نوع
جنبش زنان در ايران
بخش دوم
در بخش پيشين
به زمينه های رشد جنبش فمينيستی در کشورهای
غربی پرداخته و مشاهده کرديم که جنبش های
رهايی بخش زنان به طور کلی مديون چه جنبش
ها و مبارزات ديگری در آن کشورها بوده است.
در بخش اول ملاحظه
کرديم که فمينيزم که در حقيقت جنبش زنان
بورژوا بشمار ميايد، در دوران معاصر در
پرتو مبارزات آزاديبخش ساير اقشار در جامعه
سرمايه داری جوانه مجدد زد و در پرتو مبارزات
نيرومند طبقه کارگر، به انشعابات بزرگی
در زمينه ايدئولوژی خود دست زده و عاقبت
هم از پی شکست مبارزات کارگری افت کرده
و جذب حکومت بورژوازی وقت گرديد.
يک نکته مهم از
بحث بخش اول که لازم است به خاطر به سپاريم
اين است که پديده فمينيزم و رشد مبارزات
زنان، همچون مبارزات رهايی بخش ساير اقشار
تحت ستم از دوران ماقبل سرمايه داری و در
دوران معاصر، از درون جامعه سرمايه داری
برخاسته و نهضتی تاريخی است.
به عبارت ديگر،
مبارزات سرمايه داران شهری (بورژواها) با
فئودال ها و زمينداران بزرگ، نه تنها باعث
برچيده شدن نظام فئودالی (ارباب ـ رعيتی)
گشت و به جای آن نظام سرمايه داری را بر
مسند قدرت رسانيد، بلکه چنين روندی، باعث
رشد و بلوغ مبارزات رهايی بخش آن قشرهايی
شد که حتی در نظام سرمايه داری هم باز تحت
ستم باقی مانده بودند. مثل جنگ های داخلی
آمريکا و مبارزات رهايی بخش سياهان آن کشور.
تمام اين مبارزات
که در اصطلاح به مبارزات «دموکراتيک» معروف
هستند، از نمادين های دموکراسی سرمايه داری
يا «دموکراسی بورژوايی» ميباشند. هيچ يک
از اين مبارزات در دوران نظام فئودالی ممکن
نبود و به وجود نيامد. پس اولين کليد اين
گونه مبارزات رهايی بخش در اصل در نهاد
انقلابات دموکراتيک بورژواها برعليه فئوداليزم،
خوابيده بود و در پی انقلابات دموکراتيک
(در انگلستان و فرانسه) نضج گرفت و سپس
در پی رشد مبارزات کارگری، کليه مبارزات
رهايی بخش ملی، مذهبی، نژادی، زنان، جوانان
و دانشجويی نيز به حقيقت پيوست.
اين سير تکاملی
و طبيعی حرکت تاريخ که در کشورهای غربی
تجربه شد، در کشورهای عقب نگهداشته جهان
سوم، همچون ايران پيش نيامد. در ايران با
برچيده شدن سلطنت قاجار، نظام پيشا سرمايه
داری (فئودالی) و فرهنگ حاکم بر آن برچيده
نشد، بلکه با آوردن رضاخان، هم پيشا سرمايه
داری (فئودالی) باقی ماند و هم دروازه بازار
ايران به روی کالاهايی که سرمايه داران
غربی در کشورهای غربی ميساختند، باز شد.
به عبارت ديگر، در آن زمان از انقلاب بورژوايی
و افتادن نظام پيشا سرمايه داری (فئودالی)
و روی کار آمدن نظام سرمايه داری در نيمه
غربی جهان، نيمه شرقی فقط مصرف کالاهای
ساخته شده سرمايه داری نصيبش گشت و بس!
در کشورهای جهان سوم به طور کلی انقلابات
دموکراتيک که وسيله به قدرت رسيدن «بورژوازی
ملی» است، هرگز رخ نداد و نظام سرمايه داری
غربی با قدرت امپرياليستی خود، اين کشورها
را که هنوز در چارچوب فئوداليزم قرار داشتند،
زير سيطره خود نگهداشته و به وسيله آنها
بازار فروش و مصرف کالاهای خود را بسط داده
و سپس با ايجاد صنايع مونتاژ، بازار کارگران
ارزان قيمت خود را فراهم آورد.
در زمان «انقلاب
سفيد» محمدرضا پهلوی، باقيمانده های اقتصاد
پيشا سرمايه داری (فئودالی) نيز پاک شده
و اقتصاد سرمايه داری مونتاژ و وابسته به
سرمايه داری جهانی (امپرياليزم) رشد نمود.
به عبارت ديگر، در ايران سرمايه داری از
طريق انقلاب و رشد نيروهای متخاصم برعليه
فئوداليزم روی کار نيامد تا جو را آماده
مبارزات ساير اقشار تحت ستم (مثل زنان)
نمايد، بلکه سرمايه داری از بالا و از طريق
تحميل بازار غرب، بر اقتصاد مردم ما تحميل
گرديد.
برای روشن شدن
دلايل اين نحو از رشد نظام سرمايه داری
لازم است اشاره ای به روند شکل گيری نظام
سرمايه داری در جهان سوم بکنيم: پيش از
برچيده شدن نظام فئودالی يا ارباب و رعيتی
در جهان، يعنی دورانی که ماشين آلات مختلف
در حال ساخته شدن بود، قشر پولدار جديدی
به نام بورژواها يا مالکان شهری (يعنی کسانی
که سرمايه اشان چيزی به غير از زمين و توليدات
کشاورزی بود) در جوامع غربی پديد آمد. اين
بورژواها از راه تجارت با کشورهای شرقی
و در بسياری از موارد از طريق چپاول آن
کشورها پول و سرمايه عظيمی به جيب زدند.
در اين دوران
روند پيشرفت علوم به جايی رسيده بود که
مخترعان ماشين آلات گوناگون يا به علت اختراع
خود ثروتی به دست آورده بودند و يا در خدمت
اين تجار که سرمايه های عظيم خود را از
راه غارت و چپاول کشورهای شرقی بدست آورده
بودند، در آمده و به ساختن ماشين آلات مختلف
که ميزان توليد هر چيزی را در مقايسه با
توليدات دستی به مراتب بالا تر برده و کيفيت
بهتری ميبخشيد، پرداختند. در ادامه اين
روند، ماشين آلاتی ساخته شد که ميتوانست
ابزار توليد و ماشين های توليد را هم بسازد.
به اين ترتيب در زمينه علم و صنعت آن روز
رنسانسی رخ داد و به اين ترتيب سرمايه در
کف قشری از مردم در جوامع غربی انباشته
شد.
بالاخره به جايی
رسيد که توليدات کالايی اين قشر بورژوا
نه تنها از اهميت روزافزونی برخوردار گشت
که بر توليدات کشاورزی در روستا ارجحيت
يافت و در نتيجه آن برای بورژواها در جامعه
موقعيت خاصی بوجود آورد که با موقعيت فئودال
ها (حتی آنان که صاحب زمين های بسيار بزرگ
و رعايای بسيار زياد بودند) برابری ميکرد.
رشد اين نيرو در جامعه و تن ندادنشان به
سلطه فئودال ها از يک طرف و نارضايی رعايای
بسيار فقير و گرسنه، جو را برای انقلاب
کبير فرانسه باز نمود که در آن بورژواها
برای کسب قدرت ميجنگيدند و رعايای برای
رهايی از زندگی کشاورزی و فقر.
پس از انقلاب
فرانسه و برچيده شدن نظام فئودالی و به
قدرت رسيدن بورژواها، نظام سرمايه بر کشورهای
غربی يکی پس از ديگر حاکم گرديد. در اين
مقطع کشورهايی که به کشورهای عقب نگهداشته
شده و يا جهان سوم موسوم هستند، هنوز در
مرحله فئودالی بسر ميبردند.
با انقلاب فرانسه
و از بين رفتن نظام فئودالی، رعايا و مردمی
که تا کنون تحت ستم فئودال ها به سر ميبرد،
تبديل به کارگر شهری گشتند، منتهی تجربه
يک مبارزه و انقلاب را با خود به همراه
داشتند. در چنين جوی بود که مسائلی از قبيل
دموکراسی مطرح گشت و در اين دوران بود که
اولين مبارزه زنان برای کسب حقوق مساوی
بوسيله عده ای زن مبارزه در فرانسه مطرح
و اولين مبارزات فمينيستی صورت گرفت. اين
زنان در آن دوران به دست ژاکوبن ها که انقلاب
را رهبری ميکردند و در ابتدا به قدرت رسيدند،
با گيوتين کشته شدند.
با رشد نظام سرمايه
درغرب، ميزان توليد کالاهايی که در شرکت
های اروپايی برای فروش ساخته ميشد، دائماً
در حال افزايش بود. تا جايی که بازارها
غرب از نياز به آن کالاها سيراب گشت. کالای
اضافی اگر روی دست سرمايه دارن ميماند،
باعث ضرر آنها و حتی ورشکستگی ميشد. بخصوص
که رشد نظام سرمايه داری در کشورهای غربی
از ابتدا با رقابت بين توليدکنندگان توأم
گرديد و همين امر از همان ابتدا باعث شد
تا هر کالايی صرفاً به منظور فروش و سودآوری
ساخته شود و نه بر اساس يک سياست اقتصادی
سالم و به منظور تأمين نيازهای بشر.
از اين رو، صاحبان
شرکت ها و کارخانجات توليدی مجبور شدن برای
ماندن در بازار رقابت، مرتب در پی يافتن
بازار جديد باشند. اين امر با توجه به سابقه
تجاری گذشته آنها با کشورهای شرقی و با
توجه به موفقيت آنها در دزدی های معاملاتی
و چپاول آن کشورها کار چندان دشواری نبود.
سرانجام، سرمايه
داران اروپايی از يک طرف برای بسط مراکز
توليد خود، سرمايه های خود را به ساير کشورهای
اروپا انتقال داده و ميزان توليدات خود
را چندين برابر ميکردند، از طرف ديگر با
فروش آنها به قيمت های گزاف به کشورهای
شرقی، ميزان سود خود را چندين برابر بالا
ميبرد. در مقابل، در کشورهای شرقی که اين
کالاها به فروش رسيده بود، صنايع دستی و
توليدات بومی آنها در مقايسه با کالاهای
اروپايی از کيفيت پايين تری برخوردار گشت،
به شدت صدمه ديد و اقتصاد اين کشورها را
نابود کرده و آنان را بيش از پيش فقير و
محتاج به غرب نمود.
روند مناسبات
اقتصادی سرمايه داری غربی با کشورهای ديگر
جهان، تدريجاً به وابستگی اقتصادی کامل
آن کشورها به غرب و در پی آن منجر به وابستگی
سياسی شد. بخصوص که کشورهای غربی نه تنها
بر روی تسلط اقتصادی بر ساير کشورها جهت
منافع خود، با يکديگر رقابت ميکردند که
اکنون برای کسب تسلط سياسی در رقابت با
هم حتی وارد جنگ ميشدند. در پی اين جنگ
ها آن که پيروز ميگرديد، قدرت سياسی و اقتصادی
آن منطقه را به دست مياورد. به اين ترتيب
سرمايه داری «انحصاری» گشته و پديده «امپرياليزم»
شکل گرفت. کشورهايی که تحت سلطه قرار گرفتند،
به اين ترتيب فاقد امکان داشتن اقتصاد «ملی»
و حکومت «ملی» شدند و به طور کلی روند تاريخی
گذار از يک مرحله به مرحله ديگر برای آنها
در مقايسه با کشورهای اروپايی کاملاً متفاوت
گرديد.
مثلاً در اين
دوران، يعنی از اواخر قرن هيجدهم تا اواخر
قرن نوزدهم که اروپا چندين دوره از مبارزات
طبقه کارگر را برعليه نظام سرمايه داری
تجربه ميکرد، در کشورهای عقب نگهداشته شده،
اوضاع به وسيله حکومت های دست نشانده و
ديکتاتور که شرايط خفقان مخوفی را بوجود
آورده بودند، همواره کنترل ميشد.
تا اين زمان،
نظام سرمايه داری بارها با بحران های غير
قابل کنترلی روبرو شده و در واقع توان محدود
اقتصاديش برای حل مشکلات طبقه کارگر ظاهر
گشته بود. اين شرايط در عين حال انگيزه
های لازم را برای فلاسفه طرفدار نظام سرمايه
داری و فلاسفه طرفدار طبقه کارگر فراهم
آورد و از درون اين مبارزات تئوری های مارکسيزم
به وسيله مارکس و انگلس شکل گرفت.
همچنين زمانی
که خط سوسيال دموکراسی در اروپا جا افتاد
و حتی مبارزات طبقه کارگر آلمان منجر به
سرنگونی ديکتاتوری وقت و روی کار آمدن سوسيال
دموکرات ها شد و از درون آن مبارزات زنان
کارگر برای اولين بار با سازماندهی و جهت
گيری سياسی به رهبری کلارا زتکين در کنار
حزب سوسيال دموکرات آن کشور فعاليت خود
را آغاز کرد در کشورهايی مانند ايران، حتی
اخبار آن به گوش مردم نميرسيد. تنها در
پی انقلاب شوروی که زمينه ساز انقلاب مشروط
در ايران شد، ما در تاريخ ايران شاهد تغييری
نسبتاً جهشی ميشويم که بازتاب آن راهگشای
مبارزات فمينيستی زنان ايران گرديد.
به اين ترتيب
کشورهای امپرياليستی، با تحميل بازار اقتصاد
خود و به قدرت رساندن رژيم ها دست نشانده
در کشورهايی مانند ايران، به تمام منابع
طبيعی آن کشور هم مسلط شده و اقتصاد وابسته
به خود را در آن کشورها به جريان انداختند.
بدينسان، کشورهای عقب مانده برای هميشه
عقب نگداشته شدند، در حالی که نظام سرمايه
داری وابسته بر آنها مستولی گرديد.
برچيده شدن سلطنت
قاجاريه و روی کار گذاشتن رضا خان ميرپنج
و برقرار ساختن سلطنت پهلوی خود نشانگر
اين عقب افتادگی و دست نشاندگی و تحميل
نظام سرمايه داری به مردم ايران بود. بعد
از انقلاب مشروطه، اگر در ايران جمهوری
برقرار ميشد و انقلاب شکست نميخورد، ما
ميتوانستيم شاهد بر پايی سرمايه داری «ملی»
در ايران باشيم و با روی کار آمدن بورژوازی
ملی، اميد بدست آوردن پاره ای از آزادی
های دموکراتيکی که مردم غرب برخوردار شده
بودند، داشته باشيم. اما با شکست انقلاب
مشروطه و روی کار آمدن دو باره سلطنت، اين
اميد بطور کلی از جامعه ما رخت بربست.
برای مثال، برچيده
شدن حجاب که ميبايستی از جمله خواسته های
زنان ما در مبارزات خود برعليه ستم جنسی
باشد و در اين راستا کسب کنند، بدستور رضاشاه
و با اجبار صورت گرفت.
به همين ترتيب،
در آن زمان ما به جای اينکه شاهد انقلابات
کارگری باشيم، در زمان محمدرضا شاه شاهد
«انقلاب سفيد» و وابستگی کامل سرمايه های
کشور به سرمايه های امپرياليستی ميشويم.
اين نوع سرمايه داری را می توان سرمايه
داری «ناقص الخلقه» خواند.*
بنابراين ملاحظه
ميکنيم که عملاً نضج و رشد جنبش های دموکراتيک
به روشی که در کشورهای غربی تجربه شده است
نيز غير ممکن ميشود. زيرا که نظام های سرمايه
داری کشورهايی مانند ايران هرگز مجبور نشده
اند تا برای رسيدن به اهداف سياسی ـاقتصادی
خود، به خواسته های دموکراتيک طبقه کارگر
تن در دهند. بلکه برعکس، امپرياليزم با
انتقال فشارهای حاکم بر کارگر در مناسبات
سرمايه داری کشورهای غربی، از آن کشورها
به کشورهای جهان سوم، توانست به مطالبات
دموکراتيک طبقه کارگر آن کشورها تن در داده
و در نتيجه آن جو دموکراتيک لازم را برای
مبارزات دموکراتيک ساير اقشار جامعه نيز
فراهم آورد.
در مقابل مناسبات
سرمايه داری با کارگر در کشورهای جهان سوم
با ديکتاتوری و سرکوب توسط دولت های وقت
به حيات خود ادامه داده و هرگز خصلت دموکراتيک
نداشته است. به همين دليل است که در کشوری
مثل ايران، کوچکترين مبارزه برای پيش پا
افتاده ترين مطالبات دموکراتيک با حمله
و سرکوب از طرف رژيم روبرو ميشود.
مثلاً در جلو
مجلس حمله مسلحانه و کشتن کارگرانی که برای
کسب حقوق عقب افتاده خود تظاهرات ميکنند،
شبيخون زدن به دانشجويانی که برای آزادی
بيان تظاهرات ميکنند و يا سنگسار و اعدام
زن و مردی که مرتکب زنا شده اند، جملگی
مظاهر خصلت ديکتاتوری نظام های سرمايه داری
در کشورهای جهان سوم است.
مبارزات فمينيستی
زنان ايران نيز تحت تأثير قوانين ضد دموکراتيک
و ضد زن (بخصوص در حکومت جمهوری اسلامی)
نتوانسته دارای مشخصاتی باشد که گزارش گر
روزنامه شرق در مقايسه با کشورهای غربی
مد نظر دارد. منتهی قابل مقايسه نبودن اين
دو جنبش فمينيستی، به معنای غياب يا بی
تأثير بودن مبارزات زنان ما نيست. زنان
ايران دارای سابقه درخشانی در مبارزات فمينيستی
خود هستند که در مقاطعی ورای مبارزات فمينيستی
زنان کشورهای غربی هم رفته است، مانند جنبش
فمينيستی زنان ايران در دوران انقلاب مشروطه.
دراين دوران زنان پيشرو و انقلابی، مبارزات
خود را در دو جبهه، به طور همزمان پيش ميبردند:
يکی مبارزات سياسی درزمينه مسائل روز و
ديگری در رابطه با مسائل خاص زنان. اين
گونه مبارزه، يعنی در آميختن خواسته های
دموکراتيک با مسائل سياسی روز، همان طور
که در بالا هم آمد، جزو ويژگی های هرگونه
مبارزه برای حقوق دموکراتيک در کشورهايی
مانند ايران است و زنان مبارزه ما در آن
دوران به اين حقيقت در عمل پی بردند. در
نتيجه آن، نه تنها در رده پيشروان انقلاب
مشروطه درآمدند که در برخی موارد، تنها
عناصر مترقی در آن انقلاب بودند.
آنچه که در آن
زمان در باره مبارزات فمينيستی زنان ايران
در مقايسه با زنان کشورهای غربی (مثل زنان
فرانسه) حائز اهميت است، اين است که در
حالی که در آن زمان زنان بورژوای اروپايی
به دنبال بهبود موقعيت حقوقی زن در جوامع
خود بودند، تنها خواسته زنان ايران برای
مقاصد فمينيستی خود به حول دو موضوع ميگرديد:
يکی اينکه از نمايندگان در مجلس و عناصر
مترقی آن زمان (که جملگی مرد بودند) ميخواستند
که بدون تبعيض جنسی به مسائل و بحث های
سياسی زنان توجه کنند، چون اهميت موضوع
بر سر حفظ انقلاب در برابر ضد انقلاب مطرح
بود. دوم، حق تحصيل برای زنان و دختران.
در مورد مسائل
سياسی روز، زنان از نهايت توان مالی و نفوذ
اجتماعی خود استفاده کردند تا از شکست انقلاب
جلوگيری نمايند. برای اين منظور بحث های
سياسی خود را با نام مردانه امضاء و به
روزنامه ها ميفرستادند و برای مبارزه با
کسر بودجه کشور از کليه اموال خود صرف نظر
کرده و مبادرت به ساحتن صندوقی برای تأمين
بودجه لازم نمودند.
در برابر اين،
آيت الله نوری و جناح اکثريت او در مجلس،
به تقبيح زنان به خاطر دخالتشان در مسائل
سياسی پرداختند، زنان با جواب های دندان
شکن خود، از آن برخوردها صرف نظر کرده و
دائماً توجه را به خطر ضد انقلاب و نهايتاً
شکست انقلاب سوق ميداند. تا جايی که بالاخره،
به نمايندگان مجلس هشدار دادند که يا هر
چه زودتر به وضعيت کشور سروسامان بخشند
و يا اگر نميتوانند از مقام خود پايين آمده
و امور به دست اين زنان سپارند. البته اين
مبارزه به نتيجه نرسيد و انقلاب شکست خورد.
مورد دوم که ايجاد مدارس دخترانه بود، با
وجود اينکه با حملات مداوم نيروهای امنيتی
و قاچوکشان بازاری و متعصب روبرو گشت، ولی
اين زنان بالاخره موفق شدند تا اولين مدارس
دخترانه را در ايران تأسيس کنند. اين مبارزه
به پيروزی رسيد و بعد از شکست انقلاب مشروطه
نيز پابرجا ماند و نام هايی مانند صديقه
دولت آبادی، شمس الملوک جواهرکلام، محترم
اسکندری، نورالهدی زنگنه و نام هايی نظير
اينان برای هميشه در تاريخ به ثبت رسيد.**
سارا قاضیsara@kargar.org
24 دی 1382
ادامه دارد
http://www.kargar.org/zanan.htm
http://www.kargar.org