
تضادبا
سوسیالیسم و
آموزش های
ماركس نیست!! ( ”
مدافعان
سوسیالیسم” وروایت
مبارزه ی
طبقاتی! ” ص9 –علامت های
تعجب از آقای
پایدار است).
پایدار
بر همین منوال
نیز می
افزاید: ”
مدافعان
سوسیالیسم ”
مبارزه ی
طبقاتی توده
های كارگر
علیه سرمایه
داری را در یك
سوی و
ماركسیسم را به
مثابه ی علم
در سوی دیگر
به عنوان دو
قطب متضاد!!! در
مقابل هم تصور
می كند. ” ( همان
صفحه) –
در
صورتی كه در
واقع این ”
مبارزه ی طبقاتی
توده های
كارگر ” نیست
كه در تضاد با
ماركسیسم
قرار دارد، بل
” مبارزه ی
طبقاتی توده
های كارگر ” ،
خود، حاوی
تضادی است
میان خود انگیخته
گی و آگاهی
سوسیالیستی.
به
هر ترتیب و
مخلص كلام، ذهن
كُند
متافیزیكی
آقای پایدار
امر ” تضاد
دیالكتیكی ”
یا ” وحدت
تضادمند ” رادرك
نمیكندوآنرا بكّلی
نا آشنا و
غریب می داند
و وجود چنین
پدیده ای را
غیر ممكن . و به
عبارتی از دید
وی، میان
ماركسیسم و
آگاهی خود
انگیخته ، حزب و
طبقه، تئوری و
پراتیك، هیچ
گونه تضادی وجود
ندارد زیرا
اگر وجود
داشته باشد
لاجرم به معنی
آن خواهد بود
كه این دو به
كلی از هم جدا و
مستقل هستند.
به گونه ای
بدون وحدت و" بی
ربط با یكدیگر"!-
پایدار به همین
خاطراست آن
جایی كه به
رابطه ی تئوری
و پراتیك می
پردازد، می
نویسد: ” هر نوع
تلاش برای
تجزیه ی
كمونیسم به
تئوری و پراتیك
و سپس تفكیك
آن به اجزاء
متمایز و بی
ربط با یكدیگر،
مخالف روایت
ماركسی از
دیالكتیك
مبارزه ی طبقاتی
توده های
كارگر است. ” (
كمونیسم و
دیالكتیك مادی
ماركس یا ”
ایده ی مطلق ” و ”
روح تاریخ ”
هگل؟ ص11- تأكید
از من است).
به این
ترتیب است كه
پایدار هرگاه
كه كلمه ی ”
تضاد ” را می
شنود بلافاصله
از خود با سه
علامت تعجب(!!!)
واكنش نشان می
دهد.
زیرا
تصویر دو
پدیده ی كاملاً
جداگانه را
مجسم می كند و
نه یك پدیده
كه حاوی دو
وجه متضاد است، و از
همین روست كه ”
مدافعان
سوسیالیسم ”
را متهم می
كند كه شما از ” دو
پدیده ی
متضاد"
صحبت می كنید( ”
مدافعان
سوسیالیسم ” و
روایت مبارزه
ی طبقاتی ! – صفحه8-
تأكیدازمن
است).
به
عبارتی از نظر
آقای پایدار،
ماركسیسم و
آگاهی خود انگیخته،
حزب و طبقه،
الااصول یا
باید یكی باشند
كه در این
صورت هیچ فرق
و تمایزی
نباید بین آن
ها وجود داشته
باشد، یا آن
كه به كلّی از هم
مستقل و ” بی
ربط با یكدیگر"، به
گونه ای كه
یكی اینجا،
یكی آنجا، و
پرتگاه عمیق و
غیر قابل
عبوری آن ها
را از هم جدا
كرده باشد. از
نظر پایدار،
ماركس، یا
ماركس طبقه ی
كارگر است پس
باید بدون
تفاوت و تمایز
باتوده
های نا آگاه
طبقه ی كارگر
بوده باشد، یا
ماركس
دانشگاهی و
لذا ” بی ربط ” و
غیر همپیوند
با طبقه ی
كارگر!-
ماركسیسم، یا
ماركسیسم جنبش
كارگری است
یعنی دقیقاً
همان جنبش خود
بخودی
كارگری بوده و
بدون هیچ گونه
تفاوت با آن،
یا ماركسیسم
حوزه ی
مباحثات
دانشگاهی می
باشد یعنی
چیزی آكادمیك
و ” بی ربط ” با
جنبش كارگری!
به
عبارتی
دیالكتیك
ماركسیستی می
آموزاند كه
پدیده های
تاریخی-همچون
جنبش طبقه كارگربمثابه
كلیت- راباید به بمانند
پدیده هایی زنده،
لذا در سیر
حركت شان
مورد نظر قرار
دهیم. این امر
مستلزم بررسی
گرایش های
متضاد در درون آن است.
اما درست این
جاست كه نقش
ذهن آگاه در
دخالت و تأثیر
گذاری بر روند
حركت پدیده،
به نقشی
برجسته و حتی
تعیین كننده
مبدل می گردد.
چه، آگاهی و
شناخت از این
گرایش های متضاد،
این امكان را
برای ذهن آگاه
فراهم می سازد
تا در سیر
حركت
آن، دخالتی
مؤثر كند و آن
را به سوی دگرگونی
سوق دهد. این
همان تأثیرفكربرعمل
یا تئوری بر
پراتیك است.
اما
متقابلا،روندجاری
حركت پدیده،
نسبی بودن امر
صحت تئوری، ناكامل
بودن آن و نقص
هایش را
نمایان می
سازد و تئوری
را به غنای
خود، فرا می
خواند. سپس،
این تئوری ”
بازیافت شده”
یا” غنی شده” ،
می كوشد پراتیك
پیشین را
اصلاح كند و
غنا بخشد.
استمرار و پی
آیندی این
كُنش و واكنش،
چرخه یا
فراگرد دیالكتیكی
شدمان، رشد و
تكامل هر دو
وجه تضاد ” تئوری –
پراتیك ” را
موجب می شود.
به دیگر كلام – برخلاف
تصورآقای
پایدار- این
تضاد
دیالكتیكی به
معنی تخاصم بردارهایی
نیست كه
تأثیراتشان
متقابلاً
نافی همدیگر
باشد. بل به
لحاظ آن كه هر
یك از آن دو، خوراك
یا زمینه ی
رشد آن دیگری
را فراهم
ساخته و به آن
یاری می
رساند، می
توان گفت كه
این دو، به
نحو
دیالكتیكی
یعنی از دل
یكدیگر، رشد
می یابند. به
عبارتی از آن
جا كه طبع هر دو
ضد ، از رابطه
اش با ضد دیگر،
تأثیر پذیر
است، این دو
در مبارزه با
همه، هر كدام،
تكامل پذیر
است و با
تكامل خود، آن
دیگری را به
تكامل وامی
دارد. لذا این
دو در تضاد و
تقابل شان، در
تأثیر متقابل
مستمر و
زنده، هر دو
سیاّل
اند. پس،
سیالیت و ”
همبستگی در
عین تضاد” ،
ویژگی های
بنیادین این
حركت
دیالكتیكی و
این پیشرفت
است.
اما،
متافیزیسین
تازه ظهور
كرده وكودن ما
هر چه می كوشد
قادر نیست
تفكری
دیالكتیكی
برای خود دست
و پا كند و لذا
با شنیدن
عبارتی چون ” همپیوندی
در عین تمایز”
، ” وحدت تضادمند
” دچار سرگیجه
شده و چشمانش
سیاهی می رود
و سپس گویی رو
در روی ”
مدافعان
سوسیالیسم ”
ایستاده و
فتوا صادر می نماید
كه هر كس
كلامی از وجود
” تمایز” یا ”
تضاد” (!!!) به زبان
بیاورد لاجرم
و بدون هیچ شك
و شبهه ای واقعیت"یگانگی
” را كُلاً
منكر شده است!- پایدار
بدین سان با
تكیه به ” وحدت ”
و لذا با نفی وجود
تمایز و تضاد
میان خصلت
خودبخودی و
خصلت
آگاهانه،
ناگزیر
به نفی و
انكار لزوم
ایجاد حزب
كمونیست
واقعی
–
حزبی
همپیوند ولی
متمایز از
طبقه-
نیز می رسدودرعوض،میخواهدایده
ی پوشالی
"تشكل ضدكارمزدی"،كه
برمبنای
نادیده گرفتن
همین "تمایز"واقعی
وحقیقی
قراردارد-راجایگزین
آن سازد.
پایدار از
همین روست كه
محفل ”
مدافعان
سوسیالیسم” را
به خاطر تأكید
شان بر وجود
تمایز میان
حزب و طبقه،
متهم می سازد
كه آن ها ”….
چاره ای
ندارند جز این
كه تشكل
سوسیالیستی و ضد
كار مزدوری
كارگران را در
خارج از فضای
كار و مبارزه
و قلمرو حیات
اجتماعی توده
های كارگر
جستجو نمایند."(همانجا- ص21 –
تأكید از من
است).
چه،
از نظر پایدار
هركسی بخواهد
حزبی متمایز
از طبقه
بسازد
الزاماً حزبی خارج
از طبقه ساخته
و لذا به همان
سرنوشتی
مبتلا میگردد
كه " حزب
كمونیست
كارگری" به آن
دچار شد. وی از
همین بابت است
كه میكوشد
طرفداران
ایده تلاش برای
ایجاد حزب
كمونیست
واقعی را متهم
سازد كه اینان
قصد دارند
حزبی با مدل "
حزب كمونیست كارگری"-
یعنی حزبی به
كلی بیگانه و
بر فراز سر
توده
كارگران،
حزبی كه حزب
كمونیست به
معنی واقعی آن
نیست- ایجاد
كنند!- گویی
تنها مدلی كه
برای ایجاد
حزب وجود دارد
همان است كه "
حزب كمونیست
كارگری"
ایجاد كرده
است!- پایدار
در همین رابطه
است كه
مینویسد:
ماركسیسم
برای شما یك
نحله فكری، یك
مكتب و مجموعه
ای از اصول و
احكام است كه
كارگران باید
به صورت متنون
آموزشی و واحد
های درسی
دانشگاهی
آنها را
بیاموزند." ( "
مدافعان
سوسیالیسم و
روایت مبارزه
طبقاتی!- صفحه 10)-
" طبیعی است كه
در این میان
به مشتی
میانجی و مبشر
و رسول و مبلغ
هم احتیاج
پیدا میكنید
كسانی كه باید
وظیفه سنگین
این آموزش را
به دوش كشند و
نام آنها را
كمونیستها
میگذارید.!!!" (
همانجا)
لیكن
برخلاف آنچه
كه آقای
پایدار عنوان
میسازد ایراد
" حزب كمونیست
كارگری"
صرفاً در این
نبود كه تئوری
هایش را به
صورتی
آكادمیك و جدا
از جنبش تدوین
كرده است. چه،"
برنامه" جریان
یاد شده را در
سال 1360، چهارده
هسته كارگری
امضاء كرده
بودند و این
امر
نشاندهنده
نفوذ و ارتباط
قابل ملاحظه
وی – درآنزمان
– در درون
كارخانه ها
بود. مشكل این
جریان در وحله
اوّل آن بود
كه ستون های
اساسی تئوری و
تنه اصلی درخت
تحلیل هایش –
كه " برنامه "،
فشرده ی آن
بود- صرفاً
محصول سطح
بسیار نازلی
از پیشرفت
تئوریك، آنهم
فقط مربوط به
یكی از گرایشات
جنبش بود، و
نه ماحصل یك
دوره مبارزه
نظری كافی میان
مجموعه
گرایشات. به
عبارتی جریان
یاد شده با
اعلام زود
هنگام" حزب
طبقه كارگر"
وظیفه سنگینی
را به عهده
گرفت كه به
هیچ وجه بضاعت
تئوریك آنرا
نداشت. چه در
غیر اینصورت
جریانات دیگر
جنبش، محافل و
عناصر پراكنده
با رضایت خاطر
به آن ملحق و
نیروی مادیش
را در درون
جنبش كارگری،
افزایش
میدادند. اما
به لحاظ آنكه
تئوری های "
حزب"
تئوریهایی جزئی،
ناقص و
عمدتاًسطحی و
نادرست بود-
امری كه جریان
یاد شده را وا
میداشت تا
هرچند سال یكبار
آنرا حتی در
خطوط اساسی اش
تغییر داده و
وسله پینه
كند- نه فقط
هیچ جریانی را
به خود ملحق
نساخت و نیروی
مادیش تقویت
نشد، بلكه
برعكس، خود
بارها دچار
انشعاب
گردیده و نیروهای
كارگری اش
دچار ریزش شد.
به عبارتی نازل
بودن سطح
تئوریك پایه
های كارگری آن
در مقایسه با
كارگران
مربوط به
محافل و
جریانات دیگر،
امكان تكثیر
نیروهای
كارگری را از
وی سلب مینمود.
مضافاً آنكه
بدین ترتیب
رهبری " حزب"
كه ابتداً در
باره توان
نظری خود به
شدت دچار
توّهم شده
بود، در
موقعیت خطیری
قرار گرفت كه
تحت آن
میبایست از
این به بعد از
تئوری هایی
دفاع كند كه
در واقع
آنچنان سطحی
بود كه تاب تحمل
كوچكترین
انتقاد را هم
نداشت. حال در
چنین وضعیتی
دو راه پیش
پای وی قرار
داشت. یا به
توسط انتقاد
از خود- به
لحاظ زود هنگامی
اعلام حزب
سیاسی طبقه
كارگر- عقب
نشینی و بجای
اوّل خود
بازگشت كند تا
زمانی كه
مبارزه نظری
كلیه گرایشات
به ثمر بنشیند
و آن بنیان تئوریك
معتبر و
نیرومندی را
پدید آورد كه
در خور حزب
واقعی
پرولتاریا
است، یا آنكه با
پا فشاری بر
اشتباه
خود،از همان
نقطه ای
كه
به زمین خورده
است تا درب
خانه سینه خیز
برود!
بدینسان،
عدم پاسخگویی
به انتقاداتی كه
به تئوری هایش
وارد می شد،
سانسور،
سركوب مخالفین
نظری، جدایی
از جنبش
واقعی، چیز
هایی است كه
در حقیقت
محصول اجتناب
ناپذیر
انتخاب راه
دوم بود. لذا
عدم توان در
تكثیر
نیروهای مادی
اش رابطه ای
مستقیم با
سترونی وی در
عرصه ذهنی و
تئوریك دارد و
اینكه جریان
یاد شده به دلیل
آنكه ظرفیت
انتقاد از خود
را مدتهاست كه
از كف داده،
لزوماً قدرت
دینامیك بودن
را نیز فاقد
گشته است. زیرا
نیروی اصلی یك
حزب پرولتری
واقعی در
ظرفیت وی در
انتقاد نمودن
از فعالیت
هایش و تصحیح
اشتباهاتش،
نهفته است. از
اینرو كاملاً
آشكار است كه "
حزب كمونیست كارگری"
حزبی شاداب،
سرزنده،
مبارز و
دینامیك،
نیست. بلكه وی
محفلی- كمی
كوچكتر یا
بزرگتر- در
جنبش چپ،خشك
مغزترین و عقب
افتاده ترین
آن است.
به یك سخن پایدار آنگاه كه ایراد " حزب كمونیست كارگری" را صرفاً در این می بیند كه تئوری هایش به شكلی آكادمیك تدوین شده، در واقع نادرستی و مغلوت بودن خطوط اساسی این تئوری ها- در باب شكل حاكمیت سرمایه در ایران، طرفداری از جمهوری دمكراتیك خلق، مقاله " سه منبع و سه جزء ماركسیسم"، شكست انقلاب اكتبر، و غیره...- را نادیده میگیرد. به