هشت مارس- تهران!

 

تنها يك مشت لجن سبزند با پارچه هاي چهارخانه بر دوششان. پارچه هاي هويت! هويت يك مزدور در هفدهم اسفند ماه هشتاد و چهار- تهران، پارك دانشجو.

هشت مارس است و روز زن، روز زن سفيد، سياه، زن سرخ و زن زرد. روز زناني كه با تبعيض جنسيتي و ريشه هاي تاريخي اش مي جنگند. يك تاريخ جهاني است نه دست پخت بي نمك و جعلي نظمي مرتجع كه بر پايه ي منافع اش به زور تلويزيون، راديو، روزنامه و مدرسه به توده ها تحميل شده باشد.

در مركز آن لجنهاي سبز، آن كه از همه بلندتر است با جوگندميهاي روييده بر چهره اي ...

چهره ي حيواني؟ نه! انسانيت را شايسته نيست كه شرافت درنده ترين حيوانات را در برابري با يك مزدور لكه دار سازد.

آري آن كه بلندترينشان است با گاله اي كه كف مي جوشاند، فرمان دريدن ما را عربده مي كشد تا مزدور بچه گان با باتومهاي سبزشان به جانمان بيفتند، بر سرمان بكوبندو ركيك ترين دشنامها را سزاي مايي سازند كه تنها به بزرگداشت روزمان آمده ايم. آن هم در با دستهايي تهي!

ما اندكيم. در برابر خيل مزدوران، جاسوسان و تماشاگران بي تفاوت اندكيم. در برابر ميليونها همجنسي كه بي خبر از ما و روزما در روزمرگي تبيعيضها و ستمها غرق گشته اند، اندكيم.

و بسيار ناتوان، ناتوان در برابر آن همه باتوم سبز، آن همه بي سيم و پليس و گارد ويژه با زندانهاي متحرك و سبعيتشان در سركوب دستهاي خالي و جثه ي ضعيف ما.

پس اگر ناتوانيم چرا ده مزدور تنها براي خاموشي يك نفرمان بسيج شده اند؟ نكند قدرتمان وراي تصورمان باشد؟

ما محاصره شده ايم! چه آشكارا و چه نهان. چه به دست لجنهاي سبز و چه آنهايي كه مستتر سركوب ما را بهدايت مي كنند. آناني كه نزديكمان مي آيند، به ظاهر هم دردمان مي شوند و راز دلمان را كه شنيدند به ناگاه آن لجنهاي سبز را بر سرمان آوار مي كنند.

اينك با تمام سلولهاي تنم حس مي كنم كه فلسفه ي تداوم حيات يك ارتجاع چيزي جز دروغ، تحميق و سرانجام سركوب نيست. سركوب همه ي آنهايي كه از هياهوي دستگهاهاي زايشگر اختناق گذشته اند .

پس كاملا طبيعي است كه چنين درندگاني را براي دريدن ما پرورش مي دهند، آنچنان درنده خو كه پير و جوان نشناسند. آنچنان وقيح كه گاله ي دريده شان از هيچ ناسزاي چاله ميداني در حق ما نگذرد.

هشت مارس به ما تجاوز كردند. آخر مگر مي توان نامي جز تجاوز بر وقاحت يك مشت مزدور نهاد زماني كه زن ميانسالي را اسير مي كنند و براي فرود آوردن باتومهايشان بر تن نحيف وي، نقاطي را نشانه مي روند كه شرم اجازه ي بازگويش را نمي دهد؟

يا دخترك نوجواني را فاحشه مي خوانند و پيشنهاد هم خوابگي اش را مي دهند. يا بر دهان پيرزني مي كوبند و ...

من بارها و بارها اين صورتكهاي درنده را ديده ام. اينك در سركوب زنان، جايي ديگر در به خاك و خون كشيدن دانشجويان و ديروز ، امروز و فردا در تكه پاره كردن كارگران گرسنه ي بي دفاع.

در مناسبتهاي پوشالي آنها را ديده ام كه سياهي لشكر ارتجاع اند، در انتصابات هاي دروغين، عربده جوي طلب تسليحات هسته اي جهت جنگ افروزي و سرانجام با تكه كاغذهاي پاداش در فروشگاههاي لوكس زنجيره اي. آنجا كه چشمان حريصشان بهنرينها را به پاداش درندگيهاشان طلب مي كند.

آري، هر باتومي كه بر تن ما فرود آيد اعتباري مي شود براي يك گوني برنج يك كيلو گوشت يك بسته حبوبات!

در روزگاري كه بهايي جز فقر، بيكاري ، فحشا و ... براي انسانيت نيست . چه جاي سرزنش يك مشت لجن؟

http://www.pishtaaz.com/zanan/index.htm

مبدا